::‌ گنبدطلای امام رضا ::

پایگاه تخصصی فرهنگ رضوی

مجموعه سفرنامه امام رضا (ع)

مجموعه سفرنامه امام رضا (ع) برای دسترسی سریع به تمامی مطالب این بخش ... تهیه شده در پایگاه گنبد طلایی امام رضا (ع)

 فهرست مطالب / برای ورود به هر بخش کلیک کنید .

  1. از مدينه تا بصره
  2. وداع با رسول اكرم (ص)
  3. تعيين جانشين و پيشواي شيعيان
  4. وداع با اهل بيت عليهم السلام
  5. آغاز سفر و ملاحظاتي درباره عزيمت امام (ع)
  6. به سوي بصره
  7. شرح منازل و مسافات مدينه تا بصره
  8. ورود حضرت رضا(ع) به نباج
  9. بيعت طاهر ذو اليمينين با إمام رضا(ع) در بغداد
  10. ملاحظاتي درباره سفر حضرت به قم
  11. سير منازل از نباج به بصره
  12. ورود حضرت به بصره
  13. از بصره تا سوق الاهواز
  14. سوق الاهواز
  15. ورود إمام رضا(ع) به اهواز
  16. رخدادهاي اهواز
  17. نكاتي درباره اربق و اربك
  18. ملاحظاتي درباره عبور إمام رضا(ع) از شوشتر
  19. قدمگاه و يا مسجد عليّ بن موسي الرضا(ع)
  20. بقعه ديگر إمام رضا ديمي
  21. بقعه سوم إمام رضا(ع)
  22. بقعه شاخراسون (شاه خراسان) در دزفول
  23. بقعه شاخراسون (شاه خراسان) در شوشتر
  24. قدمگاه إمام رضا(ع)
  25. به سوي فارس
  26. راه ارجان به شيراز
  27. راه اهواز به فارس
  28. راه خوزستان به شيراز
  29. درباره ارجان (بهبهان)
  30. مسير كنوني اهواز به شيراز
  31. بررسي راههاي اهواز تا شيراز و مسير حركت امام
  32. شيراز
  33. اصطخر
  34. ابركوه (ابرقوه)
  35. آثار تاريخي ابرقوه
  36. قدمگاه إمام عليّ بن موسي الرضا(ع) در ابرقوه
  37. قدمگاه إمام عليّ بن موسي الرضا(ع) در ابرقوه
  38. راه شيراز به كثه (يزد)
  39. راه كنوني شيراز به يزد
  40. از يزد تا خراسان
  41. عبور إمام عليّ بن موسي الرضا(ع) از يزد
  42. بيابان ميان فارس و خراسان
  43. راه كوير (از يزد به سوي خراسان)
  44. قدمگاه خرانق (مشهدك)
  45. قدمگاه ده شير، فراشاه
  46. ورود حضرت إمام رضا(ع) به بافران و نائين
  47. قدمگاههاي شهر نائين
  48. ملاحظاتي درباره ورود حضرت رضا(ع) به نائين
  49. ورود حضرت به آهوان
  50. خراسان
  51. نيشابور
  52. دخل حصني امن من عذابي
  53. ماجراي چشمه كهلان در نيشابور
  54. قدمگاه نيشابور
  55. ماجراي طبابت امام رضا(ع) در رباط سعد
  56. راه نيشابور به سرخس
  57. سرخس
  58. آثار تاريخي سرخس
  59. خروج إمام علي بن موسي الرضا(ع) از سرخس
  60. راه قديمي سرخس به مرو
  61. مرو
  62. راه كنوني مشهد به سرخس و مرو
  63. ورود حضرت رضا(ع) به مرو
  64. طراح ولايتعهدي
  65. پيشنهاد خلافت
  66. مرإسم ولايتعهدي
  67. دست خط إمام بر عهدنامه ولايتعهدي
  68. دعاي باران
  69. مخالفان ولايتعهدي
  70. برپايي نماز عيد
  71. ملاحظاتي پيرامون ماهيّت ولايتعهدي
  72. بررسي چند موقعيت
  73. موقعيّت دوم: دوران تلاطم سياسي و نياز به عامل توان
  74. موقعيت سوم: ناكامي در هدف و بازگشت به مواضع نياكان

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت 0:33  توسط محمدرضا  | 

موقعيت سوم: ناكامي در هدف و بازگشت به مواضع نياكان

سفرنامه امام رضا

موقعيت سوم: ناكامي در هدف و بازگشت به مواضع نياكان


موقعيت سوم: ناكامي در هدف و بازگشت به مواضع نياكان (شهادت إمام رضاعليه السلام )
هدف مأمون از واگذاري ولايتعهدي به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام كاملاً روشن بود. او علاوه بر مأيوس كردن دسيسه چينان بغداد كه سرگرم كودتايي بر ضد وي بودند، قيامهاي علوي را آرام ساخت و إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را بلاگردان قرار داد تا خود را از مخاطرات دشمنانش مصون نگه دارد. ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در شرايطي كه اقبال مردمي از بني عباس فرورجال الكشّي: كرده بود و خود نيز آهنگ جدايي از پيكره خاندان عباسي نواخته بود بيش از يك عامل بازدارنده براي مأمون كارايي داشت. مأمون در زير لواي اقتدار معنوي إمام به خود وحكومتش مشروعيت مي بخشيد. اين اعتبار علاوه بر استحكام پايه هاي حكومت مأمون ضعف هويّتي او را كه ناشي از بي اصالتي خاندان مادري اش بود، جبران مي كرد. آنچه منابع، درباره گرايش و اظهار علاقه مأمون به خاندان عليّ بن أبي طالب بيان كرده اند بدون در نظر داشتن موقعيتهايي كه مأمون در آن قرار داشت و بي توجه به نيازمندي او براي رسيدن به شرايط مطلوب، جويندگان حوادث اين برهه از تاريخ سياسي اسلام را دچار نوعي تناقض مي كند. پرواضح است كه محور اين تناقض را در پذيرش ولايتعهدي از سوي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام نبايد جست بلكه آن را بايد در شخصيّت مأمون يافت او سياستكاري مكار بود و خود را فرهيخته اي وانمود مي كرد كه هدفي جز خدمت به خاندان عليّ بن أبي طالب و جبران ستمهايي كه نياكانش بر اين خاندان روا داشته اند ندارد.
( تذكرة الخواص به ضميمه مطالب السؤول في مناقب آل الرسول، ص 355؛ بحار الأنوار: 12/عليه السلام - صلي الله عليه واله 28. )
مسلماً، پرهيزكاري او در نوجواني نسبت به امين و ساير خلفاي سلفش و اوقاتي كه مأمون صرف فراگيري علوم مي كرد و نيز ساير جنبه هاي فردي او كه نوعي تقدس و تعالي به او بخشيده بود از عواملي است كه اين چهره مأمون را قوّت مي بخشد و اين خصلتها در تحليل و بررسيهاي تاريخي، مورّخان را به يك سونگري كشانده و آنها را از شناخت چهره واقعي مأمون بازداشته است. با انتخاب إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام به ولايتعهدي، مأمون به اهداف عمده خود دست يافت. اين عامل سوم اگر چه توانسته بود در كوتاه مدت رقباي عباسي را از صحنه خارج كند و مدعيان علوي را خلع سلاح نمايد، اما خود شرايط ديگري را فراهم آورد كه عملاً مأمون را در ازاي امتيازهاي كوتاه مدت با شكست هاي اساسي روبرو ساخت. در واقع ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام براي مأمون يك شمشير دو دم بود كه دم آشكار آن در راستاي اهداف مأمون قرار داشت (آن چنان كه او محاسبه كرده بود) اما دم پنهان آن در مسيري بود كه إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام آن را هدايت و رهبري مي كرد (بي آنكه إمام عليه السلام خواسته باشد با پذيرش ولايتعهدي اين موضع را اتّخاذ كند، بلكه بعد از پذيرش تحميلي ولايتعهدي، همچنانكه از قبل مواضع خود را درباره ولايتعهدي اعلام كرده بود، اين سياست را نيز بعداً ادامه داد). هدف إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام همواره اثبات حقانيت ولايت و امامت خاندانش بود آن چنان كه در طول مسير سفرش از مدينه به مرو شاهدش بوديم. حادثه نيشابور و حديث سلسلة الذهب و همچنين دست نوشته و بيانيه افشاگرانه إمام در پشت عهدنامه ولايتعهدي از جمله صريحترين مواضعي است كه امام عليه السلام اتّخاذ كرد. اهداف إمام نه تنها شاهرگ حياتي مأمون را مي زد، بلكه ريشه هاي بنيادين حيات سياسي حكومتي بني عباس را يك جا قطع مي كرد.
پرواضح است كه مخالفت عباسيان متعصّب بيجا نبود، آنها يا از سر تعصّبي كه داشتند و يا براساس تحليلهاي حساب شده به اين واقعيت پي برده بودند كه ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام يك خطر كاملاً جدّي است و حتي بعضي از آنها تا پاي جان براي اثبات اين واقعيت با مأمون جدال كردند و بي جهت نبود كه خاندان عباسي براي حفظ بقاي خود با إبراهيم بن مهدي دست بيعت دادند و گروهي نيز در دارالخلافه مأمون با ابزار اعتراض و مخالفت كوشيدند مأمون را از اين خطر آگاه كنند. مأمون در موقعيتي قرار داشت كه اين تهديد را علي رغم كياستش احساس نمي كرد، چرا كه او دم پنهان شمشيري را كه به دست گرفته بود نمي ديد و بيشترين توجه او در آن زمان به دم آشكار آن معطوف شده بود و با همه قوا قصد داشت بر پيكره عباسيان بغداد كه همواره او را حقير مي شمردند زخم بزند و عقده هاي روحي و رواني خود را التيام بخشد و از سويي خود را از آسيب علويان در امان نگاه دارد. اين عوامل يعني انتقام و ايمني به گونه اي كام او را شيرين ساخته بود كه تلخي و سوزش زخمهاي تيغ پنهان را احساس نمي كرد. اما هنگامي كه طعم آن شيريني پايان پذيرفت جلوه هاي تلخي تيغ پنهان، ظاهر شد و مأمون دريافت كه ولايتعهدي عملاً نه تنها سپري بلاگير نبوده، بلكه عاملي براي نفوذ شخصيّت علمي و معنوي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در جامعه و حتي در ميان مخالفان مذهبي و ساير اديان و فرق اسلامي در مناظراتي كه عمدتاً از سوي مأمون برگزار مي گردد ( عيون اخبار الرضا7، 448/2 - 427، 476/7؛ بحار الأنوار: 260/12 - 236؛ الارشاد، 251/2؛ منتهي الآمال، ص 326، 341 - 329؛ حديقة الشيعة، ص 653. )
تبديل شده است، تا جايي كه اين نفوذ در ميان پيكره حكومت او نيز به چشم مي خورد. از سوي ديگر مأمون با ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام پلهاي پشت سر خود را ويران كرد و زماني كه از حوادث بغداد آگاه شد و دانست كه سياستهاي جاه طلبانه فضل بن سهل و برادرش كه از بغداد تصويري آرام و مطيع ترسيم كرده بودند، دروغين است چاره اي جز بازگشت از مواضع اوليّه براي خود نديد، اما لازم بود اين بازگشت تدريجي باشد، چرا كه او مي خواست همان طور كه در آغاز بتدريج علَم گرايش به علويان را بالا برده بود، آن را به تدريج پايين آورد.
بنابراين، ابتدا فضل بن سهل را در حمام سرخس تيغ زد و از بيم افشاي سياست خود نسبت به فضل بن سهل و برادرش كه منشأ قدرت سياسي و نظامي بودند مجريان طرح قتل فضل بن سهل را كه به قول طبري چهار تن از عاملان و خدم و حشم خود او بودند، گردن زد.
( تاريخ طبري، 11/عليه السلام 102؛ مناقب آل أبي طالب، 8/3عليه السلام 4؛ اثبات الوصية، ص عليه السلام 20؛ تجارب الامم، صلي الله عليه واله /443. )
شرايط روحي مأمون بي شك در اين زمان به يك شكست خورده اي مي ماند كه مي پنداشت فاتحانه از ميدان بازگشته است و در افق آرزوهايش سرأبي يافته بود كه وسعت قلمرو غربي حكومتش و در پشت سرش سايه هولناكي از اقتدار علويان كه هم اينك خراسان (ايران) را پايگاه خود قرار داده بودند. او عميقاً دريافته بود كه تاكنون بر روي طنابي بازي مي كرده كه يك سرش در خراسان و سر ديگرش در بغداد گره خورده بود و براي رسيدن به هر كدام بايد ديگري را قطع كند. بريدن از بغداد (عبّاسيان) او را به سمت علويان مي كشاند؛ كساني كه هيچ گاه مشروعيت او را پذيرا نبودند، به خصوص زماني كه خود نيز بناچار لب به اعتراف و حقانيت خاندان علي عليه السلام گشوده بود.
در اين شرايط مأمون بغداد را انتخاب كرد. او براي بازگشت از موضع گذشته خود، بايد مانعي را كه بر سر روابطش با بغداد ايجاد كرده بود از ميان بردارد و آن ماجراي ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام بود.
در اين كار هيچ چاره اي جز توسّل به شيوه نياكان خود نداشت، او با طرح توطئه قتل پنهاني إمام طي يك حادثه اي بظاهر طبيعي، إمام را به شهادت رساند. طرّاحي ماجراي شهادت امام عليه السلام به گونه اي ماهرانه بود كه حتي تا امروز بسياري از مورّخان براي پيدا كردن ردّ پاي او ناموفق مانده اند. مأمون با شركت در مرإسم تشييع جنازه آن حضرت و مجالس سوگواري كه خود ترتيب داده بود بسياري از سوءظنهاي ( تاريخ يعقوبي، 1/2عليه السلام 4. )
احتمالي را خنثي كرد. اين اقدامات، آغاز راه تازه اي بود كه مأمون بعد از شهادت إمام رضاعليه السلام در آن گام مي زد، وي سرانجام آخرين حلقه اتّصالش به علويان را كه لباس سبز بود گشود و با بيرون كردن آن از تن براي هميشه لباس سياه پوشيد.
( كامل تاريخ اسلام و ايران، 303/10. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 13:57  توسط محمدرضا  | 

موقعيّت دوم: دوران تلاطم سياسي و نياز به عامل توان

سفرنامه امام رضا

موقعيّت دوم: دوران تلاطم سياسي و نياز به عامل توان


موقعيّت دوم: دوران تلاطم سياسي و نياز به عامل توازن و تعديل
بعد از كشته شدن محمّد امين در محرم (صفر) سال 198 و بازگشت قدرت به مأمون، فضل بن سهل كه شاهد اين اعتراف بوده است، عهد و نذري كه مأمون با خداي خود بسته بود، به او خاطر نشان مي كند. اين كه فضل بن سهل با چه انگيزه اي اين عهد را يادآور مي شود نياز به بررسي جداگانه اي دارد، ولي بي شك همانگونه كه منابع خبر مي دهند تمايل فضل بن سهل نسبت به انتقال خلافت از عباسيان به علويان قابل تأمّل است و فضل بن سهل عامل مهمّي در اين تصميم گيري به شمار مي رود.
فضل بن سهل خواست كه خلافت را از عباسيان بگرداند و به علويان منتقل سازد و به مأمون گفت: در حضور من نذر كرده بودي و سوگند خورده بودي كه اگر خداوند حكومت را از برادرت به تو بازگرداند ولايتعهدي را به علويان بسپاري.
( تاريخ بيهقي، 192/1؛ بحار الأنوار: 134/12، عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38. )
بي شك مأمون رد اين زمان در شرايط اوليه خود، يعني در شرايطي كاملاً بحراني كه با خداي خود عهد و پيمان بسته بود قرار نداشت، زيرا عامل تهديد كننده حيات و قدرت سياسي او؛ محمّد امين از ميان رفته بود، اگر چه ساير عوامل تهديدكننده اي كه از قبل و يا همزمان با جنگ ميان او و برادرش ظهور كرده بودند همچنان پابرجا بودند مانند خيزش علويان كه همچون آتش زير خاكستر كانونهاي قيام را در پهنه قلمرو غربي حكومت وي گرم مي كرد با وجود اين آيا در چنين شرايطي مأمون همچنان بر نيت پاك خود باقي مانده بود؟ آنچه از ظاهر رخدادها به دست مي آيد چنين است:
مأمون به طاهر و هرثمه نامه نوشت كه مؤتمن (وليعهد سوم) را از ولايتعهدي خلع كنند و هر دو در ماه ربيع الأوّل سال 198 او را از ولايتعهدي خلع كردند.... ( كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، 231/10. )
مأمون چون در خاندان بني عباس و علويان غور كرد كسي سزاوارتر از عليّ بن موسي عليه السلام نيافت...
( تاريخ بيهقي، 190/1؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 385/2؛ بحار الأنوار: 131/12. )
مأمون در پاسخ به فضل بن سهل مي گويد: «اين كار به صواب است.» و سپس تصميم مي گيرد آن عهد و پيمان را عملي كند. اين يك بعد ماجرا است ابعاد ديگر اين ماجرا را مي توان از شرايطي كه مأمون بعد از پيروزي با آن روبرو شد دريافت. در سال 198 نصر بن سيّار، در نواحي حلب سر به شورش برداشت و سپاه طاهر را تا «رقه» وادار به عقب نشيني كرد. حسن هرشي با شعار «الرضا من آل محمّد» در عراق خروج كرد. ابن طباطبا در سال 199 در كوفه قيام كرد و أبو السرايا (سري بن منصور) كه از فرماندهان سپاه هرثمة بن اعين بود به او پيوست و دامنه اين قيام بشدّت بالا گرفت به طوري كه ساير علويان به اين نهضت پيوستند و سرانجام در ايالت بصره و اهواز زيد بن موسي بن جعفرعليه السلام ، در يمن إبراهيم بن موسي بن جعفرعليه السلام ، در فارس إسماعيل بن موسي بن جعفر، در مكه حسن بن افطس و در مدائن محمّد بن سليمان به قدرت رسيدند و ديري نپاييد كه شهرهاي ديگر نيز در امواج اين خيزشها و شورشها سقوط كرد، مدينه (حجاز) به دست محمّد بن جعفر افتاد و أحمد بن عمر بن خطاب ربعي بر نصيبين و توابع آن چيره شد. در موصل سيد بن انس، در ميافارقين موسي بن مبارك يشكري، در ارمنستان عبد الملك بن حجاف سلمي، در آذربايجان محمّد بن رواد ارزي، در عراق عجم (ايالت جبال ايران) أبو دلف عجلي و...
( تاريخ يعقوبي، 2/2 - 0صلي الله عليه واله 4؛ كامل تاريخ اسلام و ايران، 242/10، 244، عليه السلام 24، 249، 2 - 250؛ تاريخ طبري (چاپ تهران)، 29/13صلي الله عليه واله 5، 38صلي الله عليه واله 3، 0صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله 5 و (چاپ بيروت)، 123/5، عليه السلام 13؛ مروج الذهب، 2/2 - 401، 418، 441، 442؛ اخبار الطوال، 443 - 433؛ مقاتل الطالبيين، ص عليه السلام 49 - 5عليه السلام 4 و 541 - 501 و ساير قيام علويان، ص 4 - 493، عليه السلام 49، 501، 535؛ عمدة الطالب في انساب آل أبي طالب (چاپ بمبئي)، ص 152، 205؛ ساير قيام علويان، ص 8 - عليه السلام 11؛ 4 - 203، صلي الله عليه واله 20، 243؛ جمهرة انساب العرب، ص 53، 85؛ مناقب آل أبي طالب (چاپ نجف)، 1/3عليه السلام 4؛ تاريخ بغداد، 115/2؛ الاعلام، 5/9عليه السلام و354/5. )
علويان تنها منبع خطر به شمار نمي آمدند، بلكه خاندان عباسي نيز عاملي تهديدكننده بودند. عباسيان اختلاف ديرينه اي با مأمون داشتند و متعصّبان آنان هيچ گاه او را يك عباسي اصيل ندانسته بلكه او را تنها يك كنيززاده به حساب مي آوردند. كشتن امين و چرخاندن سر او در شهر، كانونهاي توطئه را در بغداد گرمتر كرد و خشم عباسيان متنفذي را كه در اطراف مادر امين (زبيده) گرد آمده بودند برانگيخت.
( مروج الذهب، 2/3 - 401، 404؛ تاريخ الخلفاء، ص 303؛ تاريخ يعقوبي، 2/2صلي الله عليه واله 1. )
اين حوادث به همان اندازه كه از اعتبار بني عباس مي كاست بر مهر و علاقه مردم نسبت به خاندان عليّ بن أبي طالب عليه السلام مي افزود، مأمون در برابر پايگاه عباسيان در بغداد، مرو را انتخاب كرده بود، اگر چه نژاد ايراني مادرش پشتوانه اي براي او در مرو و خوارزم بود اما اين امتياز در برابر نيروي قدرتمندي كه در بغداد و ساير نواحي حكومت عباسي بر ضد او دسيسه چيني مي كرد، چندان جدي به حساب نمي آمد. در چنين شرايطي مأمون بناچار حيات و بقاي حكومت خود را تنها در حمايت از علويان ديد، از اين رو برخلاف ميل عباسيان، ناگهان تغيير روش داده و بشدّت متمايل به علويان شد. اگر چه مأمون پايگاهي در ميان علويان نداشت و آنها در قيام خود او را به چشم يك غاصب مي نگريستند، اما مأمون كوشيد تا با تغيير موضع و نشان دادن گرايش زياد به علويان تعادل و توازن سياسي خود را براي مدت زماني هر چند كوتاه حفظ كند.
در چنين طوفاني كه مأمون در آن گرفتار بود، نزديكي به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام تنها راه نجات و يگانه روزن اميد او بود، ولي اين همسويي در چنين مرحله اي از زمان توأم با تمايل نبود. اگر چه مأمون قبلاً در توبه نامه خود با انديشه اي پاك، در اين باره با خداي خويش عهد و پيمان بسته بود، اما بي شك در اين شرايط آن انديشه دگرگون شده بود. بر اين اساس عباراتي همچون: علاقه شديد مأمون به إمام باعث شد تا او را بر فرزندان و خويشان خود مقدّم دارد و وليعهد خود قرار دهد، كه اربلي به نقل از ابن طاووس در كشف الغمة آورده و يا ابن جوزي در ( بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 28. )
تذكرة الخواص بيان داشته، سطحي و غير محققانه است، چرا كه مأمون در شرايط اوليه، خلافت و حيات خود را در حال نابودي مي ديد. اما در شرايط نوين كه خلافت و حيات دوباره خود را به دست آورده بود بشدّت نياز داشت آن را با چنگ و دندان حفظ كند و تنها پيشنهاد خلافت و سپردن ولايتعهدي به عليّ بن موسي عليه السلام اين نياز را برآورده مي ساخت زيرا نزديكي جستن به آن حضرت هم رقباي عباسي را از صحنه خارج مي كرد و هم مدعيان علوي را خلغ سلاح مي نمود.
( تاريخ روضة الصفا، 3/3 - 42، 8 - عليه السلام 4، 458. )
اين موضوع را مي توان از سخنان مأمون نيز دريافت. وي در پاسخ عدّه اي از مخالفان ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام كه او را از مخاطرات اين امر آگاه مي كردند و مي گفتند: مبادا اين شرافت و عظمت را از خاندان بني عباس خارج كني كه كاري بي سابقه در ميان خلفا خواهد شد و اگر خلافت به خاندان علي عليه السلام منتقل شود خود و خانواده ات را نابود كرده اي مي گويد: عليّ بن موسي به خاطر فاصله اي كه با ما داشت مردم را به سوي خود مي خواند، او را وليعهد خود كردم تا مردم را به جانب من دعوت كند و اقرار به خلافت و زمامداري ما نمايد و...
( بحار الأنوار: 2/12 - 1عليه السلام 1. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 13:8  توسط محمدرضا  | 

بررسي چند موقعيت

سفرنامه امام رضا

بررسي چند موقعيت


بررسي چند موقعيت
موقعيّت اوّل: دوران بحران و طرح انديشه اوّليه ولايتعهدي (خلافت)
همچنان كه در بحث طراحي ولايتعهدي گفته شد، مأمون هنگامي تصميم گرفت «خلافت مسلمين را به محلي كه خداوند قرار داده است، بازگرداند» كه خود در
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38؛ تاريخ بيهقي، 191/1. )
شرايطي كاملاً بحراني قرار داشت. سپاه و لشكريان او رو به هزيمت گذاشته بودند و هرثمة بن اعين گريخته بود. مركز حكومت او؛ خراسان توسط صاحب السرير تهديد مي شد و عيسي بن ماهان سردار سپاه محمّد بن امين به قصد دستگيري او عازم بود، تا وي را به بغداد نزد امين برد و مأمون در انديشه پناهنده شدن به امير كابل بود.
( كامل تاريخ بزرگ اسلام و ايران، 10/عليه السلام 21؛ اخبار الطوال، ص 441 - صلي الله عليه واله 43؛ تاريخ يعقوبي، 2/2 - 450؛ مروج الذهب، 391/2؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 391/2؛ تاريخ بيهقي، 192/1؛ بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 12 - 124. )
مأمون در چنين وضعيتي تصميم مي گيرد، حكومت و خلافت را به جايگاه اصلي آن كه حق اولاد عليّ بن أبي طالب عليه السلام است باز گرداند. خاستگاه مأمون در اين زمان بنابر اعتراف و اقرار خود كه «با نيّت پاك با خداي خود عهد كردم»، صادقانه به نظر مي رسد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 12:55  توسط محمدرضا  | 

ملاحظاتي پيرامون ماهيّت ولايتعهدي

سفرنامه امام رضا

ملاحظاتي پيرامون ماهيّت ولايتعهدي و شهادت حضرت رضا


ملاحظاتي پيرامون ماهيّت ولايتعهدي و شهادت حضرت رضاعليه السلام
ماهيّت ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام موضوعي است كه كمتر مورد توجّه مورّخان و نويسندگان قرار گرفته است. بيشتر علاقه مورّخان به وقايع نگاري و شرح رخدادهاي ماجراي ولايتعهدي معطوف شده است.
بحث و اظهارنظر پيرامون علل و شرايط پذيرش ولايتعهدي و فرجام آن (شهادت حضرت رضاعليه السلام ) غالباً با نگاهي يك جانبه و با انگيزه اي واحد و بي توجه به ساير انگيزه ها، شرايط و موقعيّتهاي مختلف ديده شده است.
اين نوع نگرش در بررسيهاي تاريخي، مورّخ را از رسيدن به حقايق نهفته در روح حوادث بازداشته و او را استنباطي سطحي و تك بعدي از حادثه اي چند جانبه، پيچيده و عميق تنها مي گذارد.
در رابطه با ماهيّت ولايتعهدي بطور كلي دو نوع نگرش در ميان مورّخان و نويسندگان رواج دارد. عدّه اي خاستگاه مأمون را از طرح ولايتعهدي، كاملاً صادقانه يافته اند و به همين دليل، شهادت إمام رضاعليه السلام را نيز بدون دخالت مأمون و بدور از اراده او و يا آن را توطئه عبّاسيان متعصّب و مخالفان سياسي إمام رضاعليه السلام و مأمون مي دانند و يا اصولاً آن را، مرگي طبيعي قلمداد مي كنند. گروه ديگري خاستگاه مأمون را از مسأله ولايتعهدي، كاملاً مكارانه و سياسي مي پندارند و شهادت امم عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را نيز توطئه از پيش طرّاحي شده اي مي دانند كه مأمون با ماجراي ولايتعهدي از همان ابتدا آن را ترسيم كرده بود.
منشأ اختلاف ميان مورّخان، با قطع نظر از گروهي كه با پيش فرضهاي خوشبينانه و يا بدبينانه نسبت به مأمون خواسته اند از او چهره اي عظيم و تاريخي، حتي يك شيعي مخلص و بشدّت علاقمند به حضرت رضاعليه السلام و خاندان رسالت ترسيم كنند و يا از او تصويري كاملاً سياه و منفور بسازند، از آنجا ناشي مي شود كه موقعيتهاي ( ر.ك اشپولر، تاريخ ايران، 1/صلي الله عليه واله 9. )
مختلف و تحوّلات اوضاع و انگيزه هاي گوناگون را در بستر حوادث ناديده انگاشته اند. در اين باره بيش از اين سخن خواهيم گفت، امّا آنچه بطور كلّي مي توان بيش از همه در زاويه ديد مورّخان نسبت به ماجراي ولايتعهدي مؤثر دانست، ماجراي شهادت حضرت رضاعليه السلام است كه معمولاً با قياس ساده اي مي توان آن را كشف كرد. غالب مورّخاني كه شهادت رضاعليه السلام را دسيسه اي از سوي مأمون قلمداد كرده اند، طرح ماجراي ولايتعهدي را نيز توطئه اي حساب شده و زيركانه از سوي مأمون براي نابودي شخصيت سياسي مذهبي امام عليه السلام و... قلمداد كرده اند. دسته ديگر طرح ولايتعهدي را خاستگاه واقعي مأمون مي پندارند و معتقدند كه مأمون خالصانه قصد سپردن خلافت به حضرت رضاعليه السلام را داشت و نوعاً ماجراي شهادت آن حضرت را از سوي مأمون كه با قصد واگذري خلافت در تناقض ديده اند، انكار كرده و آن را توطئه اي طراحي شده از سوي بني عباس خشم آلود و يا مرگي طبيعي قلمداد ( روح الإسلام، ص صلي الله عليه واله 28. )
كرده اند. طبري و مسعودي علت وفات عليّ بن موسي عليه السلام را مرگ ناگهاني و به خاطر افراط در خوردن انگور مي دانند.
( تاريخ طبري، 5/13عليه السلام صلي الله عليه واله 5 (چاپ بيروت)، 5صلي الله عليه واله 14؛ مروج الذهب، 442/2. )
يعقوبي نيز با كمي ترديد بي آن كه مسموم شدن إمام عليه السلام را به مأمون و يا عمّال او نسبت دهد وفات حضرت را چنين توجيه مي كند:
بيماري عليّ بن موسي الرضاعليه السلام بيش از سه روز نبود و گفته مي شود عليّ بن هشام انار مسمومي به او خوراند و مأمون بر مرگ وي سخت بي تابي نشان داد. أبو الحسن بن أبي عباد در ادامه نقل مي گويد: مأمون را ديدم كه قبايي سفيد در برداشت و در تشييع جنازه رضا سر برهنه ميان دو قايمه نعش، پياده مي رفت و مي گفت: اي أبو الحسن پس از تو، به چه كسي دلخوش باشم و سه روز نزد قبرش اقامت گزيد و هر روز قرص نان و مقداري نمك براي او مي آوردند و خورارجال الكشّي: همان بود و در روز چهارم بازگشت.
( تاريخ يعقوبي، 1/2عليه السلام 4. )
حمد اللّه مستوفي ابن طقطقي و ابن حجر از جمله كساني هستند كه تصريح مي كنند إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را به فرمان مأمون زهر دادند و مسموم كردند. ( تاريخ گزيده، ص 205؛ تاريخ فخري، ص 301؛ تهذيب التهذيب (چاپ حيدرآباد)، 387/7. )
ابن اثير با اين كه يك مورّخ سني مذهب است هر دو نقل را ذكر كرده است، در جايي مي نويسد حضرت به خاطر افراط در خوردن انگور وفات كرد و در جايي ديگر به مسموم كردن او تصريح مي كند.
( كامل تاريخ اسلام و ايران، 293/10. )
اربلي كه از مورّخان شيعي است در كشف الغمة في معرفة الائمّة بطور كلي منكر مسموم شدن حضرت توسط مأمون مي شود، منشأ استدلال وي نقلي است از عليّ بن طاووس به شرح ذيل:
از شخصي كه به او اعتماد دارم شنيدم كه سيّد رضي الدين عليّ بن طاووس رحمة اللّه عليه مخالف بود كه مأمون حضرت رضاعليه السلام را مسموم كرده باشد، با اين كه او بسيار مطالعه مي كرد و اين مطلب را زياد بررسي و جستجو مي نمود. از چيزهايي كه نظر سيّد را تقويت مي كند همين است كه مأمون خيلي به إمام علاقه داشت و او را بر فرزندان و خويشان خود مقدّم داشته و براي ولايتعهدي انتخاب كرده بود... از آن گذشته ما قبول نداريم كه اگر سوزن در انگور فرو كنند، انگور مسموم مي شود. علم طب نيز اين مطلب را نمي پذيرد، خدا از همه چيز با اطلاع است.
( بحار الأنوار: 12/عليه السلام - صلي الله عليه واله 28. )
از ميان تذكره نويسان معاصر كه متأسفانه بي هيچ گونه سند و مأخذي ماجراي ولايتعهدي و شهادت إمام عليّ بن موسي عليه السلام را تحليل كرده، جواد فاضل است وي از جمله كساني است كه عميقاً معتقد است قصد مأمون از ولايتعهدي إمام كاملاً خالصانه بوده و بشدّت منكر دست داشتن مأمون در قتل إمام مي شود و آن را به آل عباس نسبت مي دهد و با ارائه ده دليل كه گاه فاقد ارزش تاريخي است مي كوشد مأمون را از اين اتّهام مبرا كند. او در جايي مي گويد:
وقتي ما از عبد اللّه بن مأمون ياد مي كنيم نام يك شخصيت عظيم تاريخي را به زبان مي آوريم... او كودك و يا ديوانه نبود كه يك روز پسر عمّ عالي مقام خود، امم عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را به ولايتعهدي خويش برگزيند و روز ديگر مسمومش سازد... پس اين اقدام از جانب مأمون جز از ارادت و محبّت شديد او نسبت به ا مام رضا مايه نمي گيرد و خيل عجيب است كه گفته شود مأمون در عين ارادت و محبّت نسبت به إمام رضا كمر به قتلش بسته و خون پاكش را بر خاك ريخته باشد... آيا معهذا سزاوار بود مردي مانند مأمون احمقانه شخصيت شريف و عزيز و در عين حال آرام و بي سرو صدايي (؟) مانند مأمون عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را جبراً به ولايتعهدي برگزيند و بعد خائنانه زهرش بدهد... مأمون دوستان و دشمنان خود را خوب مي شناخت و مي دانست كه اگر علويهاي عربستان (؟) دسته جمعي بر ضدش نهضت كنند شخص عليّ بن موسي الرضا اهل اين نهضتها نيست (!!!) خيلي بعيد است كه مردي شيعي مذهب (مأمون) بدون هيچ علت و سبب إمام خود عليّ بن موسي الرضا را به قتل برساند و در اين جنايت فظيع و فجيع هيچ هدف مادي و معنوي هم نداشته باشد... زهري كه به كام إمام ريخته شد در دانه هاي انگور دوانيده شده بود و گفته مي شود كه فشرده انار را با زهر درآميخته بودند. قاتل امام عليه السلام يعني آن كس كه اين جنايت را توطئه و اعمال كرد (؟) مسلماً از آل عبّاس بود. ولي بسيار بعيد و حتي محال مي نمايد كه عبد اللّه مأمون مرتكب اين جنايت عظيم شده باشد. (؟!)
( معصومين چهارده گانه، ص 1 - 130، 133، 138؛ ضحي الإسلام، 3/صلي الله عليه واله 29؛ نظرية الامامة، ص عليه السلام 38. )
نحوه شهادت إمام آن گونه كه مشهور است توسط مأمون طراحي شد. او ابتدا به إمام انگور داد و حضرت بر اثر آن مسموم و بيمار شد. برخي گفته اند خود مأمون نيز بيمار شد، اما بيماري او كوتاه بود، هنگامي كه إمام بر اثر خوردن انگور مسموم رنجور شد، مأمون، عبد اللّه بن بشير را فرمان داد تا ناخنهاي خود را بلند نگه دارد و پيش از آن كه به نزد إمام رود، مقداري موم كه زهرآلود بود به وي داد تا به دستانش بمالد آنگاه براي ديدار إمام نزد ايشان رفت. إمام در بستر بود و مأمون دستور داد سبدي انار آماده كردند و از عبد اللّه بن بشير خواست تا انار را دانه كرده و با دستانش (كه زهرآلود شده بود) آن را بفشارد و سپس اصرار كرد كه إمام آن را بخورد... اين ماجرا با اختلاف در منابع تاريخي، تذكره ها و كتابهاي مناقب آمده است.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/عليه السلام 48؛ تاريخ روضة الصفا، 48/3؛ حديقة الشيعة، ص 58صلي الله عليه واله ؛ بحار الأنوار: 4/12صلي الله عليه واله 2، 5صلي الله عليه واله 2، عليه السلام صلي الله عليه واله 2، 8صلي الله عليه واله 2. )
به اعتقاد ما سهم عمده اي از اين اختلافات بي توجهي مورّخان به تغيير شرايط و موقعيتهايي است كه انگيزه واگذاري ولايتعهدي را دچار ماهيّتها و خاستگاههاي مختلف كرده است. طبيعي است كه هيچ گاه نمي توان با نظريه واحدي به ماجرايي متغير نگريست. آيا خاستگاه مأمون از واگذاري خلافت و يا ولايتعهدي، كاملاً صادقانه بوده است؟ و يا كاملاً مكارانه طراحي شده است؟ و اگر چنين و يا چنان بوده، چرا و چگونه مي توان برخوردها و مواضع مختلف مأمون را كه پاره اي از روي محبّت و علاقه هر چند در ظاهر، و پاره اي از سر تدبير سياسي، محافظه كارانه و منفعت طلبانه، و پاره اي از روي خشم و كينه تحليل و يا توجيه كرد. براي پاسخ به اين پرسش ابتدا بايد شرايط و موقعيتهاي مختلفي را كه مأمون تحت تأثير آنها به حوادث مي نگريسته، ارزيابي كنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 11:54  توسط محمدرضا  | 

برپايي نماز عيد

سفرنامه امام رضا

برپايي نماز عيد


برپايي نماز عيد
عليّ بن إبراهيم از ياسر خادم و ريان بن أبي صلت نقل مي كند كه: پس از آن ( اصول كافي، 2/عليه السلام 40. )
كه مأمون حضرت را به ولايتعهدي منصوب كرد، چون عيد پيش آمد مأمون كس به نزد آن حضرت فرستاد كه سوار شود و براي خواندن نماز عيد و خطبه آن بيرون رود. حضرت براي مأمون پيام داد كه تو خود شروطي كه ميان من و تو است در پذيرفتن وليعهدي مي داني. (قرار بر اين بود كه من از اين گونه امور معاف باشم) مرا از نمازخواندن با مردم معذور دار. مأمون گفت جز اين نيست كه مي خواهم دلهاي مردم در وليعهدي شما مطمئن و محكم شود و هم بدين وسيله فضل و برتري تو را بشناسند. و پيوسته فرستادگان در اين باره ميان آن حضرت و مأمون بودند. حضرت پيغام داد، اگر مرا معذور داري دوست تر دارم و اگر معذورم نداري، من چنان كه رسول خداصلي الله عليه واله و امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام (براي نماز عيد) بيرون رفتند، بيرون خواهم رفت. مأمون گفت هر طور مي خواهي برو و به سرلشكران، پرده داران و ديگر مردمان دستور داد كه بامداد براي نماز به در خانه حضرت رضاعليه السلام بروند.
رواي مي گويد: مردم براي ديدار حضرت رضاعليه السلام بر سر راهها و بالاي بامها نشسته بودند و زنان و كودكان نيز همگي بيرون ريخته و چشم به راه آمدن آن حضرت بودند و همه سرلشكران و سربازان نيز به در خانه آن بزرگوار آمدند و سوار بر مركبهاي خود ايستاده بودند تا اين كه آفتاب زد. پس حضرت رضاعليه السلام غسل كرد و جامه خويش پوشيد و عمامه سفيدي از كتان بر سر بست و يك سر آن را به سينه و سر ديگر آن را ميان دو شانه انداخت و كمي عطر نيز بزد. انگاه عصايي مخصوص به دست گرفت و به همراهان و مواليان خود فرمود شما نيز چنين كنيد كه من كردم پس آنان (همان كردند كه حضرت دستور فرموده بود) و به همراه او آمدند و آن حضرت پاي برهنه در حالي كه زير جامه خود را تا نصف ساق پا بالا زده و دامن لباسهاي ديگر را به كمر زده بود به راه افتاد. اندكي بعد سر به سوي آسمان بلند كرد و تكبير گفت. و همراهان و مواليان او نيز تكبير گفتند، سپس به راه افتاد تا به در خانه ( اصول كافي، 408/2. )
رسيد. سربازان كه حضرت را بر آن حال و هيأت ديدند همگي از مركبها فرود آمده كفشهاي خود را بيرون آوردند و خوشحالترين آنان در آن وقت كسي بود كه چاقويي همراه داشت كه بدان وسيله بند كفش خود را ببرد و پابرهنه شود، پس حضرت عليه السلام تكبير گفت و مردم نيز با او تكبير گفتند (و چنان صدايي از تكبير مردم بلند شد) كه گويا آسمان و در ديوار با او تكبير مي گفتند. مردم كه حضرت رضاعليه السلام را با آن حال ديدند و صداي تكبيرش را شنيدند، چنان صداها را به گريه بلند كردند كه شهر مرو به لرزه درآمد، خبر به مأمون رسيد، فضل بن سهل ذوالرياستين گفت، اي امير المؤمنين اگر عليّ بن موسي الرضاعليه السلام با اين وضع به مصلّي برود مردم شيفته او خواهند شد (و ممكن است بر ما بشورند و خون ما را بريزند) پس كسي را نزد او فرست كه بازگردد. مأمون كس فرستاد و گفت: ما شما را به زحمت و رنج انداختيم و ما خوش نداريم كه سختي و رنج و مشقتي به شما برسد شما بازگرديد و هر كس كه هميشه با مردم نماز مي خوانده اكنون نيز نماز عيد را خواهد خواند. حضرت رضاعليه السلام كفش خود را طلبيده و پوشيده، آن گاه سوار مركب شده و بازگشت و آن روز مردم پراكنده شدند و نماز عيد مرتبي خوانده نشد.
( الارشاد، 2/عليه السلام - صلي الله عليه واله 25؛ بحار الأنوار: 123/12؛ روضة الواعظين، ص 3عليه السلام 3؛ مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 93/1؛ حديقة الشيعة، ص صلي الله عليه واله - 55صلي الله عليه واله ؛ منتهي الآمال، ص عليه السلام - صلي الله عليه واله 32؛ اختيار معرفة الرجال، ص 491؛ رجال نجاشي، ص 315؛ تاريخ روضة الصفاء، 44/3؛ اثبات الوصية، ص عليه السلام - صلي الله عليه واله 39؛ مناقب آل أبي طالب، 9/3 - 8عليه السلام 4. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 11:12  توسط محمدرضا  | 

مخالفان ولايتعهدي

سفرنامه امام رضا

مخالفان ولايتعهدي


مخالفان ولايتعهدي
عباسيان با نگراني ماجراي ولايتعهدي را تعقيب مي كردند، مخالفان سياسي مأمون در بغداد، در همان سال كه خبر واگذاري ولايتعهدي به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام منتشر شد، دست بيعت به سوي منصور بن مهدي، عموي مأمون دراز كردند. اما منصور، بيعت آنها را واگذاشت و فرمانداري بغداد را عهده دار شد. ( كامل تاريخ اسلام و ايران، 10/عليه السلام صلي الله عليه واله 2. )
عبّاسيان گرد إبراهيم بن مهدي را گرفتند و با وي بيعت كردند تا مبادا بعد از مأمون خلافت از خاندان آنان خارج شود. آنها إبراهيم بن مهدي را، امير المؤمنين، خليفه و وليعهد خواندند.
( ر.ك، همان، 8/10 - عليه السلام صلي الله عليه واله 2؛ تاريخ طبري، 139/5، و (ترجمه فارسي) 0/12صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله 5؛ مروج الذهب، 441/2؛ تاريخ فخري، ص 301؛ تجارب السلف، ص 158. )
تنها عبّاسيان بغداد نبودند كه با ولايتعهدي عليّ بن موسي الرضاعليه السلام مخالفت مي روزيدند، بلكه اين نارضايتي در ميان نزديكان مأمون و عبّاسياني كه دست وي را هنگام بيعت به گرمي فشرده بودند نيز رواج داشت. سرشناسترين اين گروه اخير، عيسي بن يزيد جلودي، عليّ بن أبي عمران و أبو يونس بودند كه تا پاي جان ( الارشاد، 250/2؛ مقاتل الطالبيين، ص 523؛ روضة الواعظين، ص 9صلي الله عليه واله 3. )
دست از مخالفت برنداشتند و به گفته شيخ صدوق در جلسه اي كه مأمون آنها را براي بيعت با عليّ بن موسي الرضاعليه السلام فرا خواند، آنها يكي پس از ديگري امتناع كردند و مأمون دستور داد آنها را گردن زنند. علاوه بر عباسيان از ميان شيعيان نيز ( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 389/2؛ كامل تاريخ اسلام و ايران، 10/صلي الله عليه واله 30. )
افرادي با ماجراي ولايتعهدي به مخالفت برخاسته از حضرت رضاعليه السلام در اين باره توضيح مي خواستند، و آن حضرت با ادلّه كافي آنها را نسبت به حقايق و ماهيّت ولايتعهدي و اكراه و اجباري كه وي در پذيرش آن داشت آگاه مي كرد. راوندي در الخرائج والجرائح گزارشي از مخالفان حضرت رضاعليه السلام كه قصد كشتن ايشان را داشتند ارائه مي دهد كه اين موضوع خود نشانگر آن است كه در عصر امام عليه السلام نيز ماجراي ولايتعهدي سؤال انگيز و مسأله دار بوده است.
صاحب خرائج به نقل از محمّد بن زيد مي نويسد: در خدمت حضرت رضاعليه السلام بودم زماني كه وليعهد مأمون بود. مردي از خوارج كه كاردي مسموم در دست داشت وارد شد او به دوستان خود گفته بود نزد كسي مي روم كه مدعي است پسر پيغمبر است و وليعهد مأمون شده، ببينم چه دليل براي كار خود دارد. اگر دليل قانع كننده اي داشت قبول مي كنم و گرنه مردم را از دستش آسوده مي نمايم. هنگامي كه او وارد شد، حضرت رضاعليه السلام به او فرمود: جواب سؤالت را مي دهم مشروط بر اين كه يك شرط را بپذيري، گفت چه شرطي را ؟ فرمود: به شرط اين كه اگر جوابت را دادم و قانع شدي كاردي را كه در آستين پنهان كرده اي بشكني و دور بيندازي. آن مرد متحيّر ماند و كارد را خارج كرد و دسته اش را شكست. آن گاه پرسيد چرا ولايتعهدي اين ستمگر را پذيرفتي با اين كه آنها را كافر مي داني؟ و تو پسر پيامبري، چه چيزي تو را بر اين كار واداشته است؟
إمام فرمود: بگو ببينم آيا اينها در نظر تو كافرند، يا عزيز مصر و ا طرافيانش، مگر اينها به وحدانيت خدا قايل نيستند، با اينكه آنها نه خدا را مي شناختند و نه موحّد بودند، يوسف هم خود و هم پدرش پيامبر بودند، ولي به عزيز مصر كه كافر بود گفت: مرا وزير دارايي خود قرار ده كه مردي وارد و امين هستم و با فرعونها نشست و برخاست مي كرد. من از اولاد پيامبرم، مرا به اين كار مجبور كردند و به زور وادار كردند، چرا كه مرا نمي پسندي و از من خوشت نمي آيد. گفت: ايرادي بر شما نيست و من گواهي مي دهم كه تو پسر پيامبري و راست مي گويي.
( بحار الأنوار: 12/عليه السلام - صلي الله عليه واله 4؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 9/2عليه السلام 3. )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 10:52  توسط محمدرضا  | 

دعاي باران

سفرنامه امام رضا

دعاي باران


دعاي باران
عليّ بن محمّد بن سيّار روايت مي كند هنگام ولايتعهدي حضرت رضاعليه السلام مدتي باران نباريد. گروهي از اطرافيان مأمون كه مخالف حضرت رضاعليه السلام بودند، اين موضوع را با ولايتعهدي حضرت پيوند داده به مأمون گفتند ا زمان ورود عليّ بن موسي به مرو و وليعهد شدنش خداوند باران را از ما قطع كرده است. مأمون از ا ين سخن ناراحت شد و از آن حضرت خواست تا از خداوند طلب نزول باران رحمت ند. حضرت رضاعليه السلام در روز دو شنبه به سوي صحرا حركت كرد و مردم نيز از خانه هاي خود بيرون آمدند و حضرت بعد از حمد و سپاس خداوند فرمود: بار خدايا تو، ما اهل بيت را بزرگ داشتي و ما را مورد احترام عموم قرار دادي، آنان به ما توسّل مي جويند و از طريق ما فضل و رحمت تو را طلب مي كنند و در انتظار نعمت و احسان تو هستند، خداوندا اكنون باران رحمت خود را بر اين مردم نازل و آنها را از نعمت خود بهره مند گردان، باران خود را هنگامي كه مردم به خانه هاي خود بازگشتند فرو فرست.
عليّ بن محمّد بن سيّار در ادامه روايت خود مي افزايد: سوگند به خدايي كه محمّدصلي الله عليه واله را براستي برانگيخت، پس از دعاي آن حضرت بادها وزيدن گرفت و ابرها به هم پيوست و رعد و برق پديد آمد و مردم مانند افرادي كه از باران فرار مي كنند از جاي برخاستند و به سوي خانه هاي خود روان شدند... و هنگامي كه جمعيت به خانه هاي خود رسيدند باران شروع شد.
( اخبار و آثار إمام رضاعليه السلام ، ص 5 - 143؛ مناقب اهل بيت:، 5/2 - 194. )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 10:26  توسط محمدرضا  | 

دست خط إمام بر عهدنامه ولايتعهدي

سفرنامه امام رضا

دست خط إمام بر عهدنامه ولايتعهدي


دست خط إمام بر عهدنامه ولايتعهدي
إمام رضاعليه السلام در دست نوشته خويش بر سند ولايتعهدي، مواضع خود را نسبت به پذيرش اين منصب اعلام مي كند. از آن جا كه متن اين سند از سوي مأمون تنظيم شده بود، قبل از هر گونه اظهار نظري درباره دست نوشته حضرت بايد به شرايط زماني و موقعيتي كه امام عليه السلام در آن قرار گرفته بود توجه كنيم، در چنان شرايطي است كه مي توان با ارزش واقعي و مفاد دست نوشته حضرت رضاعليه السلام پي برد، بخصوص زماني كه قرار بود اين سند در سراسر قلمرو حكومت عباسي منتشر شود.
امام عليه السلام در پشت عهدنامه اولين سطر را با اين عنوان آغاز مي كند: «ستايش مخصوص خداوندي است كه آنچه بخواهد انجام مي دهد.» و مي افزايد: «او از ( مناقب آل أبي طالب (چاپ نجف)، 3/3عليه السلام 4. )
خيانتهاي چشم و آنچه در دلهاست آگاه است و درود بر محمّدصلي الله عليه واله و خاندان پاكش». اشاره به آگاهي خداوند از خيانتهاي آشكار و پنهان در مقدمه كلام، و نيز درود بر پيامبرصلي الله عليه واله و خاندانش كه در واقع شهادت به حقّانيّت آل علي عليه السلام است در آن زمان پراهميت بود و اين اقدام هيچ گاه در مجالس و اسناد رسمي آن زمان معمول نبود. حضرت با عبارت «امير المؤمنين (مأمون) حق ما را كه ديگران نشناختند شناخت.» اثبات حقانيت خاندنش را كامل مي كند. اين عبارت اخير گرچه در ( همان، 4/3عليه السلام 4. )
ظاهر، ستايش مأمون است زيرا كه به «حقانيت خاندانش» آگاهي يافته، اما در حقيقت نكوهش آناني است كه حق خاندانش را ضايع كردند، و منظور از «ديگران» در كلام حضرت و يا به تعبير بهتر «حق ناشناسان»، پدران و خاندان مأمون است كه به حقانيّت اهل بيت آگاهي نيافتند و رهبري و امامت مسلمانان را كه حق آنها بود غضب كردند.
إمام در عهدنامه ولايتعهدي مي نويسد: «مأمون ولايتعهدي و خلافت را در اختيار من قرار داد، تا اگر بعد از او زنده ماندم اين منصب از آن من باشد.» و ( همان. )
سپس به دنبال آن مي افزايد: «هر كس پيماني را بشكند و عهدي را نقص كند احترام خود را از بين برده و موقعيت خود را از دست داده است، زيرا چنين شخصي بر إمام خود ستم روا داشته و حرمت اسلام را مورد تجاوز قرار داده و به همين روش در گذشته عمل شده...» نقض پيمان و پيمان شكني بعد از عبارت «مأمون خلافت را ( مناقب، 4/3عليه السلام 4. )
در اختيار من قرار داده» عبارت «اگر بعد از او زنده بمانم» را پررنگ و معني دارتر مي كند.
شيخ صدوق مي نويسد: إمام در مجلس ولايتعهدي در ادامه فرمود: «... پيشينيان عهد امير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السلام را نقض كردند و آن جناب صبر كرد و بعد از آن اعتراض فرمود بر كساني كه اين گونه اعمال شنيع مرتكب شدند...» و سپس حضرت رضاعليه السلام فرمود: «نمي دانم نسبت به من چگونه رفتار كنند و نسبت به شما (شيعيان) چه نوع عمل شود.»
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38. )
عطاردي نيز مي گويد: إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در پايان دستخط خود مي افزايد: «در صورتي كه جفر و جامعه برخلاف اين كار (ولايتعهدي) حكم مي كنند و نمي دانم بر سر من چه خواهد آمد و بر شما چه خواهد گذشت...».
( اخبار و آثار إمام رضاعليه السلام ، ص 4صلي الله عليه واله 1. )
اين عبارت اخير علاوه بر گويا بودن كراهت إمام از پذيرش ولايتعهدي بيانگر نگراني آن حضرت از سرنوشت خود و امت و نيز خطراتي كه آنها را ممكن است در آينده تهديد كند مي باشد كه خود گواه روشني است بر ماهيت ولايتعهدي.
علاوه بر ماجراي پذيرش ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام وقايع ديگري نيز در مرو روي داد كه از يك سو متأثر از ماجراي ولايتعهدي و از سوي ديگر روشنگر ماهيت آن است. اين حوادث عبارتند از ماجراي دعاي باران، برپايي نماز عيد و سلسله بحث و جدلهايي كه در مجلس مأمون و مسجد جامع مرو روي داده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 9:18  توسط محمدرضا  | 

مرإسم ولايتعهدي

سفرنامه امام رضا

مرإسم ولايتعهدي


مرإسم ولايتعهدي
سرانجام بعد از آنكه حضرت به اجبار ولايتعهدي را پذيرفت، مأمون طي مراسمي واليان، كارگزاران حكومتي، فرماندهان لشكر، قاضيان و بزرگان را جمع كرد تا با حضرت بيعت كنند. مأمون ابتدا به فرزندش عباس دستور بيعت داد. حضرت رضاعليه السلام دست خود را بلند كرد به گونه اي كه پشت آن مقابل چهره خودش و كف آن پيش روي مردم بود. مأمون گفت دست خود را براي بيعت دراز كن. حضرت فرمود رسول خداصلي الله عليه واله اين چنين بيعت مي كرد و عباس پسر مأمون چنان بيعت كرد كه دست آن حضرت بر روي دست او قرار گرفت و مردم نيز همان گونه بيعت كردند. سپس شاعران و سخنوران در فضايل آن حضرت و اقدام مأمون داد سخن دادند. آنگاه مأمون از امام عليه السلام خواست تا براي مردم سخن بگويد، حضرت ( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 3/1 - 381. اخبار و آثار إمام رضاعليه السلام ، ص 140؛ حديقة الشيعة، ص 43صلي الله عليه واله ؛ روضة الواعظين، ص 3عليه السلام 3؛ الارشاد، ص 290، 293؛ بحار الأنوار: 10/صلي الله عليه واله 11 به بعد؛ ضحي الإسلام، 2/2 - 0عليه السلام 1؛ تاريخ ايران، ص 219، 519؛ تاريخ عرب، 383/1؛ ضحي الإسلام، 5/1عليه السلام ، 125؛ طبقات الشعراء، ص 522؛ تجارب السلف، ص 142، 2عليه السلام 1؛ ادبيات انقلاب در شيعه، 8/2صلي الله عليه واله ، عليه السلام 13، 155، 484؛ الفهرست، ص صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله 2، 8صلي الله عليه واله 2. )
پس از حمد و نيايش خداوند، فرمود: همانا ما به سبب رسول خداصلي الله عليه واله بر گردن شما حقوقي داريم و شما را نيز كه امت آن حضرتيد برگردن ما حقوقي است هرگاه شما آن حقوق را بپردازيد اداي حقوق شما نيز بر ما واجب مي شود.
( مقاتل الطالبين، ص 5عليه السلام 3؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 385/2؛ الارشاد، ص 290؛ روضة الواعظين، ص 1عليه السلام 3. )
از جمله كساني كه در مرو حاضر به بيعت با حضرت رضاعليه السلام نشدند، سه تن از عباسيان متعصّب بودند: عيسي جلودي، عليّ بن أبي عمران و أبو يونس كه به ( الارشاد، 250/2. )
دستور مأمون به زندان افكنده شدند.
( تاريخ فخري، ص 301؛ تجارت السلف، ص 158؛ الكامل في التاريخ، 2/4صلي الله عليه واله 1؛ تاريخ طبري، 8/5 - عليه السلام 13؛ مروج الذهب، 441/2، تذكرة الخواص، ص 200؛ مطالب السؤول، ص 85؛ تاريخ خليفة، 508/2؛ روضة الواعظين، ص 1عليه السلام 3؛ وفيات الاعيان، 432/2؛ تاريخ الموصل، ص 341؛ تاريخ ابن وردي، 318/4. )
در همين مجلس بود كه مأمون حضرت را «رضا» خواند و دستور داد به نام ( منتهي الآمال، ص 298. )
حضرت سكه زنند و در تمامي بلاد و قصبات به نام او در منابر خطبه بخوانند. آنگاه دستور داد كه لباس سياه را كه شعار عباسيان بود از تن بيرون آورند و لباس سبز را ( روح الإسلام، ص صلي الله عليه واله 28؛ تاريخ عرب، ص 403؛ زندگي در حكومت عبّاسيان، ص 8صلي الله عليه واله . )
به رسم علويان بر تن كنند. و دخترش «ام حبيب» را به تزويج حضرت درآورد (ام حبيب چهل سال از إمام عليه السلام كوچكتر بود) و همچنين دختر ديگرش «ام فضل» را به عقد محمّد بن علي عليه السلام فرزند آن حضرت درآورد. (إمام جوادعليه السلام در اين زمان هفت سال بيشتر نداشت). و خودش توران دختر حسن بن سهل را تزويج كرد.
( البداية والنهاية، 9/1صلي الله عليه واله 2؛ روضة الواعظين، ص 2عليه السلام 3. )
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/عليه السلام 38؛ تاريخ الخلفاء، ص عليه السلام 30؛ تذكرة الخواص، ص 200؛ مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 0/1عليه السلام ؛ تاريخ خليفه، 508/2؛ مطالب السؤول، ص 85؛ البداية والنهاية، 248/10؛ تاريخ فخري، ص 301؛ تايخ كامل، 0/10عليه السلام 2؛ تاريخ طبري، 59/13صلي الله عليه واله 5؛ مروج الذهب، 441/2؛ روضة الواعظين، ص 2 - 1عليه السلام 3؛ بحار الأنوار: 120/12؛ الارشاد، ص 4 - 253؛ منتهي الآمال، ص صلي الله عليه واله 32؛ اثبات الوصية، ص 8 - عليه السلام 39؛ تاريخ روضة الصفا، 9/3 - 458؛ مدينة المعاجز، ص 0عليه السلام 4 به بعد. )
يكي از اهداف اين ازدواجها آن گونه كه پاره اي مورّخان نيز نقل كرده اند، گماشتن جاسوس براي حضرت بود چنان كه حضرت جوادعليه السلام توسط همسرش مسموم و به شهادت رسيد. مأمون، هم درباره حضرت رضاعليه السلام اين هدف را دنبال مي كرد و هم درباره فضل بن سهل. وي با طرح مسأله ولايتعهدي از يك سو قصد آن داشت كه به حكومت خود مشروعيت بخشد تا از قيامها و شورشهاي علويان در امان بماند و از سويي ديگر خطر وجود امام عليه السلام را كنترل نمايد، و با اين كار رابطه ميان ايشان و شيعيان را قطع و از وجود حضرت به نفع خود بهره مند شود. شيخ ( الصلة بين التصوّف والتشيّع، ص صلي الله عليه واله 25، به نقل از جعفر مرتضي حسيني، زندگاني سسياسي هشتمين إمام، ص عليه السلام 13. )
صدوق نيز از طرح جاسوسي مأمون گزارشهايي ارائه مي دهد:
هشام بن إبراهيم (در مرو ) به ذوالرياستين پيوست، و ذوالرياستين او را مقرب مي داشت و نزد خود مي خواند و او اخبار و احوال حضرت رضاعليه السلام را براي ذو الرياستين و مأمون نقل مي كرد. به اين سبب منزلت او نزد آنان زياد شد و از احوال ضرت رضاعليه السلام چيزي از آنها پوشيده نمي ماند تا آن كه مأمون او را دربان آن حضرت قرار داد و او از رفت و آمد مردم نزد آن بزرگوار جلوگيري مي كرد، مگر آن را كه خود دوست مي داشت، و بر حضرت رضاعليه السلام تنگ مي گرفت و آن جناب در خانه خود تكلم به چيزي نمي فرمود، مگر آن كه هشام به مأمون و ذوالرياستين خبر مي داد.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2 و 393/9. )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 22:56  توسط محمدرضا  | 

پيشنهاد خلافت

سفرنامه امام رضا

پيشنهاد خلافت


پيشنهاد خلافت
بازمي گرديم به مدينه زماني كه رجاء بن أبي ضحاك و ياسر خادم نامه اي را از سوي مأمون به حضرت رضاعليه السلام تسليم كردند. او در نامه از حضرت درخواست پذيرش ولايتعهدي كرده بود و با لطافت خاصي سعي در جلب اعتماد و اطمينان امام عليه السلام نموده و از حضرت خواسته بود نامه را بر زمين نگذاشته رهسپار مقر مأمون در مرو شود.
( زندگاني سياسي هشتمين إمام، (متن فشرده)، ص 132؛ اثبات الوصية (ترجمه محمّدجواد نجفي)، ص 394. )
هنگامي كه حضرت وارد مرو شد مأمون ابتدا به آن حضرت پيشنهاد خلافت كرد. اين موضوع را بسياري از مورّخان ضبط كرده اند. عيون اخبار الرضاعليه السلام ، المناقب ابن شهرآشوب و روضة الواعظين از جلمه منابعي هستند كه به نقل از أبو صلبت هروي مي نويسند:
مأمون به عليّ بن موسي الرضاعليه السلام گفت: اي پسر رسول خدا من فضل و علم و پارسايي و عبادت و بيم تو را از خداوند دانستم و تو را براي خلافت از خود سزاوارتر مي بينم. حضرت رضاعليه السلام فرمود: به بندگي و عبوديت خداي عزّوجلّ افتخار مي كنم و با پارساي اميد دارم از شرّ اين جهان محفوظ بمانم و رستگار شوم و با پرهيز از گناهان به غنيمتها رسم و با فروتني نزد خدا مقامي بلند يابم. مأمون گفت من چنين مصلحت مي بينم كه خود را از خلافت عزل كنم و آن را براي تو قرار دهم و با تو بيعت كنم. حضرت رضاعليه السلام فرمود: اگر اين خلافت حق تو است و خداوند آن را براي تو قرار داده است، روا نيست جامه اي را كه خداوند بر قامت تو پوشانده بيرون آوري و بر تن ديگري كني و اگر خلافت از غير تو است چيزي كه از تو نيست چگونه به من مي بخشي. مأمون گفت: اي پسر رسول خدا براي تو چاره اي نيست و بايد اين كار را بپذيري. حضرت فرمود: اين كار را به ميل خود هرگز انجام نخواهم داد.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 9/2عليه السلام 3؛ روضة الواعظين، عليه السلام صلي الله عليه واله 3؛ المناقب، 3/4صلي الله عليه واله 3؛ بحار الأنوار: 120/12؛ حديقة الشيعة، ص 3 - 192. )
إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام در برابر پيشنهاد مأمون بسختي مخالفت كرد، منابع تاريخي مي نويسند: كوشش مأمون مدتها ادامه يافت. با اين وجود إمام عليه السلام از ( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 389/2. )
پذيرفتن پيشنهاد مأمون بشدّت امتناع كرد و پس از آن چون مأمون نااميد شد، پيشنهاد ولايتعهدي را طرح كرد. أبو صلت هروي در ادامه روايت خود مي گويد:
مأمون گفت: اگر خلافت را نمي پذيري و بيعت كردن مرا با خود خوش نداري، وليعهد من باش تا خلافت پس از من از تو باشد. إمام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند، پدرم از نياكانش از امير المؤمنين علي عليه السلام از پيامبرصلي الله عليه واله حديث كرد كه من پيش از تو (مأمون) از اين جهان مي روم در حالي كه با زهر، مظلومانه مسموم خواهم شد، مي روم در حالي كه فرشتگان آسمان و زمين بر من مي گزيند و در سرزمين غربت كنار هارون الرشيد به خاك سپرده خواهم شد.
مأمون گريست و گفت اي پسر رسول خدا، چه كسي مي تواند تا من زنده ام شما را بكشد يا توان آزار شما را داشته باشد؟ حضرت فرمود: همانا اگر بخواهم بگويم، مي گويم چه كسي مرا خواهد كشت. مأمون گفت: اي پسر رسول خدا، با اين گفتار مي خواهي بار را از دوش خود برداري و خلافت و يا ولايتعهدي را قبول نكني تا مردم بگويند در دنيا پارسايي؟ إمام عليه السلام فرمود: به خدا سوگند از وقتي كه خدايم آفريده هيچ دروغ نگفته ام و من براي دنيا، پارسايي نمي كنم. وانگهي مي دانم كه تو چه اراده كرده اي و چه مي خواهي. مأمون گفت: چه مي خواهم؟ إمام عليه السلام فرمود: اگر بگويم در امان هستم؟ مأمون گفت: آري براي تو امان خواهد بود. إمام فرمود: قصد آن داري مردم بگويند، چنين نبود كه عليّ بن موسي به دنيا بي رغبت باشد، بلكه دنيا به او رغبت نداشت. اكنون ببينيد چگونه وليعهدي را به طمع خلافت پذيرفت. مأمون سخت خشمگين شد و گفت: همواره از چيزهايي كه ناخوش دارم با من سخن مي گويي و از خشم من خود را در امان مي بيني به خدا سوگند اگر ولايتعهدي را نپذيري تو را بر آن مجبور مي كنم و اگر باز هم نپذيري گردنت را خواهم زد.
حضرت رضاعليه السلام فرمود: خداوند مرا منع فرموده كه خود را به دست خويش به هلاكت افكنم اگر چنين است كه مي گويي، آنچه خواهي مي پذيرم، به شرط آن كه هيچ كس را به كاري نگمارم و از كاري عزل نكنم و هيچ رسمي را برهم نزنم و فقط از دور راهنمايي كنم. او پذيرفت و حضرت رضاعليه السلام را با وجود كراهت ايشان به وليعهدي گمارد.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 9/2عليه السلام 3، 390؛ روضة الواعظين، ص 8 - عليه السلام صلي الله عليه واله 3؛ مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 8/1 - صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله ؛ مناقب آل أبي طالب (چاپ نجف)، 2/3 - 1عليه السلام 4؛ بحار الأنوار: 12/عليه السلام 11 و 120. )
در منابع معتبر گزارشهاي زيادي در رابطه با نپذيرفتن ولايتعهدي از سوي حضرت ثبت شده، فراواني اين اخبار گواه مخالفت شديد حضرت عليه السلام با اهداف مأمون از طرح مسأله ولايتعهدي است. مسعودي در اثبات الوصية، مي نويسد: عليّ بن موسي (به مأمون) فرمود: خلافت در خاندان ما قرار نخواهد گرفت، مگر آن كه گاه كه بيست نفر قبل از خروج سفياني، حكومت كنند. مأمون اصرار كرد و آن حضرت بشدت مخالفت و امتناع نمود، پس از مدتي گفتگو قرار شد خلافت بعد از مأمون در اختيار او باشد.
( اثبات الوصية، 8/1 - صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله ؛ مناقب آل أبي طالب، 2/3 - 1عليه السلام 4؛ بحار الأنوار: 12/عليه السلام 11 و 120. )
امتناع إمام عليه السلام از پذيرش ولايتعهدي به قدري جدّي بود كه فضل بن سهل «ذو الرياستين» وزير مأمون كه خود در طرح مسأله ولايتعهدي نقش بسزايي داشت خطاب به گروهي از مردم گفت:
چه امر شگفت انگيزي مي بينم، گفتند: «اصلحك اللّه» چه ديدي؟ گفت: ديدم امير المؤمنين (مأمون) به عليّ بن موسي گفت: من چنين مصلحت مي دانم كه خلافت را در گردن تو گذارم و خود را از خلافت فسخ كنم ولي عليّ بن موسي به مأمون گفت: «اللّه اللّه» مرا توان و قدرت اين كار نيست و هرگز من كسي را نديدم امر خلافت را ضايعتر از امير المؤمنين مأمون كند، زيرا كه از آن كناره مي گيرم و به علي ابن موسي عرضه مي كند و عليّ بن موسي آن را وامي گذارد و ا ز آن امتناع مي كند.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 1/2 - 381؛ روضة الواعظين، ص 0عليه السلام - 9صلي الله عليه واله 3؛ الارشاد، ص 251؛ بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 11 به بعد؛ ينابيع المودّة، ص 384؛ المناقب، 3/4صلي الله عليه واله 3؛ اصول كافي، 489/1؛ علل الشرايع، 3/1صلي الله عليه واله 2؛ كشف الغمة في معرفة الائمة، 3/صلي الله عليه واله - 5صلي الله عليه واله ، عليه السلام 8؛ مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 9/1صلي الله عليه واله . )
شيخ صدوق به نقل از محمّد بن عرفه كه علت پذيرش ولايتعهدي را از آن حضرت پرسيده مي نويسد حضرت فرمود:
چه چيز جدّم امير المؤمنين علي عليه السلام را واداشت كه داخل در شورا شود؟
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 380/2. )
فتال نيشابوري در روضة الواعظين و شيخ مفيد در الارشاد در ادامه مناظره إمام رضاعليه السلام با مأمون مي افزايند: مأمون بعد از امتناع آن حضرت گفت: عمر بن خطاب شش تن را اعضاي شورا قرار داد كه يكي از ايشان جدّت امير المؤمنين بود و حكم كرد هر يك از ايشان مخالفت كند گردنش زده شود. اكنون تو نيز چاره اي نداري و بايد آنچه از تو مي خواهم بپذيري و هيچ راه گريزي از آن نمي بينم....
( روضة الواعظين، ص 0عليه السلام 3؛ الارشاد، ص 291. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 22:46  توسط محمدرضا  | 

طراح ولايتعهدي

سفرنامه امام رضا

طراح ولايتعهدي


طراح ولايتعهدي
بعضي مورّخان طرح و انديشه اوّليه ولايتعهدي را از جانب فضل بن سهل ذوالرياستين دانسته اند و مشهور اين است كه چون فضل بن سهل نسبت به علويان متمايل بود از اين رو قصد داشت حكومت را از عباسيان به علويان منتقل كند همچنان كه أبو مسلم خراساني حكومت را از بني اميه گرفت و به بني عباس سپرد. أبو علي حسين بن أحمد سلامي در كتاب اخبار خراسان مي نويسد:
فضل گفت: كار من با كار أبو مسلم خراساني اگر مقايسه شود چگونه است؟ يك نفر گفت: أبو مسلم خلافت را از يك قبيله به قبيله اي ديگر منتقل كرد، ولي تو از برادري به برادر ديگر منتقل كردي (از امين به مأمون) و خودت مي داني كه اين دو چقدر با هم فرق دارد. فضل گفت: من هم از يك قبيله به قبيله اي ديگر انتقال خواهم داد. بعد مأمون را واداشت تا عليّ بن موسي الرضاعليه السلام را وليعهد خود كند و به همين جهت مأمون بيعت برادر خود «مؤتمن» را از بين برد و با حضرت رضاعليه السلام بيعت كرد.
( بحار الأنوار: 131/12 - 130. )
قطع نظر از انگيزه و هدف فضل بن سهل از طرح ولايتعهدي إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام و نقش مؤثري كه وي در اين ماجرا داشت، بايد گفت كه طراح اوليّه ماجراي ولايتعهدي شخص مأمون بود، اين موضوع در شرايطي بحراني، زماني كه مأمون در مبارزه با امين كاملاً نااميد شده بود به فكر او خطور كرد و به گونه اي كه خود شرح مي دهد، «با خداي خود عهد كرده بودم اگر از دست محمّد برادرم آسوده شدم خلافت را به محلي كه خداوند قرار داده برگردانم.»
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38؛ بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 12؛ نسائم الاسحار من لطائم الاخبار در تاريخ وزراء، ص 18؛ تاريخ بغداد، 339/12؛ تاريخ بيهقي، 190/1؛ برمكيان (ترجمه عبد الحسين مكيده)، ص 3صلي الله عليه واله ، 143؛ دستور الوزارة، ص 1صلي الله عليه واله - 48، 111؛ اعلام، 354/5؛ تاريخ روضة الصفا، 5/3 - 44، 48، 0صلي الله عليه واله 4؛ عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 1/2 - 380، 391؛ تاريخ يعقوبي، 9/2صلي الله عليه واله 4؛ تاريخ فخري، ص 301؛ بحار الأنوار: 124/120، صلي الله عليه واله 12، 132، 134، صلي الله عليه واله 38، 401؛ كشف الغمة في معرفة الائمة، 5/3صلي الله عليه واله ، صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله ، عليه السلام 8؛ اثبات الوصية، ص عليه السلام - صلي الله عليه واله 39؛ المناقب، (چاپ نجف)، 8/3عليه السلام 4 و 493. )
بنابراين، پيش از آن كه فضل بن سهل خواسته باشد ابتكار اين عمل را به دست گيرد، مأمون در اين باره پيشقدم بود و انديشه واگذاري خلافت و يا ولايتعهدي به خاندان عليّ بن أبي طالب را از سرگذرانده بود. مأمون خود در برابر اين سؤال كه آيا بيعت با إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام از تدبير فضل بن سهل بوده است ضمن پاسخ دقيق به اين سؤال، از شرايط و موقعيتي كه در آن اين تصميم را اتخاذ كرد سخن مي گويد: «چون محمّد امين برادرم به من نوشت و مرا نزد خود خواند و من از رفتن ابا و امتناع كردم، عيسي بن ماهان را امير لشكر كرد و به او امر نمود كه مرا مقيد ( اخبار الطوال، 5 - 443. )
كند و غل جامعه در گردنم نهد. چون اين خبر به من رسيد، هرثمة بن اعين را به جانب سيستان و كرمان و توابع آن فرستادم (براي مقابله با عيسي بن ماهان) ولي هرثمه كاري از پيش نبدر و شكست خورد و صاحب السرير نيز خروج كرد و بر يك طرف شهر خراسان غلبه كرد و همه اينها در يك هفته بر من وارد شد. چون اين گونه وقايع براي من رخ د اد، ديدم در اين وضعيت نه نيروي دفاعي دارم و نه قدرت مالي كه به وسيله آن لشكر آرايي كنم و سران سپاه و لشكريان خود را همه ترسان و هراسان ديدم و قصد كردم كه به ملك كابل بروم. بعد نزد خود انديشيدم كه سلطان كابل مردي كافر است و چون (برادرم) محمّد امين مال زيادي به او دهد او مرا به دست محمّد مي سپارد. پس راهي بهتر از اين نيافتم كه از گناهان خود به سوي خدا توبه كنم و از خدا بر ا ين گونه امور استعانت جويم و به خدا پناه برم. پس امر كردم اين خانه را پاكيزه كنند و دو جامه سفيد پوشيدم و چهار ركعت نماز گزاردم و در آن چهار ركعت نماز آنچه از قرآن حفظ داشتم، خواندم و خدا را خواندم و پناه به او بردم و به قصد راست و درست با خدا معاهده محكمي كردم كه اگر خدا اين امر ( بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله 12. )
(خلافت) را به سوي من بكشاند و مرا از شرّ اين امور سخت كفايت كند، اين امر (خلافت) را در جايي قرار دهم كه خدا قرار داده است، پس از آن قلب من قوّت ( ر.ك: همان. )
گرفت و طاهر (ذو اليمينين) را به سوي عليّ بن عيسي بن ماهان، فرستادم و آنچه بايد بشود همان شد و هرثمة بن اعين را به سوي جنگجوي مححمد (امين) بازگردانيدم، بر او ظفر يافته و او را بكشت. و... خداوند عالم امر خلافت را به سوي من كشانيد و از براي من استقرار يافت پس چون خداوند تعالي وفا كرد به آنچه من با او عهد كردم، دوست دارم وفا كنم به آنچه با خداي خود عهد كردم و كسي را سزاوارتر به اين امر از حضرت أبو الحسن الرضاعليه السلام نديدم، پس امر خلافت را به او واگذار كردم و او قبول نكرد مگر وليعهدي را و اين بود سبب نصب او به ولايتعهدي».
( عيو اخبار الرضاعليه السلام ، 2/2 - 391، بحار الأنوار: 12/صلي الله عليه واله - 124. )
يكي از عواملي كه موجب شده بسياري از مورّخان طرح اوّليه ولايتعهدي را به فضل بن سهل نسبت دهند، پيشنهاد او در اين باره و نيز يادآوري آن است.
( تاريخ يعقوبي، 5/2 - 2صلي الله عليه واله 4. )
در عيون آمده است فضل بن سهل به مأمون پيشنهاد كرد كه تقرب جويد به خدا و رسولش، با صله رحم كردن و بيعت گرفتن براي حضرت رضاعليه السلام ....
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/صلي الله عليه واله 38؛ بحار الأنوار: 120/12. )
أبو الفضل بيهقي نيز نقش فضل بن سهل را در يادآوري عهدي كه مأمون با خداي خود بسته بود و كوشش وي در اين امر را با جزئيات بيشتري نقل مي كند:
فضل بن سهل خواست كه خلافت از عباسيان بگرداند و به علويان آرد. مأمون را گفت: نذر كرده بودي به مشهد من (در حضور من) و سوگند خورده بودي كه اگر ايزد تعالي شغل برادرت كفايت كند و خليفت گردي، وليعهد از علويان كني، و هر چند بر ايشان نماند (اگر چه خلافت در علويان پايدار نماند)... مأمون گفت: سخت صواب آمد، كدام كس را وليعهد كنيم؟، گفت: عليّ بن موسي الرضا كه إمام روزگار است و به مدينة الرسول عليه السلام مي باشد...».
( تاريخ بيهقي، صلي الله عليه واله /191. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 22:16  توسط محمدرضا  | 

ورود حضرت رضا(ع) به مرو

سفرنامه امام رضا

ورود حضرت رضا(ع) به مرو


ورود حضرت رضاعليه السلام به مرو
هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام وارد مرو شد استقبال باشكوهي از آن حضرت به عمل آمد و مأمون در تعظيم و تكريم ايشان بسيار كوشيد. خوشبختانه منابع، گزارشهاي زيادي از حوادثي كه براي آن حضرت در مرو روي داده ثبت كرده اند كه بسياري از آنها را مناظره ها و گفتگوهاي ميان إمام عليه السلام و مأمون تشكيل مي دهد. مهمترين ماجرايي كه در مرو صورت گرفت، پذيرش ولايتعهدي إمام عليه السلام بود كه پس از آن مأمون به نام حضرت رضاعليه السلام سكه زد و نام او را در خطبه ها آورد و بعد دست به اقدامات ديگري براي استحكام اين پيمان زد، از جمله ازدواج سياسي دخترش با فرزند امام عليه السلام ، حضرت جوادعليه السلام . پذيرش ولايتعهدي از سوي حضرت رضاعليه السلام همچنان كه منابع مي نويسند، زير فشار شديد صورت گرفت و إمام زماني كه تهديدهاي مأمون جدي شد آن را پذيرفت. چنان كه اين اكراه از متن پيمان نامه ولايتعهدي - كه خوشبختانه در منابع تاريخي موجود است - برمي آيد. در هر حال هنگامي كه حضرت ناچار به پذيرش ولايتعهدي شد، تصميم گرفت تا حكومت عباسي را از درون متلاشي كند ولي اقدامات آن حضرت عليه السلام سرانجام مأمون را به وحشت انداخت و وي تصميم به كشتن امام عليه السلام گرفت.
( زندگاني سياسي هشتمين إمام (متن فشرده)، ص 188 - صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله 1. )
قبل از طرح ماجراي ولايتعهدي در مرو به ملاحظاتي درباره طراح ولايتعهدي خواهيم پرداخت.

طولايتعهدي×

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 21:58  توسط محمدرضا  | 

راه كنوني مشهد به سرخس و مرو

سفرنامه امام رضا

راه كنوني مشهد به سرخس و مرو


راه كنوني مشهد به سرخس و مرو
از شرق مشهد چند راه اسفالته و شني منشعب مي شود. راه اسفالته متدوال به سرخس، جاده اي است كه اژ روستاي خيابان مي گذرد، اين روستا در دوازده كيلومتري مشهد قرار دارد. از آن جا به مسافت سي كيلومتر به «آبروان» مي رسيم و سپس از «چاهك»، «خارزار» و «شورك ملكي» به مسافت شش، هفت و دوازده كيلومتر مي گذريم و با طي كردن سي و نه كيلومتر ديگر به «مزدوران» مي رسيم. كشف رود كه از شورك ملكي در امتداد جاده ادامه داشت از مزدوران كه جاده به سمت ضمال شرقي متمايل مي شود به سمت شرق امتداد مي يابد. نام ديگري كه مزدوران به آن معروف است (مزداوند) است. از مزدوران به مسافت بيست و چهار كيلومتر به «شورلوخ» و از آن جا با پيمودن بيست و شش كيلومتر به «گنبدلي» مي رسيم. از آن جا تا سرخس سي و چهار كيلومتر باقي است. سرخس در منتهي إليه خط مرزي ايران و اتّحاد جماهير شوروي سابق قرار دارد. سرخس قديم به فاصله تقريبي ده كيلومتر آن طرف مرز قرار گرفته و از آن جا راهي است كه از كنار درياچه «وودو خرانيليشچه» مي گذرد و از جاده اي كه به موازات كانال قره قوم قرار دارد به مرو يا «ماري» كه امروزه يكي از شهرهاي شوروي سابق به شمار مي آيد مي رسد.
( ر.ك. به: اطلس راههاي ايران، ص 4. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 21:48  توسط محمدرضا  | 

مرو

سفرنامه امام رضا

مرو


مرو
مرو يكي از شهرهاي قديمي ايران و مهمترين شهر خراسان به شمار مي رفت، بنابر گفته مقدسي و ياقوت حموي، بنيانگذار مرو، اسكندر بوده است. شهر مرو ( احسن التقاسيم، ص 398؛ معجم البلدان، 113/5. )
را «مروز» هم گفته اند از اين رو منسوب به مرو را «مروزي» مي نامند. مرو در واقع ( فرهنگ آنندراج، و برهان قاطع، ماده مرو. )
به دو شهر مرو عليا و مرو سفلي، يا مرو كوچك و مرو بزرگ اطلاق مي شده است و به گفته اصطخري مرو بزرگ را «مرو شاهيجان» مي خواندند و علت اين بود كه با مروالرو كه مرو كوچك بود اشتباه نشود.
( مسالك الممالك، ص 205. )
هر دو مرو «مرو شاهيجان و مرورود) توسط احنف بن قيس در سال 22 هجري فتح شد. حافظ ابرو در جغرافياي خود مي نويسد: مرو از شهرهاي قديم خراسان ( فتوح البلدان، ص 281؛ البلدان، ص 55؛ تاريخ الكامل، 33/3؛ مجمل فصيحي، 131/1. )
است كه در هاموني افتاده چنان كه از هيچ طرف كوه ننمايد و قهندز آن را طهمورث بنا نهاد و ربض شهر مقدار يك فرسنگ در يك فرسنگ است. زمين مرو، شوره ناك، و ريگ بوم است و زراعت خوب آيد.
( جغرافياي حافظ ابرو قسمت ربع خراسان (هرات)، ص 1صلي الله عليه واله ؛ مسالك الممالك، ص 205. )
لسترنج درباره شهر مرو مي نويسد: مرو در امتداد مرغاب يا «مرورود» واقع است، اين رود از جبال غور واقع در شمال خاوري هرات سرازير شده و به مرو كوچك مي رسد و از آن جا به سمت شمال منحرف و به طرف مرو بزرگ مي رود و در آن جا به نهرهاي بسياري منشعب شده و بالاخره در ريگستان «بيابان غز» ناپديد مي شود. اين ريگستان با مرداب تجند يا رودخانه هرات در يك عرض جغرافيايي قرار دارد ولي هفتاد ميل در سمت خاوري آن است. علاوه بر شهرهاي متعددي كه در ساحل مرغاب واقع است ربع مرو شامل نقاطي نيز مي باشد كه در مسير شاهراه بزرگ خراسان آن سوي مرو شمال خاوري رود جيحون در آمل يعني معبر راهي كه به بخاراي مي رود واقع اند. إسم مرغاب (بضم و يا فتح ميم) چنان كه ابن حوقل گويد در اصل «مرو آب» بوده، ولي اصطخري مي نويسد: مرغاب إسم محلي است كه آن رود از آنجا سرچشمه مي گيرد. مقدسي كه مرغاب را رود مروين يعني رود دو مرو ناميده، مي نويسد: اين رود تا مرو عليا (مرو كوچك) جريان يافته سپس به مرو سفلي (مرو بزرگ) مي رود. در يك منزلي جنوب مرو بزرگ مجراي رود را با سدّي كه از چوب تدارك شده بود انباشته بودند و آب پشت آن سدّ مي ايستاد. مرو بزرگ ( جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلاف شرقي، ص 4 - 423؛ مسالك الممالك، ص 1 - 0صلي الله عليه واله 2؛ صورة الأرض، ص 315؛ احسن التقاسيم، ص 1 - 330؛ المعجم البلدان، 2/عليه السلام عليه السلام عليه السلام ؛ نزهة القلوب، ص 314. )
كه به «مرو شاهجان» معروف بود معرب «شاهگان» فارسي و به معني شاهانه و شاهوار است. ياقوت و بعضي از نويسندگان ديگر معتقدند كه شاهجان به معني «جان شاه» است. مرو بزرگ چنان كه اصطخري و ابن حوقل و مقدسي مي گويند مشتمل بود بر قلعه داخلي يعني قهندزي كه در مكاني مرتفع جاي داشت و به اندازه يك شهر بود. گرداگرد قهندز شهر داخلي قرار داشت و داراي چهار دروازه بود و بيرون اين شهر حومه پهناوري واقع بود كه تا كنار نهرهاي بزرگ كشيده مي شد. دروازه ها موسوم بودند به «دروازه شهر» (در جنوب باختري) كه بر سر راه سرخس قرار داشت، دروازه «سنجان» (در جنوب خاوري) كه به حومه بني ماهان و نهر اسعدي مي رفت، دروازه «درمسكان» (در شمال خاوري) كه از آن جا به ماوراء النهر منتهي مي شد و بالاخره دروازه «بالين» (در شمال باختري).
مرو در قرن چهارم سه مسجد جامع داشت كه عبارت بودند از «مسجد قلعه» كه آن را مسجد بني ماهان مي گفتند، «مسجد كهنه» كه جلو دروازه سرخس بود، «مسجد نو» كه بيرون دروازه «ماجان» و متّصل به بازار بزرگ مرو بود. در ميدان مسجد نو و محل اقامت فرمانفرماي مرو يعني دارالاماره مرو، زندان شهر قرار داشت. اين ميدان و اماكن داخل آن به فرمان أبو مسلم خراساني بزرگترين حاملي عبّاسيان و مؤثرترين عامل خلافت آنان ساخته شده بود. در دارالاماره گنبدي از آجر فراشته شده بود كه به قول اصطخري پنجاه و پنج ذراع قطر داشت و در زير اين گنبد بود كه نخستني جامه هاي سياه رنگ آميزي شد و اين شعار عبّاسيان بود. در يك منزلي باختر مرو شهر «سنج» واقع بود كه مقدسي در احسن التقاسيم آن را به صورت «سنگ» ضبط كرده است. «سنج» داراي مسجدي نيكو در ساحل رودخانه و باغستاني بزرگ بود. پس از سنج در دو منزلي مرو و بر سر راه سرخس شهرچه محكم «دمدانقان» بود كه باروي آن يك دروازه داشت و در خارج از بارو چند گرمابه قرار داشت. مقدسي در نيمه دوم قرن چهارم شهر مرو را ديده است كه يك سوم حومه آن ويران بوده و قهندز آن هم آبادي نداشت است. ياقوت حموي نيز در قرن هفتم خرابه هاي آن شهر را ديده است، زيرا تركان غز در سال 553 ه' ق اين شهر را خراب كردند.
( جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص عليه السلام - 424؛ البلدان، ص 28؛ مسالك الممالك، ص 258 و 3صلي الله عليه واله 2؛ صورة الأرض، ص 314 و صلي الله عليه واله 31؛ احسن التقاسيم، ص 298، 299، 310، 312، 331؛ معجم البلدان، 534/1، عليه السلام 82 و10/2صلي الله عليه واله و4/عليه السلام 50. )
در دوره خلفاي بني اميه، خراسان و شهر مرو به دليل دوري از مركز خلافت و تشديد حس تبعيض نژادي از سوي حاكمان اموي كه بر خلاف نصّ قرآن مجيد و تعاليم پيامبر اكرم صلي الله عليه واله عنصر غير عرب، به ويژه ايرانيان را موإلي مي خواندند - كه خود سرآغاز جنبشهاي شعوبيه شد - مرو به پايگاه ضد اموري تبديل گشت؛ و عباسيان قيام خود را از اين منطقه آغاز كردند. با روي كار آمدن مأمون مرو مركز خلافت شد ولي در قرن سوم وي دار الحكومه را از مرو به نيشابور منتقل كرد.
( تاريخ طبري، 4/5 - 3صلي الله عليه واله 2؛ البلدان، ص 83؛ تاريخ يعقوبي، 5/2صلي الله عليه واله - 405؛ تاريخ بيهقي، ص 30 - 29. )
مرو در سال 1310 هجري قمري به تصرّف روسها درآمد و تا اين زمان جزو خاك شوروي سابق باقي مانده و مردم آن به زبانهاي فارسي، تركي و روسي صحبت مي كنند. پس از تسلط روس بر مرو، شهر جديدي در كنار شهر قديمي بنا شد كه هم اكنون به «بيرام علي» مشهور است.
( خراسان بزرگ، ص 234. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 21:40  توسط محمدرضا  | 

راه قديمي سرخس به مرو

سفرنامه امام رضا

راه قديمي سرخس به مرو


راه قديمي سرخس به مرو
بنابر گفته يعقوبي در البلدان، راه سرخس بر جاده اعظم تا مرو شش منزل راه است كه اوّلين منزلگاه آن «اشتر مغاك» است. منزل دوم «تلستانه» و منزل سوم «دمدانقان» و منزل چهارم «كنوكرد» و آخرين منزل مرو است.
يعقوبي مي افزايد: املاك خاندان عليّ بن هشام بن فر خسرو در كنوكرد است و اين منازل در ميان دشت و بيابان واقع است و هر منزلي از آنها داراي دژي است كه اهل آن منزل از تعرّض تركان در آن متحصن مي شوند و چه بسا تركان بر بعضي از اين منازل شبيخون بزنند.
( يعقوبي، البلدان، ص 55. )
اصطخري نيز در مسالك الممالك راه سرخس تا مرو را شش منزل مي شمارد.
( مسالك الممالك، ص 222. )
ناصر خسرو كه راه سرخس تا مرو را در ده روز پيموده در سفرنامه خود مي نويسد: دوم جمادي الاخر به شهر سرخس رسيدم، از بصره تا سرخس سيصد و نود فرسنگ حساب كرديم، از سرخس به «رباط جعفري» و «رباط عمروي» و «رباط نعمتي» كه آن هر سه رباط نزديك هم بر راه است بيامديم، دوازدهم جمادي ( «نعيمي» هم آمده است. )
الاخر به شهر مروالرود رسيديم.
( ناسر خسرو سفرنامه، ص 2عليه السلام 1. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 21:39  توسط محمدرضا  | 

خروج إمام علي بن موسي الرضا(ع) از سرخس

سفرنامه امام رضا

خروج إمام علي بن موسي الرضا(ع) از سرخس


خروج إمام علي بن موسي الرضاعليه السلام از سرخس
صاحب كتاب زندگاني إمام رضاعليه السلام به نقل از شيخ صدوق مي نويسد: فردي به نام أحمد بن عبيد حسيني مي گويد: جدّم حضرت رضاعليه السلام را تا يك منزلي سرخس بدرقه كرد و بعد، از حضرت خواست تا حديثي كه شفاي قلب اوست بيان كند حضرت فرمود: لا اله إلّا اللّه حصن من است و هر كس اين كلمه مباركه را با اخلاص بگويد در حصار من وارد شده و هر كس در حصار من وارد شود ايمن خواهد بود.
( همان، ص 5 - 194؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 0صلي الله عليه واله 1. )
گزارش ديگري كه از خروج امام رضاعليه السلام از سرخس در منابع ذكر شده مشايعت و بدرقه اي است كه شباهت زيادي با روايت اخير دارد و به نظر مي رسد منشأ اين دو روايت يكي باشد. صاحب مسند الإمام الرضاعليه السلام مي نويسد: أبو نصر أحمد بن ( آثار و اخبار إمام رضاعليه السلام ، ص 2 - 91؛ مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 1/1صلي الله عليه واله . )
عبيد گويد: از جدّم شنيدم هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام در زمان مأمون وارد نيشابور شد من مأمور خدمتگزاري و اداره كارهاي او شدم، چون از نيشابور بيرون شد تا سرخس او را مشايعت كردم. پس از اين كه از سرخس بيرون شد در نظر داشتم تا مرو همراه او باشم اما يك منزل كه از سرخس دور شديم حضرت سر خود را از كجاوه بيرون كرد و فرمود: اي بنده خدا برگرد، تو وظايف را درباره ما انجام دادي با ما نيكو معاشرت كردي و مشايعت حدّ معيني ندارد. عرض كردم: به حق جدّت مصطفي و مرتضي و مادرت حضرت فاطمه زهرا3 حديثي براي من بگو تا دلم آرام گيرد و من از خدمت شما برگردم حضرت فرمود: از من حديث طلب مي كني در حالي كه مرا از كنار قبر جدّم رسول خداصلي الله عليه واله بيرون آوردند و نمي دانم عاقبت كار من چه خواهد شد. و اينها با من چگونه رفتار خواهند كرد.
( عطاردي، آثار و اخبار إمام رضاعليه السلام ، ص 2 - 91. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 20:38  توسط محمدرضا  | 

آثار تاريخي سرخس

سفرنامه امام رضا

آثار تاريخي سرخس


آثار تاريخي سرخس
سرخس داراي بناهاي تاريخي و قديمي است كه ذكر آن در اين جا بي مناسبت نخواهد بود. اين آثار عبارتند از: مقبره لقمان بابا كه از آثار دوره سلجوقيان است. و ديگر رباط شرف كه منزلگاه قديمي اين رباط «اوكينه» يا «آبكينه» است. بارويي قديمي به جا مانده از دوران قاجاريه نيز در سرخس وجود دارد كه معروف به «قلعه ناصري» است.
( عباس سعيدي، سرخس ديروز و امروز، ص 20 - 13، 19، صلي الله عليه واله - 35. )

ورود إمام رضاعليه السلام به سرخس و ماجراي زنداني شدن آن حضرت عليه السلام
يكي از نشانه هاي پذيرش تحميلي ولايتعهدي از سوي امام عليه السلام حادثه حبس و زنداني شدن آن حضرت عليه السلام در سرخس است. متأسفانه منابع اوّليه اطّلاعات كافي در مورد چگونگي حبس امام عليه السلام در سرخس نداده اند و اين موضوع كمتر مورد اظهار نظر گذشتگان قرار گرفته و در تذكره هاي اخير نيز در اين باره مطلبي نيافتم تا بر اطلاعات اوليه چيزي بيفزايم. در مجموع - چنان كه در گذشته نيز اشاره شد - حضرت در هر فرصت مناسب به افشاي ماهيّت حكومت عباسي و پذيرش تحميلي ولايتعهدي خود و مسافرتش به سمت مرو مي پرداخت. واقعه اي كه در نيشابور روي داد بي شك واقعه ناخوشايندي براي دستگاه حكومتي به خصوص عبّاسيان متعصّب به شمار مي آمد، چرا كه به رغم تلاش مأمون در انتخاب مسير حركت، هنگامي كه حضرت به نيشابور رسيد با استقبال بي سابقه اي مواجه شد و شيعيان عاشقانه در اطراف وي گرد آمدند و خواستار شنيدن حديثي از آن حضرت شدند و حضرت با بيان حديث «سلسلة الذهب» در واقع حقانيت خود و خاندانش را در برابر سلطه گران عباسي به مردم گوشزد كرد و شرط ورود در حصن خداوند را «امامت و ولايت» خود و خاندانش برشمرد و اين موضوع خلافت و زعامت عباسيان را زير سؤال برد.
از گزارش أبو نصر أحمد بن حسين نيز كه در ارتباط با خروج حضرت رضاعليه السلام از سرخس است چنين استفاده مي شود كه بار ديگر حضرت به اين نكته كه ايشان را به اجبار از كنار جدش از مدينه به سوي مرو كشانده اند و عاقبتي كه در پذيرش ولايتعهدي است، اشاره كرده است.
شيخ صدوق بنا بر روايت عبد السلام بن صالح مي نويسد: به درِ خانه اي كه حضرت رضاعليه السلام در سرخس در آن حبس بود آمدم و آن بزرگوار معيل بود، من از زندانبان اذن خواستم كه به حضور مبارك حضرت درآيم (زندانبان) گفت: شما را راهي به سوي او نيست. گفتم: چرا؟ گفت: زيرا آن جناب در شب و روز هزار ركعت نماز مي گزارد و در يك ساعت أوّل روز پيش از زوال و در وقت زردي آفتاب نافله مي گزارد و در اين اوقات در جاي خود نشسته است و با پروردگار خويش مناجات مي كند. عبد السلام گويد: به زندانبان گفتم: از آن جناب طلب كن كه در وقتي از اين اوقات اذن دهد من نزد او شرفياب شوم، زندانبان از او طلب اذن كرد و من بر او داخل شدم در حالي كه آن عالي مقدار در جاي نماز نشسته و متفكّر بود، أبو صلت گويد من به آن جناب عرض كردم يا ابن رسول اللّه اين چيست كه مردم از شما حكايت مي كنند؟ فرمود: چه حكايت مي كنند؟ عرض كردم از شما نقل مي كنند كه فرموده ايد مردم بندگان ما هستند. فرمود: اللّهمّ فاطر السموات والأرض عالم الغيب والشهادة، خدا آفريننده آسمانها و زمين است، داناي نهان و آشكار است. اي أبو صلت تو شاهدي كه من هرگز اين مطلب را نگفته ام و ابداً از هيچ يك از پدران خود نشنيده ام و تو دانايي به آن ستمهايي كه از اين امت به ما وارد شده است و اين كه اين گفتگوي مردم هم از قبيل آن ظلمها و ستمها است، پس روي به من كرد و فرمود: اي عبد السلام بنابر آنچه از ما حكايت مي كنند اگر مردم آفريدگان ما باشند، پس از جانب كيست ما ايشان را دعوت مي كنيم و بيعت مي گيريم. من عرض كردم يا ابن رسول اللّه راست مي گويي، پس از آن فرمود: اي عبد السلام آيا تو منكري آنچه را كه حق تعالي براي ما واجب گردانيده است از ولايت و امامت، چنان كه غير تو منكر است؟ عرض كردم، معاذ اللّه، بلكه من اقرار دارم به امامت و ولايت شما.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 2/عليه السلام - صلي الله عليه واله 42؛ بحار الأنوار، ج 12، ص 159. )
گفتگوهاي ميان حضرت رضاعليه السلام و عبد السلام و پاسخ امام (آيا تو منكري آنچه را كه حق تعالي از براي ما واجب گردانيده است و ولايت و امامت...) نظريه پيشين را كه در واقعه نيشابور بيان شده قوّت مي بخشد و احتمالاً اين شايعات واكنشي است در برابر «أنا من شروطها» كه إمام عليّ بن موسي الرضاع عليه السلام خود را از شروط كلمه لا اله إلّا اللّه قرار داد و عاملان حكومت و دشمنان خاندان عصمت و طهارت به جفا ادعاي الوهيت را به امام عليه السلام نسبت دادند. از اين رو تا مدتي از سوي مقر حكومت عباسي در مرو، حضرت را در حبس نگه داشتند و مردم را از ديدار آن حضرت منع كردند و كارگزاران عباسي منتظر رسيدن خبر و دستور العمل از سوي مرو ماندند.
( سحاب، زندگاني إمام رضاعليه السلام ، ص عليه السلام - صلي الله عليه واله 25. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 20:16  توسط محمدرضا  | 

سرخس

سفرنامه امام رضا

سرخس


سرخس
سرخس را دو گونه تلفظ كرده اند، سرْخَس و سَرَخْس در لغتنامه ها، واژه
( خراسان بزرگ، ص 105. )
سرخس را، به گياهي كه داراي ساقه هاي زيرزميني و نوعي گياه دارويي معني كرده اند سرخس يكي از شهرهاي قديمي ايران است كه گروهي بنيانگذار آن را كيكاووس نوشته اند. او زميني را به سرخس پسر گودرز به اقطاع داد و سرخس در آن جا شهري بنا نهاد كه سرخس ناميده شد گروهي بنيانگذار آن را «كيكاووس» يا ( آثار البلاد، ص 39)
«افراسياب ذو القرنين» دانسته اند شهر سرخس در زمان خلافت عثمان توسط
( خراسان بزرگ، ص 150. )
عبد اللّه بن خازم سلمي فتح شد اصطخري در مسالك الممالك و جيهاني در ( فتوح البلدان، ص عليه السلام 28، البلدان ص 55، الفتوح، ص 85. )
اشكال العالم مي نويسند:
سرخس شهري است ميان مرو و نيشابور در زمين «هامون» بدان جا آب روان نيست. مگر آب جوي هرات كه در سالي چند روز آن جا رسد و جمله ايشان، از آب باران است و بركه ها از آب چاه و آن (سرخس) شهري است كه در بزرگي يك نيمه «مرو» باشد. و به غايت آبادان است و نعمتهاي فراخ، هواي آن تندرست تر است و بيشتر نواحي آن مرغزار و آن را ديه هاي اندك و گرداگرد آن اعراب باشند، خداوندان شتر، و آبهاي ايشان از چاه است و آسياب ايشان بر چهارپايان از شتر و گاو و بناهاي ايشان از گل است.
( مسالك الممالك، ص 251 ؛ جيهاني اشكال العالم، ص 9صلي الله عليه واله 1. )
يعقوبي در البلدان، سرخس را سرزميني با شكوه و شهري بزرگ كه در بياباني ريگزار واقع شده است توصيف مي كند. وي مي نويسد: مردمي به هم آميخته (از نژاد عرب و فارس) در آن سكونت دارند عبد اللّه بن خازم سلمي در خلافت عثمان همان زمان كه از طرف «عبد اللّه بن كريز» مأمور بود آن را فتح كرد و آب مشروب اهالي از چاها است و نهري و چشمه اي ندارد.
( البلدان، ص 55. )
لسترنج مي نويسد: شهر سرخس در كنار كوتاهترين راه طوس به مرو بزرگ در ساحل راست، يعني ساحل شرقي رودخانه مشهد واقع است. اين رودخانه را امروز «تجند» گويند، ظاهراً جغرافي نويسان قرون وسطي از اين رودخانه اسم نبرده اند.
اين رودخانه از باتلاقهاي حوالي «كوچان» برمي خيزد و نخست به سمت جنوب خاوري جريان مي يابد و از مشهد مي گذرد و پس از آن قريب صد ميل از مشهد دور شد از سمت جنوب شاخه بزرگي به نام رود هرات به آن ملحق شده و سپس به سمت شمال جاري مي شود و به سرخس مي رود و مقداري كه به سمت شمال پيش رفت در طول جغرافيايي ابيورد در محلي موسوم به «اجمعه» در كوير فرو مي رود و آن جا نيزار و بيشه است. سرخس در قرن چهارم ه'. ق شهري بزرگ و به اندازه نصف مرو بود و آب و هوايي خوش داشت در چراگاههايش شتر و گوسفند بسيار بود و چون آب فراوان نداشت كشتزارهايش اندك بود. مقدسي گويد: سرخس مسجد و بازاري نيكو دارد و در حومه اش باغهاي بسيار است. قزويني گويد: سرخس شهري است بزرگ و پر جمعيت و اهالي آن در ساختن دستارها و مقنعه هاي زردوزي شده مهارت خاصي دارند و مصنوعات آنها به ممالك ديگر صادر مي شود. در قرن هشتم حمد اللّه مستوفي درباره سرخس مي گويد: دور باروش (دور بارويش) پنج هزار گام است و قلعه اي محكم و از خاكريز دارد و هوايش گرمسير است و آبش از رودخانه اي است كه از «هري» به طوس مي آيد و عظيم و نيكو و هاضم و از ميوه هايش انگور و خربزه نيكو است. امروز سرخس،
( جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص 2 - 421؛ الاعلاق النفيسة، ص 3عليه السلام ؛ ابن حوقل، صورة الأرض، ص 333، 434، احسن التقاسيم، ص 312، 314؛ آثار البلاد، 1/2صلي الله عليه واله 2؛ نزهة القلوب، ص 9عليه السلام 1. )
در مرز ايران و روسيه است، سرخس قديم در سمت راست «هري رود» است كه جزو قلمرو شوروي سابق، و سرخس جديد در قلمرو جمهوري اسلامي ايران است.
( خراسان بزرگ، ص صلي الله عليه واله 15. )
كتاب سرخس ديروز و امروز مي نويسد: سرخس امروز بخش وسيعي است از شهرستان مشهد در منتهي إليه شمال شرقي استان خراسان مشتمل بر چهار دهستان به نام سرخس، كندكلي، مزدوران و قلعه قصاب. قديمي ترين كانون مسكوني آن يعني سرخس زماني بسيار آبادان و معروف بوده و زماني ديگر خراب و گمنام شده است.
( سرخس ديروز و امروز، پيشگفتار مؤلّف، ص الف. )
شرايط اقليمي خراسان ايجاب مي كرد كه راههاي شرقي و غربي از ناحيه سرخس بگذرد، زيرا مركز خراسان شمالي را صحراهاي خشك فراگرفته بود كه بخشهاي آباد را در شرق و غرب آن از هم جدا مي كرد. سرخس مدخل بخش غربي در حدّ فاصل بين مرو و نيشابور واقع بود. براي كاروانياني كه از مرو به سوي غرب خراسان مي آمدند و دشواريهاي عبور از صحراي خشك بين اين دو شهر را تحمل كرده بودند، سرخس نقطه اميدي به شمار مي آمد. چه اين شهر در لبه نيمه خشك خراسان غربي قرار داشت و لااقل از بركت رودي كه ايامي از سال را آب شيرين داشت بهره مند بود. كاروانيان هنگام ورود به سرخس به دريانورداني شبيه بودند كه پس از طي درياي بيكران به ساحل نيمه خشكي پا مي گذاردند و به اميد رسيدن به سرزميني پرنعمت شادمانيها مي كردند، لذا سرخس يا دروازه خراسان غربي با اين كه از ديرباز بسيار فراخ نعمت نبوده ولي به چشم تازه وارداني كه از شرق سرخس مي آمدند آرامش دهنده و اميدبخش بوده است. مرو هم از شمال شرقي سرخس براي مسافريني كه از شرق به غرب خراسان مي رفتند همين گونه جلوه مي كرد. اين امتيازهاي نسبي جغرافيايي سبب شده است كه از دورترين ازمنه تاريخي راههاي ارتباطي خراسان به سوي نواحيي كه در اين دو شهر واقعند گرايش پيدا كند و آنها را شاهد وقايع بسياري از تاريخ اين سرزمين بداند.
( سرخس امروز و ديروز، ص 5 - 4. )
بنابر نقل گريشمن سرخس در چهار راه اقوام قرار گرفته بود. ابن فضلان كه در ( همان، ص 4؛ ر.ك. به: گريشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ص 0صلي الله عليه واله . )
سال 309 هجري از سرخس ديدن كرده، اين شهر را با اهميت توصيف كرده است.
( سفرنامه ابن فضلان، ص 3 - 2صلي الله عليه واله . )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 17:37  توسط محمدرضا  | 

راه نيشابور به سرخس

سفرنامه امام رضا

راه نيشابور به سرخس


راه نيشابور به سرخس
بنا بر گفته يعقوبي در البلدان (8عليه السلام 2 هجري) راه نيشابور به مرو ده منزل و تا هرات ده منزل و نيز از نيشابور تا دامغان ده منرل و از اين شهر به طرف شاهراه و سرخس شش منزل است منزل اول آن قصر الريح است كه آن را در ( البلدان: ص 54. )
فارسي دزباد گويند و از قصر الريح تا خاكسار و از آن جا تا مزدوران و (سپس تا سرخس) مقدسي مزدروان را از دهات سرخس نام مي برد كه گردنه معروفي به ( البلدان: ص 55)
همين نام دارد. در مزدوران غباري است كه گفته مي شود انتهاي آن ديده نشده است.
( خراسان بزرگ، ص 159، ص 312-3. )
ابن رسته در الاعلاق النفيسه (290 هجري) از نيشابور تا سرخس را شش منزل مي شمارد، اولين منزل از نيشابور تا فغيس پنج فرسخ و از آن جا تا ( المسالك و الممالك، ص صلي الله عليه واله 2. )
حمراء نيز پنج فرسخ است. حمراء قريه اي است در كوه و به علت سرخ بودن صخره هاي اطراف آن و خاك و ديوارهايش به حمراء نامگذاري شده و به آن دزسرخ هم مي گويند. (در منابع ايران باستان، راه قديمي نيشابور به سرخس را پس از گذشتن از كوه ريوند يا بينالود و از طريق طوس و سناباد به سرخس و از آن جا به مرو ذكر كرده اند. از حمراء (دز سرخ) به بردع مي رسند كه به آن المثقب هم گفته اند و از آنجا به شهر طوس مي روند اصطخري در مسالك الممالك (340 اعلان النفيسة، ص 201. )
هجري) مسافت شهر نيشابور را به سرخس شش منزل و از نيشابور تا سرحد نيشابور، ديه كردان (ده كردان) كه در حد قومس است و نزديك اسد آباد، هفت منزل و از ديه كردان تا دامغان پنج منزل و از نيشابور در مسير سرخس تا مرو را دوازده منزل مي شمارد صاحب كتاب انس المهج و حدائق الفرج كه يك اثر ( مسالك الممالك، ص 222)
قديمي و با ارزش در مسالك و ممالك و مساحت بين شهرها است، مسافت نيشابور تا طوس را در سمت شرق سه مرحله و از نيشابور تا سرخس را شش فرسخ و از سرخس تا مرو را پنج روز مي شمارد راه قديمي نيشابور به هرات كه در مسير راه ( تاريخ نيشابور، ص عليه السلام صلي الله عليه واله )
نيشابور به طوس و مرو بود برابر گفته صاحب تاريخ نيشابور، از راه ديز باد (ده باد) و ولايت اسفند (اسفنج، سنج) به رباط سنگ بست كه امروزه نيز به همين نام مشهور است منتهي مي شد.
ديزباد (دزباد، ده باد) ده خاكستر بوده كه گاهي در متون قديمي نام آن را خاستر نيز نوشته اند بعد از آن منزلگاه «رباط بديعي» بوده كه در فاصله بين ديزباد و فرهادگرد قرار داشته و شايد اين همان رباطي باشد كه روايت عبد الغافر صاحب سياق التواريخ، حسان منيعي نيشابور، آن را در حوالي ديزباد ساخته است. منزلگاه بعدي پس از رباط بديعي، رباط سنگ بست است كه در متون از آن به سنج بست هم ياد شده است.
به گفته صاحب تاريخ نيشابور، سنگ بست را به نام قريه اي كه اين رباط در آن جا ساخته شده نامگذاري كرده اند. در اين محل راههاي نيشابور و هرات و طوس و مرو با هم تلاقي مي كردند و از نظر سوق الجيشي و با زرگاني اين قريه داراي اهميت زيادي بوده است به همين دليل سلطان محمود غزنوي لشكرگاه و پايگاه نظامي خود را در اين مكان قرار داد و در آن قريه رباطي براي رسيدن به سرخس و مرو ساخت. اولين منزلگاه بعد از سنگ بست (رباط چاهه) بود كه اين رباط، در نزديكي كشف رود قرار داشت و فاصله آن از رباط سنگ بست تا رباط چاهه پنج فرسخ ذكر شده است. اين رباط نيز به دستور سلطان محمود غزنوي ساخته شده و أبو اسحق كرامي نيشابوري، رئيس فرقه كراميان آن را بنا كرده است در آن ناحيه رباط ديگري نيز وجود دارد كه (رباط ماهي) ناميده مي شود، پس از رباط ماهي، (رباط توران) و بعد از آن (رباط آبگينه ) است. حمد اللّه مستوفي فاصله رباط آب گينه را تا سرخس شش فرسخ ذكر كرده است و آندره گدار احتمال مي دهد كه اين رباط همان (رباط شرف) باشد كه اكنون ويرانه هاي آن با ايوانهاي رفيع در جاده سرخس ديده مي شود. اين رباط در شش فرسخي سرخس واقع شده است.
( تاريخ نيشابور، ص 59، 0صلي الله عليه واله ، 2صلي الله عليه واله ، 4صلي الله عليه واله ، )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 17:18  توسط محمدرضا  | 

قدمگاه نيشابور

سفرنامه امام رضا

قدمگاه نيشابور


قدمگاه نيشابور
در فاصله بيست و شش كيلومتري شهر كنوني نيشابور منطقه اي موسوم به قدمگاه علي بن موسي الرضاعليه السلام است كه بر اثر كثرت استعمال به قدمگاه معروف شده است. صاحب تحفة الرضوية مي نويسد: هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام از نيشابور خارج شد، در راه به چشمه آبي رسيد ودر كنار آن چشمه سنگي بود، حضرت بر روي آن سنگ ايستاد وبه نماز مشغول شد، نقش قدم مباركش بر آن سنگ ظاهر گشت والحال آن سنگ را بريده و به ديوار نصب كرده اند وبقعه اي براي آن ساخته اند وشعري دراين باره از خواجه شيراز شيخ حافظ است كه گفت: در زميني كه نشان كف پاي تو بود سالها سجده صاحبنظران خواهد بود
صاحب تحفه الرضوية مي افزايد: نگارنده آن محل را كه هم اكنون به قدمگاه معروف است زيارت كرده ونظير همان سنگ وهمان نقش را در مقبره امامزاده محمّد محروق در خارج از شهر نيشابور ديده وممكن است چنين اتفاقي در آن حوالي نيز افتاده وبعدها آن را در مقبره مزبور گذاشته و به ديوار نصب كرده باشند.
( تحفة الرضوية، ص 190)
صاحب تاريخ نائين معتقد است كه اين قدمگاهها وآثاري كه از نقش پاي حضرت بر روي سنگ است نقشي است كه به عنوان ياد بود آن حضرت بر روي سنگ حك كرده اند.
( تاريخ النائين، ص 230. )
صاحب تحفة الرضوية مي نويسد: در قدمگاه روزي حضرت وارد شد وطلب انگور كرد، باغباني گفت: حالا فصل زمستان است وانگور در باغهاي ما يافت نمي شود وما از شدت سرما موها را زير خاك پنهان كردهايم. حضرت فرمود: به باغ برو وقدرت خدا را مشاهده كن.آن مرد به باغ آمد ديد كه سرتاسر تمام درختان سبز وخرم وپر از ميوه است. متحير شد و چون دانست اين از كرامت حضرت است خواست انكار كند تا حضرت را در نزد ديگران شرمسار سازد، به دروغ اطلاع داد كه در باغ انگوري يافت نشد. حضرت متغير گشت و عازم حركت شد و نفرين كرد كه خدا تو و باغت را بسوزاند. آن بيچاره به مجرد اين كه وراد باغ شد، صاعقه از آسمان فرو آمد، او و باغش را به صورت تلي خاكستر در آورد ذكر اين ماجرا را در منابع ( تحفة الرضوية: ص 190. )
معتبر نيافتيم ولي احتمالاً منشأ نقل، تاريخ نائين و تحفة الرضوية ونيز حكايتي است كه در بحر الانساب مضبوط است. با اين تفاوت كه صاحب بحر الانساب اين واقعه را بعد از خروج حضرت از نيشابور ذكر نمي كند وعلاوه بر اين مي نويسد: آن روز دهم تيرماه قديم بود.
( بحر الانساب، ص 4- 103. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 16:46  توسط محمدرضا  | 

ماجراي چشمه كهلان در نيشابور

سفرنامه امام رضا

ماجراي چشمه كهلان در نيشابور


ماجراي چشمه كهلان در نيشابور
شيخ صدوق مي نويسد: هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام وارد نيشابور شد در محله اي فرود آمد كه آن را «فرد» مي گفتند و در آن جا حمامي بنا شد كه در اين زمان ( اخبار آثار امام رضاعليه السلام ، ص صلي الله عليه واله 8. )
(حداكثر تا سنة 2عليه السلام 3 سال وفات شيخ صدوق است) آن حمام به حمام رضاعليه السلام مشهور است و در آن جا چشمه اي بود كه آب آن چشمه كم شده بود كسي ( همان ماخذ، ص صلي الله عليه واله 8)
بر روي آن چشمه بايستاد وآب آن چشمه را بيرون كرد تا آب وفور يافت وبسيار ( همان ماخذ، ص صلي الله عليه واله 8)
شد ودر خارج آن چشمه حوضي بود كه آب ،از آن چشمه فرود مي آمد ودر آن حوض مي ريخت. حضرت رضاعليه السلام در ميان حوض رفت وغسل كرد وسپس بر كنار حوض نمازگزارد ومردم علي الاتصال در آن حوض مي آمدند و غسل مي كردند وآن آب به جهت تيمن و تبرك مي خوردند وبر كنار آن حوض نماز مي گزاردند و حاجتهالي خود را از خدا مي خواستند وبرآورده مي شد و آن چشمه به چشمه كهلان معروف است واز آن زمان تا به حال مردم روي به آن چشمه مي آوردند وبه آب آن چشمه استشفاء مي كنند بنابر آنچه مورخان معاصر ذكر كرده اند، اين ( شيخ عباس قمي، منتهي الامال، ص 324. )
چشمه كه بعد از آن به حمام رضاعليه السلام معروف شد همچنان در شهر نيشابور وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 16:31  توسط محمدرضا  | 

دخل حصني امن من عذابي

سفرنامه امام رضا

دخل حصني امن من عذابي


دخل حصني امن من عذابي».
مسند الامام الرضاعليه السلام در ادامه اين روايت مي نويسد: استاد ابو القاسم قشيري مي گفت: اين حديث با همين سند براي پادشان ساماني خوانده شد واو دستور داد حديث مزبور را با طلا نوشتند وسپس وصيت كرد هنگامي كه درگذشت اين حديث را در كفن او بگذارند. هنگامي كه ان مرد در گذشت او را در خواب ديدند، از او پرسيدند خداوند با تو چه كرد؟ گفت: خداوند به واسطه تعظيم وتكريم اين حديث مرا آمرزيد.
ابن جوزي گويد: هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام به نيشابور رسيد، علماي اين شهر، مانند يحيي بن يحيي واسحاق بن راهويه ومحمّد بن رافع واحمد بن حرب وغير آنها خدمت آن جناب رسيدن واز وي طلب حديث كردند تا از روايات او تبرك جويند.
امام رضاعليه السلام مدتي در نيشابور اقامت كرد وسپس مامون آن حضرت را به مرو فرا خواند.
استقبال مردم نيشابور از امام رضاعليه السلام
صاحب تاريخ نيشابور درباره ورود حضرت امام رضاعليه السلام به نيشابور مي نويسد: در سال 200 هجري، شهر نيشابور با قدوم مبارك امام علي بن موسي الرضاعليه السلام قرين مباهات وافتخار شد. مردم نيشابور مقدم مقدس آن حضرت را گرامي داشتند و شاديها كردند و به اتفاق قطب الانام شيخ ابو يعقوب اسحق بن راهويه مروزي كه شيخ شهر ومقدم ارباب ولايت بود به استقبال آن حضرت، از شهر نيشابور بيرون شدند وتا قريه مويديه كه از قراي نيشابور است به پيشواز رفتند وشيخ با وجود كبر سن مهار ناقه آن حضرت را به دوش گرفت وتا شهر نيشابور پياده را پيمود و شيخ محمّد بن اسلم طوسي نيز در التزام ركاب مبارك بود وچون به نيشابور ورود فرمود: در محله «قز» كوچه «بلاس آباد» نزول فرمود ومقام اختيار كرد. در السنه وافواه مشهور است كه حضرت سلطان در نيشابور به منبر برآمد واين حديث را از خواجه كاينات روايت فرمود: «التعظيم لامر اللّه والشفقة علي خلق اللّه» وعزيمت به سوي طوس در بازار نيشابور روايت فرمود.
( تاريخ نيشابور، ص عليه السلام 11، 125 و همچنين مويد ثابتي، تاريخ نيشابور ص 340. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 16:12  توسط محمدرضا  | 

نيشابور

سفرنامه امام رضا

نيشابور


نيشابور
نام اين شهر را در زبان كنوني فارسي به صورت نيشابور ودر عربي نيسابور تلفظ مي كنند واز كلمه فارسي قديم «نيوشاپور» كه به معني «چيز يا كار خوب يا جاي خوب شاه » است گرفته شده ومنسوب به شاپور دوم پادشاه ساساني است كه در قرن چهارم ميلادي به تجديد بناي آن شهر همت گماشت.باني اول نيشابور، شاپور اول ،پسر اردشير بابكان موسس سلسله ساساني است.
جغرافي نويسان مسلمان در قرن سوم، فهرست مفصلي از شهرهاي مهم ولايت نيشابور ترتيب داده اند كه قسمت عمده ايالت قهستان را شامل مي شود.فايده مهمي كه از اين فهرست به دست مي آيد تلفظ قديم بعضي اسامي است، ولي بسياري از آن اسامي را امروز نمي توان معين كرد كه با كدام محل تطبيق مي شود.
( لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص 409)
در اوايل دولت اسلامي به شهر نيشابور، ابر شهر مي گفتند، وهمين نام بر سكه هاي آن شهر در دوران خلفاي اموي وعباسي ضرب شده است. مقدسي وبرخي از مورخان ديگر آن را ايرانشهر نيز ضبط كرده اند، ولي گويا اين نام فقط عنوان دولتي يا عنوان رسمي وافتخاري آن شهر بوده است.
( احسن التقاسيم، ص 314 ؛ اصطرخي ،مسالك الممالك، ص 258 ؛ صورة الارض، ص 313 ،المسالك والممالك: ص 124 ؛ يعقوبي، البلدان، ص 8عليه السلام 2، ابن رسته، الاعلاق النفسية، ص 1عليه السلام 1)
در قرن چهارم هجري، نيشابور شهري بزرگ وبسيار آباد ومساحتش يك فرسخ در يك فرسخ بود وداراي شهر و قهندز وحومه (ربض) بود ومسجد جامع بزرگي در حومه آن وجود داشت ،از آثار عمروليث صفاري كه مقابل ميداني معروف به لشرگاه واقع بود، دار الامارهاي نزديك اين مسجد بود وبه ميدان ديگر معروف به ميدان حسينين اتصال داشت.زندان نيز تا دارالاماره فاصله زيادي نداشت وميان هر يك از اين عمارتها بيش از يك چهارم فرسخ فاصله نبود.قهندر دو دروازه وشهر يك چهار دروازه داشت. دروازهاي شهر موسوم بودند به: اول دروازه پل، دوم دروازه كوچه معقل، سوم دروازه قهندر وچهارم دروازه پل تگين. در بيرون شهر وخارج قهندر وگرداگرد آنها حومه واقع بود وبازارهاي شهر در حومه قرار داشت. اين حومه دروازهاي متعدد داشت واز آن جمله بود دروازه قباب (گنبدان) كه به سمت غرب باز مي شد ودر مقابل آن دروازه جنگ روبروي ولايت «بشتفرش» واقع بود ودر سمت جنوب دروازه احوص آباد قرار داشت.
( جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي ،ص 10- 409)
ياقوت حموي در معجم البلدان مي نويسد :در زمان او (قرن هفتم) اين شهر را «نيشاوور» مي گفتند، وهمچنين گويد: با وجود ويرانيهايي كه از زمين لرزه سال 540 در نيشاوور حادث شد ونيز پس از آن در سال 548 كه تاخت و تاز عشاير «غز» به وقوع پيوست، باز در تمام خراسان نقطه اي از نيشابور آبادتر نيست.
ابن بطوطه كه پس از فتنه مغول شهر نيشابور را ديده مي نويسد: اين شهر آباد و معمور است ومسجدي زيبا دارد. مقدسي نيز از چهار روستاي مهم نيشابور در عصر خود ياد مي كند كه عبارتند از: شامات، ريوند، مازول وپشته فروش (پشت فروش) حافظ ابرو، شهر نيشابور را در اكثر اوقات از ديگر شهرهاي خراسان
( جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص 409 ،411-13، احسن التقاسيم، ص 312، 314، صلي الله عليه واله 31. )
بزرگتر توصيف مي كند واز معادن ومحصولات آن نام مي برد.
( جغرافياي حافظ ابرو، ص 2-3صلي الله عليه واله . )
رود حضرت رضاعليه السلام به نيشابور
خوشبختانه از ورود حضرت رضاعليه السلام به نيشابور گزارشهاي متعددي در منابع وتذكره ها به چشم مي خورد. از اين رو مسير حركت ومنازلي را كه حضرت از نيشابور به سرخس واز آن جا به مرو طي كرده اند بيش از ساير مناطق وشهرهاي قابل تعيين است.
شيخ صدوق از ورود حضرت رضاعليه السلام به نيشابور گزارشهاي متعددي در منابع وتذكرها به چشم مي خورد.از اين رو مسير حركت ومنازلي را كه حضرت از نيشابور به سرخس واز آن جا به مرو طي كرده اند بيش از ساير مناطق وشهرها قابل تعيين است.
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضاعليه السلام ، بنابر نقل ابوواسع محمّد بن احمد بن اسحاق نيشابوري كه او نيز از جدّه خود خديجه بنت عمران روايت كرده چنين مي گويد: هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام وارد شهر نيشابور شد در محله «غز» در ناحيه معروف به «بلا شاباد»در خانه جدم پسنده وارد شد. هنگامي كه حضرت وارد خانه شد، دانه بادامي در گوشه اي از خانه كاشت، دانه روييد وتبديل به درخت شد ودر مدت يك سال بادام داد. مردم از آن بادام مي خورد و شفا مي خواست وبه بركت حضرت شفا مي يافت وهر كه را چشم دردي بود از آن بادام بر چشم خود مي ماليد وسلامت حاصل مي شد. زن حامله اي كه زاييدن بر او خست شده بود، چون از آن بادام خورد، همان ساعت وضع حمل كرد ويا اگر چهار پايي را قولنج عارض مي شد از شاخه هاي آن بر شكمش مي ماليدند، معالجه مي شد.
ابو واسع محمّد بن نيشابوري در ادامه روايت خود مي گويد: مدتها بر آن درخت گذشت تا آنكه خشك شد، جد من عمران شاخه هاي آن برا بريد، (وبر اثر اين اقدام) كور شد. عمران فرزندي داشت به نام ابو عمر، او درخت را به تمام بريد.(وبر اثر اين اقدام ثروت ومال او كه هفتاد تا هشتاد هزار درهم بود، از دست رفت و سر انجام چيزي برايش نماند. عمرو داراي دو فرزند بود كه هر دو دبير ابو الحسن محمّد بن ابراهيم سمحور (سيمجور) بودند يكي به نام ابو القاسم و ديگري به نام ابو صادق وآن دو خواستند كه اين خانه را تعمير كنند، بيست هزار درهم براي آن خرج كردند در اين بين ريشه درخت را كه (بر جاي) مانده بود كندند ونمي دانستند كه از آن چه پيش مي آيد.يكي از آن دو، متولي زمين وباغ واملاك امير خراسان بود، پس از زماني به نيشابور مراجعت كرد در حالي كه پاي راست او سياه وگوشت پاي او ريخته بود وپس از يك ماه بر (اثر) آن درد مرد. ديگري كه بزرگتر بود در ديوان سلطان نيشابور دبيري مي كرد وبر دسته اي از نويسندگان رياست داشت يكي از آنها گفت: خدا اين دبير را از چشم بد نگاه دارد.در آن ساعت دست او لرزيده، قلم از دستش افتاد ودست او زخم شد واز دفتر بيرون آمد وبه خانه خود مراجعت كرد.ابو العباس كاتب با جمعي بر او وارد شدند به او گفتند: اين درد از جهت حرارت (گرمي مزاج) تو عارض شده ولازم است كه امروز فصد كني، او در آن روز رگ خود را زد وخون گرفت، فردا آمدند باز گفتند كه امروز همان رگ بزن، او چنين كرد پس از آن دستش سياه شد، گوشت آن ريخت و آن روز (از اين مرض) مرد ومرگ هر دو برادر در كمتر از يك سال واقع شد.
( منتهي الامال، ص 322 و 323. )
مهمترين ومعتبرترين گزارشي كه از توقف حضرت رضاعليه السلام در نيشابور ضبط شده است، روايت عبد السّلام بن صالح ابو صلت هروي است كه حديث مشهور ومعروف «سلسلة الذهب» را از امام رضاعليه السلام در نيشابور نقل مي كند. اين روايت به تواتر در منابع حديث از محدثان مختلف نقل شده و در منابع اوليه وقديم ونيز منابع جديد وتذكره ها وساير كتب تاريخي وكتابهايي كه به شرح زندگاني امام علي بن موسي الرضاعليه السلام اختصاص يافته به كرات آمده است الفصول المهمه، ص 240، شيخ صدوق، الامالي، ص 208، منتهي الامال، ص 322؛ روضة الواعظين، ص 4عليه السلام 3، تاريخ نيشابور، ص 125، مدينة المعاجز، ص 0عليه السلام 4، وزندگاني سياسي هشتمين امام در ص 95.
ذكر حديث سلسلة الذهب در نيشابور
عبد السلام بن صالح ابو صلت هروي مي گويد: من با علي موسي الرضاعليه السلام بودم در زماني كه آن جناب از نيشابور كوچ مي كرد وبر استري سياه وسفيد سوار بود بناگاه محمّد بن رافع واحمد بن حرث ويحيي بن يحيي واسحاق بن راهويه و چند تن از اهل علم به دهانه استر آويختند (در اطراف آن حضرت گرد آمدند و دهانه اسب او گرفتند) وعرض كردند كه تو را به حق خاندان پاكتان قسم مي دهيم كه حديثي از براي ما بيان كن كه از پدر بزگوارتان شنيده باشي. امام عليه السلام سر مبارك خود را از عماري (كجاوه) بيرون كرد وبر روي سر آن حضرت ردايي از خز منقش ونگارين قرار داشت و دو رو بود، يعني پشت و روي آن مثل يكديگر بود و فرمود: حديث حديث كرد مرا پدر بزرگوارم بنده صالح موسي بن جعفرعليه السلام وفرمود حديث كرد مرا پدر بزگوارم جعفر بن محمّدعليه السلام وفرمود: حديث كرد پدر بزرگوارم ابو جعفر محمّد بن علي، باقر علم انبياءعليه السلام (يعني شكافنده علم پيغمبران) وفرمود: حديث كرد مرا پدر بزرگوارم علي بن الحسين سيد العابدين عليه السلام ، وفرمود: حديث كرد مرا پدر بزرگوارم علي بن الحسين سيد العابدين عليه السلام ، وفرمود: حديث كرد مرا پدر بزرگورام علي بن أبي طالب عليه السلام وفرمود: شنيدم از پيغمبر9 كه فرمود، حديث كرد مرا پدر بزرگوارم سيد جوانان بهشت حسين عليه السلام وفرمود: حديث كرد مرا پدر بزرگوارم علي بن أبي طالب عليه السلام وفرمود: شنيدم از پيغمبر9 كه فرمود، شنيدم از جبرئيل كه گفت: خداوند جل جلاله فرمود: منم خدايي كه نيست جز من خدايي، پس مرا عبادت كنيد.هركس «لا اله إلّا اللّه» بگويد داخل شده است در قلعه من ايمن است از عذاب من.
شيخ صدوق در ادامه روايت مي افزايد: از اسحاق بن راهويه نقل شده كه چون حضرت رضاعليه السلام خواست از نيشابور به سوي خراسان ونزد مامون بيرون رود، اصحاب حديث گرد او آمدند وعرض كردند: يابن رسول اللّه تو از نزد ما كوچ مي كني وحديث نمي كني ما را به چيزي كه آن را ضبط كنيم؟ آن جناب در ميان عماري (كجاوه) نشسته بود وسر از عماري بيرون كرد وفرمود: از پدرم موسي بن جعفرعليه السلام شنيدم كه به نقل از پدران بزرگوار خود از رسول خدا9 و آن جانب از جبرئيل نقل كرد كه گفت: از خداوند عز و جل شنيدم:«لا اله إلّا اللّه» قلعه من است، پس هر كس داخل شود در قلعه من ايمن است از عذاب من، چون راحله قدري راه پيمود آن جناب فرمود: ولي با شروط لا اله إلّا اللّه، و من (ولايت حضرت علي بن موسي) از شروط لا اله إلّا اللّه هستم.
شيخ صدوق مي افزايد: از شروط لا اله إلّا اللّه اقرار كردن از براي حضرت رضاعليه السلام است به اين كه او است امام بر بندگان از جانب خداي عزوجل وواجب است اطاعت ايشان.
علي بن عيسي اربلي در كشف الغمة في معرفة الائمة، مي نويسد: در يكي از كتابها كه اينك نام آن را به خاطر ندارم نوشته بود عماد الدين محمّد بن أبي سعيد بن عبد الكريم بن هوزان در محرم سال صلي الله عليه واله 59 از حاكم ابو عبد اللّه نيشابوري در تاريخ نيشابور روايت كرده كه علي بن موسي الرضاعليه السلام با كجاوه اي وارد نيشابور شد كه ساز وبرگ آن از طلا ونقره بود. در اين هنگام ابو ذرعه ومحمّد بن اسلم طوسي كه از حافظان بزرگ حديث واز رجال علم بودند در وسط بازار جلو مركب آن حضرت را گرفته و گفتند تو را به حق پدران و دودمان بزرگوارت، چهره مباركت را باز كن و از پدرانت براي ما حديثي نقل نما. در اين هنگام مركب آن حضرت متوقف شد و سايبان به كنار رفت وديدگان مسلمان از جمال مبارك وطلعت روشن او منور شد.
مردم همگان از جاي خود برخاسته وبه احترام آن جناب ايستاند. گروهي از مردم گريه مي كردند وجماعتي فرياد هلهله وشادي برآورده و دسته اي جامه هاي خود را پاره نمودند، عده اي خود را به خاك افكنده وبعضي افسار استرس را مي بوسيدند و تعدادي سرهاي خود را بلند كرده و جايگاه آن جناب مي نگريستند. اين ازدحام و غوغا تا هنگام ظهر بطول انجاميد واشك از ديدگان مردم جاري بود. فريادها خاموش شد در اين وقت كه سكوت همه جا را فرا گرفت علما و اهل فضل فرياد برآوردند كه اي گروه مردم بشنويد وگوش فرا دهيد وفرزند رسول خدا9 را اذيت نكنيد. حضرت رضاعليه السلام حديثي املا فرمود: و حدود بيست و چهار هزار قلم به دست حديث را نوشتند كه از آن جمله ابو ذرعه رازي و محمّد بن اسلم بودند.
حضرت رضاعليه السلام فرمود: شنيدم از پدرم موسي بن جعفرعليه السلام واو از پدرش جعفر بن محمّدعليه السلام و او از پدرش محمّد بن علي عليه السلام واو از پدرش علي بن الحسين عليه السلام واو از پدرش حسين بن علي عليه السلام و او از پدرش علي بن أبي طالب عليه السلام واو از برادر وپسر عمويش حضرت رسول خدا9 واو از جبرئيل واو از حضرت رب العزة جلّ جلاله كه فرمود: كلمه «لا اله إلّا اللّه » سنگر و دژ من است هر كس در اين در اين دژ وارد شود از عذاب من ايمن است «كلمة لا اله إلّا اللّه حصني فمن قالها دخل حصني ومن
( بحار الانوار: 109/12، 114، 115. )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:58  توسط محمدرضا  | 

خراسان

سفرنامه امام رضا

خراسان


خراسان
خراسان در فارسي قديم به معني خاور زمين است. اين اسم در قرن اول اسلام برتمام ايالات اسلامي كه در خاور كوير لوت تا كوههاي هند واقع بودند اطلاق مي شد وبه اين ترتيب تمام بلاد ماوراء النهر را در شمال خاوري به استثناي سيستان وقهستان در جنوب شامل مي شود.
خراسان در زمان خليفه دوم وبه قولي در سال 29 هجري، هنگامي كه عثمان به خلافت رسيد توسط سپاه اسلام فتح شد در سال 29 هجري، عبد اللّه بن عامر
( تاريخ اعثم كوفي (الفتوح) ،ص 108، 109، 115، صلي الله عليه واله 11 ؛ بلاذري فتوح البلدان، (بخش ايران) ص 158)
مسير راهي را كه در فتح خراسان پيمود، از بصره تا مرو بود.اين خط سير (از بصره تا مرو) با مسيري كه حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام در 1عليه السلام 1 سال بعد مي پيماد تشابه زيادي دارد، اعثم كوفي در الفتوح مي نويسد:
هنگامي كه ماهك بن شاهك در فارس سر به شورش برداشت، عثمان، عبد اللّه بن عامر را با سپاهبانش روانه فارس كرد ودستور داد از آن جا عازم خراسان شوند. عبد اللّه بن عامر از بصره به جانب فارس روان شد و... در صحراي اصطخر، ماهك تسليم شد... وسپس عبد اللّه از اصطخر به طرف خراسان رفت وبا عبور از... نيشابور... وطوس وسرخس سر انجام به جانب مرو رفت.
( اعثم كوفي: الفتوح، (چاپ بمبمئي)، ص 5- 84)
حدود خارجي خراسان در آسياي وسطي بيابان چين وپامبر واز سمت هند جبال هند وكش بود، ولي بعدها اين حدود هم دقيقتر وهم كوچتر شد تا آن چا كه مي توان گفت خراسان كه يكي از ايالتهاي ايران در قرن اول اسلامي بود از سمت شمال خاوري از رود جيحون به آن طرف را شمال نمي شد، ولي همچنان تمام ارتفاعات ماوراي هرات را كه اكنون قسمت شمال باختري افغانستان است در برداشت ،مع الوصف شهرهايي كه در منطقه علياي رود جيحون يعني در ناحيه پامير واقع بودند در نزد مسلمانان جزء خراسان يعني در داخل وحدود آن ايالت محسوب مي شدند.
( لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي ،ص 9- 408. )
ايالت خراسان در دوران اوليه اسلامي به چهار قسمت يعني چهار ربع تقسيم مي شد وهر ربعي به نام يكي از چهار شهر بزرگي كه در زمانهاي مختلف كرسي آن ربع يا كرسي تمام ايالت به شمار مي رفت، خوانده مي شد وآنها عبارت بودند از: نيشابور، مرو ،هرات وبلخ.
پس از فتوحات اول اسلامي كرسي ايالت خراسان مرو وبلخ بود، ولي بعدها امراي سلسله طاهريان مركز فرمانروايي خود را به ناحيه باختر بردند ونيشابور را كه شهر مهمي در غربي ترين قسمتهاي چهارگانه بود مركز امارت خويش قرار دادند
( لسترنج ،جغرافياي تاريخي سرزمينهاي خلافت شرقي، ص 409، اصطخري، مسالك الممالك، ص 253 ،صلي الله عليه واله 25، احسن التقاسيم، ص 259، نزهة القلوب، ص 185. )
دو شهر نيشابور ومرو از مهمترين شهرهاي خراسان به شمار مي رفت. امام علي بن موسي الرضاعليه السلام براي رفتن به مرو كه در آن زمان مركز حكومت مامون بود، از ناحيه خراسان واز شهرهاي مهم نيشابور وطوس- كه بعدها «مشهد» آن حضرت شد- وسرخس عبور كرد تا به مرو رسيد. نيشابور اولين شهري بود كه در منطقه خراسان در مسير راه امام قرار داشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:48  توسط محمدرضا  | 

ورود حضرت به آهوان

سفرنامه امام رضا

ورود حضرت به آهوان


ورود حضرت به آهوان
آهوان نام آباديي است در چهل كيلومتري سمنان به سمت اميرآباد، و در
( اطلس راههاي ايران، ص 15. )
فرهنگ جغرافيايي ايران «آهوانو» ضبط شده است و آن را دهي از دهستان رودبار بخش حومه شهرستان دامغان در هيجده كيلومتري شمال باختري دامغان ذكر كرده است.
( فرهنگ جغرافياي ايران، 32/3. )
صاحب تحفة الرضويه، مي نويسد: چون حضرت رضاعليه السلام به نواحي دامغان كه در حال حاضر به آهوان مشهور است رسيد، آهويي جند به خدمت آن حضرت رسيدند و عرض كردند باين رسول اللّه مخالفان قصد كشتن شما را دارند خوب است معاودت فرمائيد. آن حضرت فرمود: از اجل نتوان گريخت وبراي آنها دعاي خير فرمود وبدين جهت آن محل را آهوان مي گويند خبر ورود حضرت رضاعليه السلام را ( زندگاني امام رضاعليه السلام ص 245؛ ابن يحيي خزاعي، بحر الانساب، ص 101-3. )
به دامغان ويا آهوان وآنچه ودر علت نامگذاري آن ذكر شده در منابع قديم نيافتم ولي از آن جا كه دامغان ويا آهوان وآنچه در علت نامگذاري آن ذكر شده در منابع قديم نيافتم ولي از آن كه دامغان به لحاظ جغرافيايي در خط سير حركت حضرت رضاعليه السلام واقع شده گذر آن حضرت از اين منطقة محتمل به نظر مي رسد.
راه قديم نائين تا خراسان
بنا بر گفته جيهاني در اشكال العالم، راه نائين به خراسان در زمان خودش از طريق طبس بوده، منازل ومناطقي كه جيهاني در سال 320 هجري از آنها نام مي برد، امروز بجز چند مورد ناشناخته اند. شرح است:
از نائين تا «بونه» مزرعه اي است ودر آن جا دو كس ساكن ودر آن چشمه آبي است ويك منزل.از بونه (مزرعه اي در كنار بيابان) تا «خرمق» را راه سه ده
( مسالك الممالك، ص عليه السلام 18. )
( جرمه ، همان. )
خواننده، يكي را «بياق» گويند وديگري را «خرمق» وسيم را «ارايه» وآن را از حساب خراسان دادند و در آن جا درخت خرما وكشت وچشمه هاي آب وچهار پايان باشد ودر هر سه مورد ديه هزار مرد بود وبه يكديگر چنان نزديك اند كه يكديگر را توانند ديد.
از خرمق تا « نوخاني» چهار منزل ودر هر سه فرسنگ يا چهار فرسنگ گنبدي است وحوضي از آب باران از نوخاني تا «رباط حوران» يك منزل، از رباط حوران تا دهي كه آن را «آتش كوهان» گويند يك منزل از آتش كوهان تا «طبس»
( آتشگهان )
يك منزل واين طبس شهري است خرد ودر او بازارها ومسجد جامع (است) وآن را روستاها ورعايا وخرامستان بسيار ناصر خسرو نيز كه بخشي از راه قديمي نائين ( جيهاني، اشكال العالم ص عليه السلام 15. )
را پيمود در سفرنامه خود مي نويسد: از نائين چهل ده دوازده پاره ديه باشد، رسيديم وآن موضعي گرم است ودرختهاي خرما بود واين ناحيه بيابان (بيابانك) كه اين ناحيه (كومخان) داشته بودند در قديم... ودر اين راه بيابان به هر دو فرسنگ ( سفرنامه، ص 8- عليه السلام صلي الله عليه واله 1. )
گنبدكها ساخته اند ومصانع كه آب باران در آن جا جمع شود . به مواضعي كه (زمين) شورستان نباشد ساخته اند واين گنبدكها به سبب آن است تا مردم را گم نكنند ونيز به گرما و سرما لحظه اي در آن جا آسايشي كنند.
( سفرنامه: ص 8-عليه السلام صلي الله عليه واله 1. )
بررسي راههاي كنوني يزد به خراسان
از يزد چند راه بيراهه به خراسان منتهي مي شود، راه قديمي يزد به خراسان كه در منابع جغرافي نويسان قديم نيز آمده، با تغييرات اندكي، پس از گذشت بيش از هزار ويك صد سال هم اكنون نيز مرسوم ومتداول است. اين مسير كه مسير راه فارس به خراسان است ،پيش از اين به نقل از جيهاني در اشكال العالم واصطخري در مسالك الممالك وابن حوقل در صورة الارض كه به ترتيب در سالهاي 320، 340، عليه السلام صلي الله عليه واله 3 نگارش يافته ذكر شد.
بر اساس راه قديمي كه امروزه نيز متداول است، از يزد راهي است خاكي به مسافت تقريبي سي كيلومتر «انجيره» واز آن جا به مسافت سي ودو كيلومتر راه امتداد دارد تا خرانق (قدمگاه علي بن موسي الرضاعليه السلام ) وسپس با پيمودن «دوگالي»، «شهر نو» و«رباط زير آب» به «ساغند» مي رسيم كه مجموعاً هفتادو پنج كيلومتر راه است، از ساغند بيست وپنج كيلومتر راه است تا «اللّه آباد» يا كاروانسراي شاه عباسي، وسپس با طي مسافت چهل وشش كيلومتر به «رباط پشت بادام» مي رسيم واز آن جاه راه به دوشاخه تقسيم مي شود يكي به سمت «گلستان» و«خير آباد» در سمت چپ وديگري به سمت «جوخواه» مي رود كه حدود سي كيلومتر مسافت دارد، ودر آنجا راهي است كه به طبس ميرود، ادامه مسير خاكي است به مسافت تقريبي چهل وپنج كيلومتر كه به بشرويه مي رسد واز آن جا راه به مسافت پنجاه كيلومتر به يك سه راهي امتداد مي يابد كه سمت شمال است آن فردوس مي رود واز آنجا به مسافت تقريبي صدو بيست كيلومتر به «فيض آباد» وسپس با مسافت هفت كيلومتر به «مهنه» مي رود واز آنجا تا «شادمهر» حدود بيست كيلومتر راه است، كمي بالاتر از اين شهر در سمت شمالي تربت حيدرية است. از اين جا راه است، كمي بالاتر از اين شهر در سمت شمالي ترتبت حيدرية است. از اين جا راه مستقيم ومتداولتري است كه با پشت سر گذاشتن «رباط سنگ» و«سنگ بست» به مشهد مي رود، اما اگر از آن جا بخواهيم به نيشابور وسپس مشهد برويم، بايد با پيمودن شصت و يك كيلومتر از جاده سمت چپ به كاشمر وسپس مشهد برويم، بايد با پيمودن شصت ويك كيلومتر از جاده سمت چپ به كاشمر وسپس مشهد برويم، بايد با پيمودن شصت ويك كيلومتر از جاده سمت چپ به كاشمر وسپس به «ريوش» و «عطائية» وسپس به نيشابور راه طي كنيم كه مجموع مسافات آن صدو پانزده كيلومتر است. از نيشابور به راست با پيمودن بيست وپنج كيلومتر به قدمگاه مي رسيم قدمگاه مشهور امام علي بن موسي الرضاعليه السلام وسپس با پيمودن چهل وچهار كيلومتر به «امام تقي» وسپس از آنجا با پيمودن تقريبي پنجاه كيلومتر به مشهد مقدس مي رسيم.
راه كوير
علاوه بر راهي كه ذكر شد چند راه ديگر نيز وجود دارد كه مهمترين آنها راهي است كه از كوير لوت مي گذرد. با توجه به ذكر راه كوير در مسير حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام در منابع، آشنايي با راه امروزي اين مسير لازم به نظر مي رسد.
آغاز اين راه از يزيد است وبا پيمودن هفده كيلومتر راه به دو شاخه يكي به راست وبه طرف شمال شرقي وديگري به چپ وبه جانب شمال غربي متمايل مي شود، اين دو راه سر انجام در منطقه «جوبانان» به هم متصل مي شوند.
راه اول به خرانق وسپس ساغند واز آنجا به رباط پشت بادام مي رسد سپس به سمت چپ متمايل شده وبا مسافت تقريبي صدوده كيلومتر به «خور» مي رود واز آن جا با پيمودن هفده كيلومتر به «خور» مي رود واز آن جا با پيمودن هفده كيلومتر به «فرخي» وسپس با پيمودن پنجاه ودو كيلومتر به حوالي جوبانان مي رسد. راه دوم نيز از يزد به مسافت چهل وهفت كيلومتر به حوالي ميبد وازآن جا با طي نه كيلومتر به اردكان ميرود سپس از آن جا به مسافت چهل ويك كيلومتر به «عقدا» وباپيمودن هفتادو يك كيلومتر به نائين ميرود از نائين راه به چند شاخه تقسيم ميشود كه از جاده متمايل به چپ با پيمودن نودوچهار كيلومتر ديگر به جوبانان منتهي مي شود.
از جوبانان جادهاي است نسبتاً صاف ومستقيم كه از ميان دشت كوير عبور مي كند، مسافت اين راه خاكي حدود صدوهشتادوپنج كيلومتر است ودر مسير آن جاده اي مال رو وقديمي وجود دارد كه در امتداد جاده خاكي ادامه مي يابد. جاده مال رو به «معلمان» وجاده خاكي به «طرود» منتهي ميشود. از معلمان، راهي است به سمت دامغان واز طرود راهي به شاهرود. مسيري كه به دامغان مي رود مستقيم است وحدود صدو بيست كيلومتر مسافت دارد. راه ديگري نيز وجود دارد كه به سمنان مي رود واز آنجا به دامغان باز مي گردد. اگر بخواهيم از معلمان به سمنان برويم بايد از جاده سمت چپ مسافت طولاني ويكنواختي را به مسافت تقريبي صدو پنجاه كيلومتر بپيمانيم.
از سمنان به مسافت بيست وهفت كيلومتر به «چاشخوران» مي رسيم واز آن جا بعد از دو كيلموتر به «عطاري» وسپس با طي يازده كيلومتر به «آهوان» مي رويم،(درباره عبور حضرت رضاعليه السلام از آهوان گزارشهايي در منابع ذكر شده است). از آهوان با پيمودن شانزده كيلومتر به «فيض آباد» مي رويم واز آن جا تا «محمّد آباد» ده كيلومتر وتا «قوشه» نيز ده كيلومتر راه است. سپس با پيمودن شانزده كيلومتر به حوالي «امير آباد» مي رسيم واز آن جا تا دامغان بيست كيلومتر راه است.
از دامغان با گذاشتن از جزن، بق، مهماندوست، قادر آباد وده ملا به مسافت شصت وپنج كيلومتر به شاهرود مي رسيم واز شاهرود راه در مسير نسبتاً مستقيم به سمت شرق امتداد مي يابد وبا گذاشتن از ميمامي، مياندوست، قادر آباد وده ملا به مسافت سمت شرق امتداد مي يابد وبا گذاشتن از ميامي، مياندشت، عباس آباد، صدر آباد، كاهك، داورزن، مهر، ريوند، واستبر به مسافت دويست وشصت وچهار كيلومتر به سبزوار مي رسيم.از سبزوار راه به سمت شمال شرقي ادامه مي يابد وبا گذر از مناطق ايزي، باغجر، به سلطان آباد مي رسيم كه مجموع مسافت اين راه چهل وهفت كيلومتر به نيشابور مي رسيم (از ورود حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام به نيشابور گزارشهاي متعدد ومعتبري در دست است) .به مسافت هفده كيلومتر بعد از نيشابور قدمگاه قرار دارد واز آن جا تا مشهد مقدس نيز شرح آن گذشت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:43  توسط محمدرضا  | 

ملاحظاتي درباره ورود حضرت رضا(ع) به نائين

سفرنامه امام رضا

ملاحظاتي درباره ورود حضرت رضا(ع) به نائين


ملاحظاتي درباره ورود حضرت رضاعليه السلام به نائين و قدمگاههاي اين شهر
نائين در مسير يكي از راههايي است كه از فارس به خراسان مي رود ولي راههاي ديگري همچون راه خرانق كه در آن نيز قدمگاهي منسوب به حضرت رضاعليه السلام وجود دارد به نيشابور و مرو منتهي مي شود، بنابراين به طور قطع، آنچنان كه صاحب تاريخ نائين ادّعا مي كند، نمي توان يقين حاصل كرد كه حضرت از اين شهر عبور كرده باشد.
از آن جا كه منابع اوّليه و معتبر هيچ گونه اطلاعي از جزئيات مسير راه حضرت از فارس به خراسان ارائه نمي دهند، تعيين خطّ سير دقيق و قطعي در اين بخش از راه دشوار است. تنها نقطه روشني كه در اين مسير از منابع اوّليه به دست مي آيد اشاره اي است كه شيخ صدوق و ساير منابع معتبر به مسير راه كوير و ورود آن حضرت به نيشابور كرده اند. اين منابع مسير حضرت را از اهواز به فارس و از آن جا به سمت خراسان از طريق نيشابور ياد كرده اند ولي در اين ميان راه كوير (بيابان ميان فارس و خراسان) مبهم و فاقد منطقه جغرافيايي معيني است. اطلاعات افزوده منابع محلي نه تنها جغرافياي حركت امام عليه السلام را روشن نمي سازند، بلكه ايجاد تناقض نيز مي كنند. همچنان كه ذكر شد منابع محلي در منطقه كويري يزد از قدمگاه خرانق و چند يادبود در شهر نائين، نقل جداگانه اي آورده اند اين دو شهر تقريباً در دو مسير مخالف نسبت به شهر يزد قرار دارند، يكي در شرق و ديگري در شمال غربي اين شهر واقع شده است و پر واضح است كه عبور از يك راه، راه ديگر را بي اعتبار مي سازد و اين در حالي است كه در مسير هر دو راه، قدمگاه و منزلگاه منسوب به حضرت رضاعليه السلام وجود دارد و بديهي است كه عبور توأم از اين دو مسير ناقض منطق جغرافيايي است.
از عتبار قدمگاه خرانق و اين كه اين قدمگاه در مسير راه كويري يزد به خراسان واقع شده پيشتر سخن گفتيم، امّا در خصوص بافران و نائين در تاريخ محلي ن ائين كه مأخذ بررسي ما در اين تحقيق است، نكات مبهم و گاه متناقضي به چشم مي خورد. بلاغي درباره خط سير عبور حضرت عليّ بن موسي الرضاعليه السلام به نقل از مطلع الشمس مي نويسد: حضرت از مدينه (وطن خود) به بصره، ارجان (حاكم نشين اهواز كه در آن وقت آباد بوده و آثار مسجدي كه منسوب به حضرت رضاعليه السلام است فعلاً در بلد ارجان معروف است)، فارس، خاك اصفهان، نيشابور، (كه در محله بلاش آباد منزل فرمودند)، ده سرخ، (نيم فرسخي شريف آباد و شش فرسخي مشهد مقدس كه همان قرية الحمراء، است كه در عيون نقل كرده)، سناباد، سرخس و مرو عبور فرموده اند. سپس مي افزايد: چنين به نظر مي رسد كه خط
( تاريخ نائين، 2/صلي الله عليه واله - 235. )
سير حضرت از اهواز، تا سناباد (مشهد) به اين طريق بوده است: اهواز رامهرمز، بهبهان، كوه كيلويه، شلمزار، (جزء چهار محال از بلوك اصفهان است) نائين، ( اطلس راههاي ايران، ص 9. )
انارك بيابانك، الحق، عباس آباد، سبزوار، نيشابور، (قدمگاه اين جاست) ده سرخ، (شريف آباد اين جاست)، طرق، مشهد. و در ذيل اين سطور مي نويسد: با امعان ( تاريخ نائين، 2/صلي الله عليه واله - 235. )
نظر در خط سير سلطان سرير ارتضاء إمام عليّ بن موسي الرضاعليه السلام و انحرافات راه بخوبي مي توان دريافت، أولاً كساني كه در مسموم شدن آن حضرت ترديد دارند از جهات باطني و علل احضار حضرت به مرو و صدمات و تألّماتي كه به حضرت رسيده است، آگاه نيستند، بايد به آنها گفت (حفظت شيئاً وغابت عنك اشياء) و ثانياً تا همين اندازه اي كه عمر مبارك حضرت كفاف داده بر اثر اقدامات آن حضرت كاخ استقلال تشيّع و استقلال ايران استوار شده است. مؤلف تاريخ نائين در ( تاريخ نائين، 2/صلي الله عليه واله 23. )
جاي ديگر مي نويسد: قسمتي از مسير آن حضرت در نقشه نائين و قسمتي هم در نقشه مستخرج از شماره أوّل سلسله راهنماي تاريخي از انتشارات اداره كل عتيقات چاپ شهريور 1313 در مطبع مجلس منعكس است.
سحاب نيز در كتاب زندگاني إمام رضاعليه السلام به نقل از تاريخ نائين اين خط سير را با تفاوتهايي بيان كرده است. وي مسير راه را از مدينه به بصره و از آن جا به اهواز،
( زندگاني إمام رضاعليه السلام ، ص 5عليه السلام 1؛ تاريخ نائين، 2/صلي الله عليه واله - 235. )
رامهرمز، بهبهان، كوه كيلويه و شلمزار مطابق نقل تاريخ نائين كه مأخذ نقل او است برمي شمارد و سپس ساير شهرهايي را كه در مسير حضرت رضاعليه السلام واقع شده است با تفاوتهايي به شرح ذيل بيان مي كند.
كروند، قهپانه، (اصفهان )، نائين، انارك، بيابانك، خور، راه كوير،
( اطلس راههاي ايران، ص صلي الله عليه واله ، 14، 9 - 18. )
( اطلس راههاي ايران، ص 25. )
( اطلس راههاي ايران، ص صلي الله عليه واله 1. )
سمنان، اهوان، دامغان، شاهرود، ميامي مياندشت، الحاك، عباس آباد، سبزوار، نيشابور، قدمگاه، ده سرخ، و طرق.
مؤلف تاريخ نائين نيز خود درباره ورود حضرت در جايي با تزلزل و در جايي ديگر با اطمينان سخن گفته است او در جايي مي گويد: مداركي متقن موجود است كه نه تنها حضرت به نائين تشريف آورده اند، بلكه به يزد هم تشريف برده اند. چه آن كه در تاريخ يزد در هنگام ذكر مسجد فرط مي نويسد: در زماني كه حضرت عليّ بن موسي الرضاعليه السلام برحسب تقاضاي مأمون خليفه عباسي متوجه طوس بودند به يزد آمدند و چند روزي توقف فرموده و در هنگام توقف در مسجد فرط به عبادت قيام كردند و موضع عبادت آن حضرت را يك نفر يزدي عمارت نموده و گنبدي كوچك بر آن ساخته است.
( أحمد طاهري، تاريخ يزد، ص 40. )
در پشت مسجد كلوان نائين محلي است كه آن جا را قدمگاه حضرت رضاعليه السلام گويند، مسجد و حمام إمام رضاعليه السلام هم در محله گودالو موجود است، درخت راه بافران هم به درخت (موم رضا) يعني إمام رضاعليه السلام ، موسوم است. از مجموع اين آثار بسياري از اهالي جداً معتقدند در همان سفري كه حضرت رضاعليه السلام از مدينه به مرو تشريف فرما شده اند نائين در مسير راه آن حضرت بوده است. ولي در جاي ( تاريخ نائين، 230/1. )
ديگر با ابهام مي نويسد: مسجد محلّه كلوان نيز اهمّيت دارد و در جنب آن محلّي است به نام قدمگاه كه معتقدند، قدمگاهِ يكي از امامان بخصوص إمام هشتم بوده زيرا مي گويند حضرت از اين راه به خراسان تشريف فرما شده و مسجدي هم در محله كودالو به نام مسجد (إمام رضا) موجود است. دو حمام يكي مردانه و يكي زنانه در جوار مسجد مزبور است كه به حمام إمام رضا معروف است، ولي مدركي به نظر نرسيد و در نزديكي مسجد اخير (مسجد إمام رضاعليه السلام ) مسجد كوچكي است به نام مسجد فاطمه كه جديد البناء است.
علاوه بر آنچه گفته شد، صاحب تاريخ نائين به نقل از منتخب التواريخ، از
( منتخب التواريخ، ص 553. )
توقف حضرت در كروند نام مي برد و مي نويسد: در سفري كه إمام به خراسان مي رفتند يكي از مردم كروند، (كه) جمّال (و ) و ساربان آن حضرت بود، چون مي خواست مراجعت نمايد درخواست كرد كه حضرت رضاعليه السلام او را به دستخط مبارك خود شرافت دهد. حضرت خواسته او را برآورد و نوشته اي به او مرحمت فرمود، در آن مرقوم داشته: كُنْ مُحِبّاً لآل مُحمّدٍ وَإنْ كُنت فاسِقاً وَمُحِبّاً لِمُحِبِّيهِمْ وِإنْ كانُوا فاسِقِين و در آخر آن مكتوب فرمود: قالَ اَبُوذر، رَضِيَ اللَّه عَنْهُ قالَ رسول ( دوستدار آل محمّد باش اگر چه فاسق باشي و دوستان آنان را دوست بدار اگر چه فاسق باشند. )
اللّه صلي الله عليه واله ، يا اباذر، اوصيك فاحفظ لعلّ اللّه أن ينفعك به، جاور القبور وتذكّر بها الاخرة وزرها احياناً بالنهار ولا تزرها بالليل.
( ابوذر، كه خداوند از ا و راضي باد از رسول خداصلي الله عليه واله روايت كرده فرمود: اي ابوذر وصيت مرا بپذير و آن را نگهداري كن اميد است خداوند متعال تو را بهره مند كند، وصيّت من اين است كه نزد قبرها به سر بر و از ديدن آنها ياد آخرت كن و آنها را گاهگاهي در روز زيارت كن و شب به زيارتشان مرو. )
صاحب تاريخ نائين مي افزايد: هم اكنون (در سال 9صلي الله عليه واله 13 قمري) آن دستخط نزد برخي اهالي كروند موجود است. محدث قمي نيز در ( تاريخ نائين، 235/2؛ زندگاني إمام رضاعليه السلام ، ص عليه السلام 2. )
فوائد الرضويه اين مطلب را از شخصي از مردم «كرمند» كه دهي از دهات اصفهان است نقل مي كند. سحاب نيز در زندگاني إمام رضاعليه السلام اين منطقه را در مسير عبور حضرت رضاعليه السلام قلمداد كرده در حالي كه متن روايت فاقد تأكيد مكاني است، زيرا تنها به فردي از مردم كروند اشاره دارد و نمي توان از اين عبارت نتيجه گرفت كه اين حادثه در كروند روي داده، به علاوه كه، در اطلس جغرافياي ايران نامي از اين شهر نيافتم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 15:35  توسط محمدرضا  | 

ماجراي طبابت امام رضا(ع) در رباط سعد

سفرنامه امام رضا

ماجراي طبابت امام رضا(ع) در رباط سعد


ماجراي طبابت امام رضاعليه السلام در رباط سعد
واقعه ديگري كه در حوالي نيشابور روي داد، معالجه مردي است كه قدرت تكلم خود را بر اثر حادثه اي از دست داده بود كه سر انجام با طبابت حضرت رضاعليه السلام شفا يافت. شرح اين حادثه شنيدني به قرار زير است:
ابو احمد عبد اللّه بن عبد الرحمن معروف به صفوان نقل كرده است كه قافله اي از خراسان بيرون شد و روي به كرمان (نهاد)، دزدهايي كه در كوه كرمان ساكن بودند (كوه قفص) بر قافله زدند و مردي را كه به بسياري مال متهم كرده بودند نگاه داشتند ومدتي در دست ايشان باقي بود. او را به انواع صدمات (شكنجه ها) عذاب كردند تا بلكه خود را ايشان به مال بخرد.او را در ميان برف واداشتند، دهان او را پر از برف كردند و (دست و پاي او را) بستند. (در ميان كاروان) زني از زنان ايشان بر او رحم كرد و او را از بند رها ساخت. او فرار كرد، ليكن دهان و زبان او فاسد شد، به طوري كه قدرت تكلم نداشت، (هنگامي كه) به خراسان رفت شنيد حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام در نيشابور است و در خواب ديد كه گويا كسي به او مي گويد، پسر رسول خدا9 در خراسان وارد شده است و از او درباره ناخوشي خود سؤال كن تا اين كه تو را به دوايي تعليم دهد كه به تو منفعت بخشد واز اين ناخوشي خود سؤال كن تا اين كه تو را به دوايي تعليم دهد كه به تو منفعت بخشد واز اين نا خوشي شفا يابي. آن مرد گفت: من در خواب ديدم كه قصد آن بزرگوار را دارم و به او از آنچه بر من آمده شكايت بردم و او را از نا خوشي خود آگاه ساختم، فرمود: زيره وسعتر (كه به فارسي اويشان گويند) ونيز نمك را گرفته ومي كوبي ودو يا سه مرتبه بر دهان حود مي ريزي، عافيت مي يابي، پس آن مرد از خواب بيدار شد وبه آنچه در خواب ديده بود فكر نكرد (عمل نكرد) وبه خلق اظهار نداشت تا اين كه به دروازه نيشابور وارد شد. به او گفتند كه حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام از نيشابور كوچ كرده ودر «رباط سعد» است. پس در خيال آن وقامرد گذشت كه قصد آن بزرگوار كند وامر خود را عرضه دارد، تا اينكه به او دارويي دهد كه به مرضش نفعي بخشد.
با اين قصد به رباط سعد رفت و بر آن بزگوار وارد شد و به گونه اي اظهار كرد يابن رسول اللّه امر چنين وچنان است و دهان و زبان من فاسد شده و بر سخن گفتن قادر نيستم، مگر به زحمت به من دارويي تعليم فرما كه نفعي بخشد. آن بزرگوار فرمود: آيا من در خواب تو را تعليم ندادم؟ برو و آن دارويي را كه به تو تعليم دادم استعمال كن. آن مرد اظهار داشت، يابن رسول اللّه چگونه است تا اگر آن را ادعا فرمايي؟ آن جناب فرمود: زيره وسعتر (اويشان) ونمك بگير وبكوب و دو يا سه بار بر دهان حود بريز كه بزودي عافيت يابي. آن مرد گويد آن دوايي را كه آن بزرگوار فرمود استعمال كردم وعافيت يافتم. ابو حامد احمد بن علي بن حسين ثعالبي گويد من از ابو احمد عبد اللّه بن عبد الرحمان معروف به صفوان شنيدم كه مي گفت: من آن مرد را ديدم واين حكايت را از او شنيدم.
( منتهي الامال: ص 3.3؛ اعلام الوري، ص 118)
امام رضاعليه السلام بعد از نيشابور به سمت طوس حركت كرد، در طول مسير نيشابور به طوس گزارشهايي ثبت شده كه به مي توان مسير حضرت را به طوس تعيين كرد.
قدمگاه امام رضاعليه السلام احتمالاً اولين منزل ويا توقفگاه در اين مسير به شمار مي رفته و همچنين رباط سعد كه بدرستي امروزه، مكان ومحل آن براي ما روشن نيست.
علاوه بر اين دو منطقه، مورخان از «قرية الحمراء» ياد مي كنند كه به نظر مي رسد همان ده سرخ باشد وامروزه در جنوب مشهد واقع شده است وهمچنين كوهسنگي نيز در مسير راه طوس قديم قرار داشته كه از اين مناطق در منابع ياد شده است.
هنگامي كه حضرت وراد طوس شد در نوقان كه بخشي از طوس قديم به شمار مي آمد فرو آمد. در آن جا دهكده اي به نام سناباد «بوذعه» بود وحميد بن قحطبة در آن منزل داشت و بنابر دعوت واحتمالاً اصرار او، امام وهمراهان وي در آن مكان مقام كردند. قبل از پرداختن به اين مناطق لازم است اطلاعاتي درباره شهر طوس وجغرافياي آن به دست آوريم.
طوس
شهر طوس در ده فرسخي نيشابور واقع شده واصطخري شهر قديمي طوس را مشتمل بر اردكان، طابران، بزدغور ونوقان مي داند. شهر طابران ونوقان مهمتر و بزرگتر از دو شهر ديگر بودند وبنا بر گفته ياقوت حموي اين دو شهر هزار قرية و آبادي داشتند.
( مسالك الممالك، ص 205)
منابع تاريخي، باني اين شهر را طوس بن نوذر نوشته اند به وگفته بلاذري در فتوح البلدان واعثم كوفي در الفتوح شهر طوس در عهد خليفه سوم توسط عبد اللّه بن خازم ويزيد بن سالم با صالح گشوده شد.
به فاصله دو منزلگاه چاپاري از طوس، باغ بزرگي در دهكده سناباد وجود داشت كه متعلق به حميدين قحطبه بود. وي از طرف هارون الرشيد حاكم آن جا بود و موسي الرضاعليه السلام در سفري كه از مدينه آغاز شده هنگامي كه وارد طوس شد در سناباد ودر باغ حميدين قحبطه فرود آمد جايي كه سر انجام در آن به دستور مامون مسموم شد وبه شهادت رسيد وپيشگويي آن حضرت كه فرموده بود، «در كنار گور سناباد به خاك سپرده شد نام آن جا به مشهد مقدس علي بن موسي الرضاعليه السلام تغيير يافت وبه جهت كثرت استعمال آن را تنها «مشهد» مي نامند.
مشهد علي بن موسي الرضاعليه السلام ، در دهكده سناباد كه به برذعه يا مثقب كه به معني سوراخ وروزنه است معروف بود وبه گفته لسترنج احتمالاً اين كلمه به خاطر روزنه هايي كه در حرم وجود داشته بر آن قريه اطلاق شده است ونوقان يا نوادگان كه امروزه نيز نام محلّه اي از خراسان است، در قرن سوم بنابر گفته يعقوبي در البلدان از طايران بزرگتر بوده وبه تهيّه وساخت ظرفهاي سنگي كه به ساير نواحي صادر مي شده شهرت داشته است. در كنار مشهد امام رضاعليه السلام در سناباد بنابر گفته ابن حوقل قلعه بسيار محكمي بنا شده بود كه در آن جا عدّه اي معتكف مي شدند.
( البلدان، ص عليه السلام عليه السلام 2 ؛ ابن حوقل ،صورة الارض، ص 9صلي الله عليه واله 1. )
مقدسي مي نويسد: امير قائق عميد الدوله، گرد قبر حضرت امام رضاعليه السلام مسجدي بساخت كه در تمام خراسان عمارتي از آن با شكوه تر نبود. قبر هارون الرشيد نزديك ضريح حضرت امام رضاعليه السلام واقع شده بود. ابن بطوطة كه در سال 425 ه'. ق از مشهد مقدس زيارت كرده مي نويسد:مشهد امام رضاعليه السلام قبر بزرگي دارد. قبر امام در داخل زاويه اي است كه در مدرسه ومسجدي در آن وجود دارد واين عمارتها همه با سبكي بسيار زيبا ومليح ساخته شده و ديوارهاي آن كاشي است. روي قبر ضريحي چوبي قرار دارد كه سطح آن را با صفحات نقره پوشيده اند. از سقف مقبره قنديلهاي نقره آويزان است. آستان در قبر هم از نقره است.پرده ابريشم زردوزي از در آويخته وداخل بقعه با فرشهاي گونان مفروش گرديده است. روبروي قبر امام عليه السلام قبر هارون الرشيد واقع شده كه آن هم ضريحي دارد وشمعدنها روي قبر گذاشته اند ومردم، مغرب گور وي را به علامت شمعدانها كه دارد باز مي شناسند. هنگامي كه شيعيان وراد بقعه مي شوند قبر هارون را به لگد ميزنند وبه امام رضاعليه السلام سلام مي فرستند.
بنابه گفته لسترنج، حمد اللّه مستوفي در قرن هشتم از اولين كساني است كه سنا باد را «مشهد» ناميد واز آن زمان تا كنون آن جا را همچنان مشهد، يعني جايگاه شهادت حضرت امام رضاعليه السلام مي نامند. قزويني در آثار البلاد مي نويسد: امام رضاعليه السلام هارون الرشيد هر دو در زير يك گنبد مدفون شده اند ولي مامون حيله اي به كار برده وبه دستور او هارون الرشيد را در قبري مدفون كرده اند كه به نام حضرت رضا است وحضرت رضاعليه السلام را در قبري را كه معتقدند متعلق به حضرت است كاملاً آراسته اند.
( نزهة القلوب، ص صلي الله عليه واله 18 ؛ احسن التقاسيم، ص 319، 333، 352. )
ورود حضرت عليه السلام به ده سرخ
ده سرخ يا قرية الحمراء نان دهكده اي است كه در مسير راه نيشابور به طوس قرار داشته است. اين منطقه كه هم اكنون به فاصله تقريبي 55 كيلومتري قدمگاه است در شمال شاه تقي در جاده واقع است.
( اطلس راههاي ايران، ص 4 و 5. )
بنا بر روايت عبد السّلام بن صالح هروي، حضرت رضاعليه السلام از نيشابور به جانب مامون بيرون رفت ونزديك قريه حمراء (ده سرخ) رسيد. وي گويد به حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام عرض كردند، يابن رسول اللّه، آفتاب از دايره نصف النهار گذشت ووقت نماز ظهر شد، آيا نماز نمي گزاري؟ آن جناب فرمود: آمد وفرمود آب بياوريد، عرض كردند آب با ما نيست. آن جناب با دستان مبارك زمين را حفر كرد، آب از زمين جوشيدن گرفت به آن مقدار كه آن جناب وهمراهان او وضو ساختند و اثر آن آب تا كنون باقي است.
( زندگاني امام رضاعليه السلام ص صلي الله عليه واله 25 ،منتهي الامال ،ص 323. )
عبور حضرت عليه السلام از كوه سنگ تراشان (كوه سنگي)
در جنوب مشهد، كوهي است كه به كوهسنگي معروف است واين همان كوهي است كه حضرت رضاعليه السلام هنگام عبور از ده سرخ به طرف طوس به آن تكيه كردند و دعا فرمودند كه خداوند به آن بركت دهد.
( زندگاني امام رضاعليه السلام ص 5عليه السلام 2، مشهد الرضا ص 4، منتهي الامال، ص 323، فصول المهمة في معرفة الائمة، ص 0صلي الله عليه واله 2. )
اين كوه داراي سنگهاي سياه رنگي است كه ذكر آن در منابع قديم نيز آمده است.
يعقوبي در البلدان مي نويسد: در نوقان (بخشي از شهر قديمي طوس) كوهي است كه در آن جا به تهيه وساخت ظرفهاي سنگي مي پردازند وبه ساير نواحي صادر مي كنند وامروزه نيز كساني كه به مشهد مقدس مي روند از صنايع دستي ( البلدان، ص عليه السلام عليه السلام 2. )
مشهد كه اشياي سنگي، ديدن مي كنند.
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضاعليه السلام مي نويسد: چون حضرت رضاعليه السلام به حوالي سناباد رسيد به كوهي كه از آن ديگ سنگي مي تراشند تكيه داد واظهار داشت: پروردگارا اين كوه را بركت ده ونافع به حال مردم گردان وطعام در ظرفي را كه از اين كوه تراشيده مي شود مبارك گردان و دستور داد تا براي تهيه غذا از آن كوه ديگها بتراشند وفرمود: آنچه من تناول مي كنم بايد طبخ نشود مگر در اين ديگهاي سنگي و آن حضرت آهسته غذا مي خورد و كم تناول مي فرمود.
از آن روز مردم به آن كوه را يافتند وظروف سنگي از آن تراشيدند و خداوند بر اثر دعاي ان حضرت بركتي به آن كوه عنايت فرمود
( زندگاني امام رضاعليه السلام ص عليه السلام 25)
ورود امام رضاعليه السلام به طوس (نوقان، دهكده سناباد)
بنابر نوشته مورخان هنگامي كه حضرت رضاعليه السلام وارد طوس شد در ناحيه نوقان كه از مستملكات حميد بن قحطبه طائي به شمار مي آمد و در منزل وي كه باغ بزرگي بود اقامت كرد. مقبره هارونيه كه گور هارون الرشيد در آن قرار داشت، در باغ حميد بن قحطبه طائي بود جايي كه حضرت پيش از اين بارها درباره آن سخن گفته ( زين الاخبار، ص عليه السلام عليه السلام 2. )
بود شيخ صدوق دراين باره مي نويسد:
( اثبات الوصية، ص 391، روضة الواعظين، ص 8صلي الله عليه واله 3، اعلام الوري: ص 188. )
حضرت عليه السلام داخل خانه حميد بن قطحبه طائي شد و نزد قبر هارون الرشيد رفت، پس از آن با دست مبارك خطي به يك طرف قبر كشيد، فرمود: اين موضع تربت من است و من در اين جا مدفون خواهم شد و بزودي حق تعالي اين مكان را محل تردد شيعيان و دوستان من قرار مي دهد. به خدا سوگند اگر شيعه اي مرا زيارت كند و بر من درود فرستد شفاعت ما اهل بيت و غفران و رحمت خداوند بر او واجب شود. سپس روي مبارك را به قبله كرد و نماز گزارد و دعا نمود و چون فارغ شد سر مبارك را به سجده گذاشت و سجدهاي طولاني كرد كه من (راوي) پانصد تسبيح از آن را شمردم پس از آن مراجعت كرد.
شيخ صدوق به نقل از ياسر خادم ادامه مي دهد كه چون حضرت ابو الحسن علي بن موسي الرضاعليه السلام در قصر حميد بن قحطبه وارد شد، جامه هاي خود را بكند و به حميد داد. حميد جامه ها را به كنيز خود سپرد تا آنها را بشويد، طولي نكشيد كه كنيز با رقعه اي در دست بازگشت و گفت: اين رقعه را در يقه پيراهن حضرت علي بن موسي الرضاعليه السلام يافتم. حميد گويد من به آن بزرگوار عرض كردم فداي وجودت شوم كنيز در يقه پيراهن مبارك رقعه اي يافته اين رقعه چيست؟ فرمود: اي حميد اين حرزي است كه من از خود جدا نمي كنم. عرض كردم مرا به اين حرز مشرف گردان (مرا از مضمون اين حرز آگاه ساز). حضرت عليه السلام فرمود: اين حرزي است كه هر كس آن را در گريبان خود نگاه دارد بلا از او دفع شود و از شر شيطان ايمن ماند، پس از آن حرز را بر حميد املا فرمود: و آن حرز اين است:
بسم اللّه الرحمن الرحيم، بسم اللّه اني اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا او غير تقي اخذت بالله السميع البصير علي سمعك وبصرك لا سلطان لك عليّ ولا علي سمعي ولا علي بصري ولا علي شعري ولا علي بشري ولا علي لحمي ولا علي دمي ولا علي مخّي ولا علي عصبي ولا علي عظامي ولا علي اهلي ولا علي مالي ولا علي ما رزقني ربّي سترت بيني وبينك، وبستر النبوة الذي استتر به انبياء اللّه من سلطان الفراعنة جبرئيل عن يميني وميكائيل عن يساري واسرافيل من ورائي ومحمّد9 امامي واللّه مطلع عليّ يمنعك عني ويمنع الشيطان منّي اللّهم لا يغلب جهله اناتك ان يستفزني ويستخفني التجأت اللّهم اليك اللّهم اليك التجأت اللّهم اليك التجأت.
( عيون اخبار الرضاعليه السلام ، 8/2 - عليه السلام عليه السلام 3، منتهي الآمال، ص 324. )
ابن شهر آشوب، به نقل از موسي بن سيار مي نويسد: من با حضرت رضاعليه السلام همراه بودم هنگامي كه به ديوارهاي طوس رسيديم، صداي شيون به گوش رسيد، به سوي آن رفتم، جنازه اي مشاهده كردم. در اين هنگام مولايم حضرت رضاعليه السلام از مركب فرود آمد و با كمال مهرباني آن جنازه را مشايعت كرد.
( مسند الإمام الرضاعليه السلام ، 1/عليه السلام 20؛ مناقب آل أبي طالب، 2/صلي الله عليه واله 39. )
صاحب بحر الانساب نيز گزارشي از ورود حضرت رضاعليه السلام به طوس ذكر مي كند كه بر اساس آن مامون به همراه بزرگان و اميران به استقبال حضرت آمدند و مي نويسد از حضرت در اين شهر معجزاتي روايت كرده اند كه انگيزه اي براي قتل امام توسط مأمون شد. ولي گزارش بحر الانساب از طوس علاوه بر تناقض تاريخي داراي جنبه هاي افسانه اي و مبالغه آميز است. او مي نويسد:
چون امام علي بن موسي الرضاعليه السلام ... به شهر طوس رسيد مأمون الرشيد عليه اللعنه شاد شد بفرمود: تا تمامت بزرگان و اميران و سرهنگان و علما و فضلا و صلحا جمله به استقبال حضرت امام علي بن موسي الرضاعليه السلام بيرون رفتند چون به نزديك حضرت رسيدند، جمله پياده شدند وسلام كردند ودست پاي حضرت امام را بوسيدند وي را با اعزاز وجلالت به شهر طوس درآوردند، امّا آن روز كه حضرت امام علي بن موسي الرضاعليه السلام به شهر طوس قدم نهاد، دوازه هزار لال و كر و شل ومفلوج شفا ياقتند(؟) وهر روز خلق عالم از اطراف و جوانب مي آمدند و كمال وفضل و بلاغت حضرت سلطان دين را مي ديدند و هر روز دوازده هزار كر و كور و شل و لال، شفا مي يافتند(؟) آخر الامر مأمون الرشيد عليه اللعنة كينه حضرت امام را در دل گرفت و بسيار چاره و تدبير خواست كه حضرت امام معصوم را شهيد كند، نتوانست اما آن ملعون چند شير داشت در شير خانه و هر كس را كه آن حرامزاده غصب مي كرد و به شيرخانه فرستادي و....
( بحر الانساب، ص عليه السلام - 104. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 17:3  توسط محمدرضا  | 

قدمگاههاي شهر نائين

سفرنامه امام رضا

قدمگاههاي شهر نائين


قدمگاههاي شهر نائين
در شهر نائين نيز چند قدمگاه وجود دارد كه منسوب به إمام رضاعليه السلام است.
قدمگاه مسجد قديمان يا مسجد جامع قديم كه بنابر گفته بلاغي، مسجد قدمگاه بوده و بر اثر كثرت استعمال «مسجد قديمان» نام گرفته، از كهن ترين مساجد جامع معروف نائين است و قبل از ظهور اسلام در ايران، اين مسجد آتشكده بوده است. قدمگاه، در ضلع جنوب شرقي مسجد به شكل مثلث است كه يك متر از زمين ارتفاع دارد و اطراف آن را نرده چوبي نصب كرده اند. نقش پايي بر روي سنگ به چشم مي خورد كه قدر مسلم به عنوان يادگار از ورود و توقف آن حضرت در اين مكان ساخته شده است. صاحب كتاب تاريخ نائين معتقد است كه حضرت رضاعليه السلام در اين مسجد نماز گزارده است. و علاوه بر آن از مسجد و حمّام إمام ( تاريخ نائين، 9/1عليه السلام و/2 9 - 58. )
رضاعليه السلام در محلّه گودالو يا محلّه سنگ نائين نام مي برد كه حضرت عليه السلام در آن جا نماز گزارده و استحمام فرموده اند. بلاغي در تاريخ نائين مي افزايد: از مجموع اين آثار و جهات تاريخي ديگر معلوم است در همان سفري كه حضرت رضاعليه السلام از مدينه به مرو تشريف فرما شده اند نائين در مسير راه آن حضرت بوده است، ولي به نقل از شيخ صدوق مي نويسد: حضرت رضاعليه السلام در نيشابور وارد شده به محله قزوينيها و در آن جا حمّامي بود و چشمه اي كه آبش كم شده بود و آن چشمه چند پله در گودي بود، حضرت تشريف برد در ميان آن چشمه و غسل كرد و نماز خواند و فعلاً هم مردم ميان آن چشمه مي روند و به قصد تبرّك غسل مي كنند و از آن مي آشامند و در پشت آن چشمه نماز مي خوانند و حوائج خود را از خداوند مي خواهند و مستجاب مي شود و آن چشمه معروف است به «عين كهلان». صاحب منتخب التواريخ در ص 552 مي نويسد: محتمل است كه چشمه همان قدمگاه باشد و آن چشمه معروف به حمام الرضاعليه السلام است. سحاب، در زندگاني حضرت عليّ بن موسي الرضاعليه السلام مي نويسد: اگر چه امروز، از نيشابور تا قدمگاه فاصله زياد است ولي بعيد نيست نيشابور آن روز در نهايت آبادي و پرجمعيّتي بوده و دامنه آن تا قدمگاه گسترش داشته است و آن جا يكي از محلات شهر به شمار مي آمده است. بلاغي ( بلاغي، تاريخ نائين، 230/2، 231، 233. )
در تاريخ نائين در ذكر اولياءاللّه و كساني كه در خاك نائين مدفون هستند مي نويسد: سلطان موصيله زني است كه اهل موصل و از خدمه حضرت رضاعليه السلام بوده و در ( تاريخ نائين، 1/صلي الله عليه واله صلي الله عليه واله . )
سفري كه حضرت به نائين تشريف فرما شده اند وفات يافته و در اين سرزمين دفن شده است. مردي به نام أحمد كه او هم از خدمه حضرت بوده و پس از رحلت حضرت رضاعليه السلام چون حسن استقبال اهالي را نسبت به حضرت ديده و نائين از دسترس حكّام بني عبّاس دور بوده لذا در آن جا مسكن گزيده و زماني كه روحش به شاخسار جنان پرواز كرده در آن سرزمين دفن شده است.
( زندگاني حضرت عليّ بن موسي الرضاعليه السلام ، ص صلي الله عليه واله عليه السلام 2. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 15:24  توسط محمدرضا  | 

ورود حضرت إمام رضا(ع) به بافران و نائين

سفرنامه امام رضا

ورود حضرت إمام رضا(ع) به بافران و نائين


ورود حضرت إمام رضاعليه السلام به بافران و نائين
بافران در پنج كيلومتري شهر نائين (در مسير جاده يزد به نائين) واقع شده است. از ورود حضرت عليه السلام به بافران و نائين در منابع اوليه ذكري نيست، امّا منابع محلي و برخي از تذكره هاي جديد از ورود ايشان به اين دو شهر و قدمگاههايي كه منسوب به حضرت رضاعليه السلام است مطالبي آورده اند.
بلاغي در تاريخ نائين مي نويسد: بين بافران و نائين كه يك فرسنگ مسافت است، درختي وجود دارد كه مورد توجه اهالي است. اين درخت را به زبان محلي درخت «سيس» و نيز درخت «موم روضا» رضا مي نامند و در بيست و يكم ماه رمضان و در روز عاشورا در آن جا جمع مي شوند و آش مي پزند و پارچه به آن درخت مي بندند و برگ درخت را براي تبرّك به خانه هاي خود مي برند. آنها
( بلاغي، تاريخ نائين، 2/عليه السلام - صلي الله عليه واله 23. )
معتقدند كه حضرت رضاعليه السلام در زير آن درخت غذا تناول فرموده و وضو ساخته است. مؤلف تاريخ نائين مي افزايد: شاه عباس كبير در سال 1009 ه' ق نذر كرد كه اگر بر عثمانيان پيروز شود پاي پياده به زيارت مشهد مقدس حضرت رضاعليه السلام رهسپار شود و صاحب وقايع السنين در وقايع سال يكهزار و ده مي نويسد: شاه عباس تا آن جا كه توانسته از مسير حركت إمام رضاعليه السلام اطلاع حاصل كند از همان مسير راه پيموده است و چون به منطقه بافران و آن درخت رسيده، عمارتي بنا كرده كه در ديوار آن بنا به ياد غذا خوردن حضرت عليه السلام ، به جاي كاشي معمولي از كاشيهاي زينتي كه طرح كاسه و بشقاب بر آن بوده استفاده كرده اند. وي به نقل از يك شاهد عيني مي نويسد: سابقاً اين كاشيها به جاي خود باقي بود ولي هم اكنون آثاري از آنها باقي نمانده است.
( همان، ص 24 - 23. )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391ساعت 15:19  توسط محمدرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر