X
تبلیغات
::‌ گنبدطلای امام رضا ::

::‌ گنبدطلای امام رضا ::

پایگاه تخصصی فرهنگ رضوی

جزئیات کامل حرم امام رضا (ع)

حرم مطهر


 
حرم مطهر یا مشهد الرضا قدیمی ترین بخش اماكن متبركه آستان قدس رضوی است. قسمتهای مختلف بنا و تزئینات داخل حرم در طول قرون گذشته به دلایلی بازسازی و مرمت شده است. اما پایه های اصلی بنا، همان پایه های اولیه است.

 

ضریح مطهر  اولین ضریح در عهد صفویه بر روی قبر مطهر نصب شد. و تا آن زمان تنها صندوقی بر روی قبر قرار داشت و ضریح كنونی چهارمین ضریح از جنس طلا و نقره میباشد. و در سال 1338 شمسی بر روی مرقد مطهر نصب شده است.

 

گنبدطلا


 
بر فراز بنای اصلی حرم مطهر و در مركز مجموعه اماكن مقدسه قرار گرفته، ساختار آن دو پوشه و به قولی تاریخ اولین طلاكاری بر روی آن در عهد صفویه صورت گرفته و در اثر حوادث مختلف چندین بار بازسازی شده است.

 

مناره ها

 

قدیم :
 
قدیمی ترین مناره طلاكاری شده موجود در اماكن متبركه، مناره بالای ایوان طلای صحن انقلاب (عتیق) است كه در شمال غربی گنبد مطهر واقع شده و از بناهای عهد صفوی است و به قرینه آن مناره دیگری بر فراز ایوان عباسی (ایوان شمالی) در عهد افشاریه احداث شده است. این دو مناره در اثر حوادث تاریخی بارها آسیب دیده و چندین بار مرمت شده است.

 

جدید: 

  دو مناره طلاكاری شده صحن جمهوری جدید الاحداث و مربوط به دوران بعد از پیروزی انقلاب اسلامی است.  علاوه بر مناره های یاد شده دو گلدسته بزرگ كاشی كاری شده در دو طرف بخش شمالی گنبد ایوان مقصوره در مسجد گوهرشاد، و دو گلدسته كوچك كاشی كاری شده بر فراز بناهای بخش جنوبی صحن جمهوری احداث شده است.

 

نقارهخانه 

  بنای آن در دو طبقه با نمای بیرونی كاشیكاری شده بر فراز ایوان شرقی صحن انقلاب قرار گرفته كه بنای قبلی آن در یك طبقه و از حلب و چوب احداث شده بود. مطابق رسم معمول از زمان صفویه روزی 2 نوبت، قبل از طلوع و غروب خورشید. در همه ایام بجز ایام سوگواری، نقاره خوانی انجام میشد و نقاره چیان در یك گروه 12 نفری به كار خود ادامه میدادند و در حال حاضر یك گروه 7 نفری در همه ایام قبل از طلوع و غروب خورشید و در ماه مبارك رمضان قبل از اذان صبح و در اعیاد مذهبی و اعلام شفا، مراسم نقاره زنی انجام میشود.

 

سقاخانه

 این مكان در وسط صحن انقلاب واقع شده و یكی از مهمترین آثار تاریخی اماكن متبركه به شمار میآید. و چون بنای اولیه آن توسط شخصی به نام اسماعیل طلایی احداث شده به این نام نیز مشهور است و در سال 1345 شمسی پس از چند بار مرمت، تخریب و به شكل كنونی بازسازی و طلاكاری شده است.

ساعتها  دو ساعت شماطه ای بر بدنه دو شبه مناره بر فراز ایوان غربی صحن انقلاب و ایوان جنوبی صحن آزادی نصب شده است كه قدمت اولین ساعت به عهد صفویه یا مظفرالدین شاه بر میگردد. كه همان ساعت موجود در صحن آزادی است.

 

 رواقها

  در مجموع 22 رواق قدیمی و جدید در آماكن متبركه وجود دارد كه عبارتند از:

رواق شیخ بهایی :  در جنوب شرقی حرم مطهر واقع شده و به دلیل وجود مقبره شیخ بهایی در آن به این نام شهرت یافته است.رواق دار الحفاظ :  در جنوب حرم مطهر و بین روضه منوره و مسجد گوهرشاد واقع شده است.

رواق گنبد حاتم
خانی :
  در شرق حرم مطهر و در غرب دارالسعادة و پایین پای مبارك واقع شده است.

رواق دارالسیادة:
  در غرب حرم مطهر واقع شده و در ضلع شرقی آن بین دارالسیادة و مسجد بالاسر پنجره ای مشبك از نقره وجود دارد و از آنجا ضریح مقدس نمایان است.

رواق دار الفیض:


 

در جنوب روضه منوره و پشت سر مبارك قرار دارد، از شرق به رواق گنبد الله وردیخان و از غرب به دار الشكر محدود است.

رواق دار السعادة: 


  در شرق حرم مطهر واقع شده و از سمت غرب بر پایین پای مبارك با رواق حاتم خانی و از شرق به ایوان طلای صحن نو و از شمال به رواق دارالضیافة و از جنوب به رواق دار السرور محدود است.

رواق دارالشكر :
  در شمال مسجد بالاسر و در مجاورت دارالفیض واقع شده و از شمال به ایوان طلای صحن انقلاب و از غرب به دارالشرف و از شرق به دار الفیض محدود میشود.

رواق توحید خانه :

  در شمال حرم مطهر و بین دارالفیض و صحن انقلاب قرار گرفته و از شرق به رواق الله وردیخان و از غرب به ایوان صحن انقلاب راه دارد.

رواق دارالسلام‌ :

 

 در جنوب حرم مطهر و در شرق و موازات دراالحفاظ قرار دارد و در ضلع شرقی با دارالسرور و از طرف غرب با رواق گنبد حاتم خانی مرتبط است.

رواق دارالعزة :  در جنوب شرقی حرم مطهر، بین رواق دارالسلام و دارالذكر واقع شده و از شمال به دارالسرور مرتبط است.

رواق دارالسرور:  در جنوب دارالسعادة و شمال دارالذكر واقع است و از جنوب به دار العزة و دارالذكر و از شرق به طرف صحن آزادی و از غرب به دار السلام راه دارد.

رواق دار الذكر :   در جنوب شرقی حرم مطهر و در غرب صحن آزادی واقع است و از شرق به حجره های صحن نو و از جنوب به دارالزهد راه دارد و در ضلع غربی با دارالعزة و در ضلع شمالی با دار السرور مرتبط است
.

رواق دارالزهد :

 

  در جنوب شرقی حرم مطهر و در شمال صحن امام و متصل به آن است و از مشرق با رواق شیخ بهایی و از شمال با دارالذكر و از ضلع جنوبی با صحن امام خمینی و از ضلع غربی با راهرو تالار تشریفات مرتبط است.

رواق دارالعبادة:  آخرین رواق در جنوب شرقی حرم مطهر است و در شرق رواق شیخ بهایی قرار دارد و از طرف جنوب و شرق با صحن امام و از ضلع شمالی با صحن آزادی مرتبط است
.

رواق گنبد الله وردیخان:


در شمال شرقی حرم مطهر و رواق گنبد حاتم خانی، و در شرق رواق توحیدخانه واقع است و از شمال به صحن انقلاب و از شرق به دارالضیافة و از جنوب به دارالسعادة راه دارد.

 رواق دارالضیافة :

  در حد فاصل صحن انقلاب و آزادی و رواق گنبد الله وردیخان است و از جنوب به دارالسعادة اتصال دارد.

رواق دارالشرف:   در شمال غربی حرم مطهر و شمال دارالسیادة واقع است و با ایوان طلای صحن انقلاب و رواق جدید دارالولایة و دارالشكر مرتبط است.

 
رواق دارالولایة:

 

در غرب روضه منوره واقع شده و از شمال به صحن انقلاب و قسمتی از بست شیخ طوسی و از شرق به رواقهای دارالشرف و دارالاخلاص و دارالسیادة و از جنوب به مدرسه دو در و پریزاد و از غرب به صحن جمهوری اسلامی محدود است و بزرگترین رواق حرم مطهر و جدید الاحداث میباشد.

 

رواق دارالاخلاص :


  در غرب حرم مطهر و مقابل بالاسر و در حد فاصل سه رواق دارالسیادة و دارالشرف و دارالولایة واقع شده است.

رواق دارالهدایة:

در جنوب غربی حرم مطهر و در شمال رواق دارالرحمة و بین مدرسه در و صحن جمهوری واقع شده است.

رواق دار الرحمة:


  در جنوب دارالهدایة است و از شرق با بست شیخ بهایی و از غرب با صحن جمهوری مرتبط است.

این مسجد كوچك یكی از بناهای قدیمی اماكن متبركه رضوی است و در ناحیه غرب حرم مطهر واقع شده و از ضلع غربی با یك پنجره فولادی به دار السیادة متصل است

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:0  توسط محمدرضا  | 

قسمتی از درد و دل امام رضا(ع) با امام زمان(عج)

قسمتی از درد و دل امام رضا(ع) با امام زمان(عج)

(که بصورت شعر در آمده)

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

مهدی عزیز فاطمه رضا برات پر میزنه

فقط آقا قیام تو اوّل شادی منه

کاش بیایی از سفر که ما همه منتظریم

دوباره خنده رو برلبهای زهرا بنگریم

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

منم غریب الغربا شما غریب ترین ما

غربت من چند ساله بود شما ولی تا به حالا

من غریب بودمو میدونم غریبی یعنی چی

موقع عمل میبینی بی حبیبی یعنی چی

ادعای عاشقی فراونو شیعه زیاد

اما از یاری اونها بی نصیبی یعنی چی

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

حرم پر از جمعیته دلم اسیر حسرته

رضا میون زایراش در انتهای غربته

به خدا منتظرم هر کی میاد زیارتم

یه بارم بپرسه از من چیه اون یه حاجتم

همگی اینجا مین پذیرایشون میکنم

نمیدونن که خودم مریض درد غیبتم

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

کاشکی که میشد زایرا فقط بین با یک دعا

هر کسی رو که می نگری طلب کنه ظهور ما

هر موقع از همه جا خسته میای در حرمم

تنهایی تو میبینم آقا آتیش من  میگیرم

وقتی که بازم میخوای راهی سحراها بشی

یاد آورگی حضرت زینب میکنم

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

گفتم حدیث بهر شما نموده ام امر دعا

نوشته تویه کتابها اما کو گوش شنوا

گفتم که آخروالزّمون روی زمین و آسمون

هر چی که هست گریه کنه به گریهای مهدیمون

همون موقع گفته بودم به شعر دعبل افزودم

کسی نیومد بخونه دو بیتی که من سرودم

گفتم اون قبری که در توس  پر از مصیبته

دل صاحبش میون شعله های غیبته

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

کاشکی تموم شیعیان شما رو از خدا بخوان

کاشکی به جای حرمم تو سحراها پیت بیان

خودمو جواد من فدای  تار موی تو

چشمای مادرم در انتظار روی تو که

عمو عباس به خدا منتظره به تشنه ها

برسونه با فرج شرابی از سبوی تو

 

مهدی ای جان رضا .........جان رضا............جان رضا

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 14:38  توسط محمدرضا  | 

مناجات سحر امام رضا (ع)

مناجات سحر حرم امام رضا (ع)

مناجات سحر امام رضا (ع)

دانلود مناجات زيباي سحر حرم امام رضا (ع)

نام فایل

حجم فایل

لینک دریافت

مناجات سحر امام رضا (ع)

4.8 مگابایت

دانلود

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:27  توسط محمدرضا  | 

مقاله رضوی (شماره 3)

مقاله رضوی (شماره 3)

آروم آروم تو خیابون قدم میزنی اما عجله تو چشمات موج میزنه
انتهای خیابونو نگاه میکنی یک گنبد می‌بینی با دو تا گلدسته
چراغای حرم از دور به شب جلوه‌ای دو چندان بخشیده. چراغای رنگارنگ در اطراف گنبد فراوونه. دوست داری ساعتها نگاشون کنی اما با دیدن این صحنه پاهات قدرت میگیره و با همه توان به سمتش روونه میشی
با خودت فکر میکنی که هنگام وصل شدن چي بگی
چشمتو از گنبد بر نمیداری هر چه جلوتر میروی و نزدیکتر میشی اضطرابت بیشتر میشه
حالا دیگه روبه‌روی حرم ایستادی. نگاه میکینی همون موقع دلت میشکنه و دوست داری آسمون چشماتو به بارون اشک مهمون کنی
قدمات ملایم شده و دیگر اون شتاب اولیه رو نداره آروم آروم پیش میری
صدای مناجات آروم به گوشت میرسه
انگار در حال قدم زدن تو عرش هستی
احساس میکنی که دنیا زیر پای توئه و داری از بالا زمینو نگاه میکنی
همه جا روشنه یک
گنبد طلایی که نور ظاهریش مشهدو روشن کرده و نور واقعیش عالمو روبه روی توئه به سمتش قدم بر میداری گوشه‌ای میشینی و گنبد و گلدسته چراغونی شده رو نگاه میکنی
دل شکستهت شکسته‌تر میشه
بغضت میشکنه
اشکی که ساعتهاست گوشه‌ی چشمت جا گرفته آروم آرام رو گونه‌هات ميريزه و زبان قفل شده‌ت باز میشه
حتما خیلی حرفها با آقایت داری

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط محمدرضا  | 

مقاله رضوی (شماره 2)

 مقالات عاشقانه

مقاله رضوی (شماره 2)

نام خداوند جمیل جمله نواز

به كبوترها نگاه می كنم.به حالشان حسرت می خورم.انگار رهای رها هستند.راحت و بدون هیچ دغدغه ای در آسمان پرواز می كنند و از زمین اوج می گیرند و نمی اندیشند كه آیا آنها كه می نگرندشان پرواز، اوج،رفعت و ... را می فهمند.

روی گنبد می نشینند.آنقدر احترام می گذارند كه شرمم می شود.از شرم سرم را به زیر می افكنم.راهم را ادامه می دهم.هنوز سرم پایین است.در فكر كبوترها هستم.حرفهایی را با خودم زمزمه می كنم!!

چرا آدم ها نمی دانند كه دنیا برای نفس كشیدن تنگ است؟؟

چرا از كودكی یادمان نمی دهند چگونه پرواز كنیم؟؟

یادم می آید

این پرواز اكتسابی نیست.

باید خودم راهی به سوی آسمان بیابم.

باید برای یافتنش ستاره ای بیندیشم.

باید پای تعلق از زمین بردارم.

باید یاد بگیرم كه دست از غیر كشیدن و دست در دست خدا گذاشتن چیست.

اگر معرفتم گسترده شود آسمانم ارتفاع پیدا می كند.الفبای پرواز را می آموزم.

با خود می اندیشم كه در حرم آقا می توان معرفت كسب كرد.

یاد آن جمله ی زیبا می افتم كه استادی می گفتند: " عارفا بحقه وجبت له الجنة."

پس باید به حقیقتشان معرفت پیدا كرد.

ناگاه جمله ی امام در ذهنم تداعی می شود كه فرمودند:

" كلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی بشرطها و شروطها و انا من شروطها. "

خوشحال به راهم ادامه می دهم چون یافتم؛پیدایش كردم.

در حرم آقا این دعا را می كنم.زیر لب مدام زمزمه می كنم :

اللهم عرفنی نفسك فانك ان لم تعرفنی نفسك لم اعرف رسولك

اللهم عرفنی رسولك فانك ان لم تعرفنی رسولك لم اعرف حجتك

الله عرفنی حجتك فانك ان لم تعرفنی حجتك ...

                                                             :: نوشته شده توسط پايگاه گنبدطلايي امام رضا  ::

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 13:10  توسط محمدرضا  | 

مقاله رضوی (شماره 1)

مقاله رضوی (شماره 1)

 

سلامي عاشقانه

آغاز می کنم با نام خدا و سرآغاز با نام زیبای تو ، سلام بنام عشق ، سلام بر رضا ، سلام بر شاه خراسان ، سلام بر شمع شبستان هشتم دنیا ، سلام بر سید گلها ، سلام بر نور مطلق امروز و دیروز و فردا و سلام بر خلاصه همه خوبی ها ، سلام بر نوه پاک پیامبر بزرگ اسلام حضرت محمد مصطفی ( ص ) و سلام بر فرزند مرتضائی ، سلام بر ای پسر حیدر ، سلام بر فرزند پاک زهرا ، سلام برگل زیبای زهرا و سلام بر ضامن آهو , سلام بـر ضامـن غریبــان , سلام بـر طبیب واقعـی دردمنـدگان و حاجتمنـدان و سلام بر پنـاه همیشـه جاودان بی پناهان .

 

ای فرزند رسول الله ، ای فرزند علی مرتضی ، ای فرزند فاطمة زهرا ، ای فرزند حسن و حسین ، سلام بر تو باد ای تجلی نور خدا در زمین و ای جلوة حق در آسمانها ، ای نور محمد ، ای نور علی ، ای نور فاطمه ، حسن و حسین ، سلام خدا و ملائكه و انبیاء و بندگان صالح خدا بر تو باد ، ای قبلة دلها ، ای امید مسلمانان ، ای كعبة آمال ، ای پناه بندگان خدا ، ای مرشد و مراد عارفان و سالكان ، ای نور دیدة شیعیان ، ای كنز اسرار حق ، ای گنجینة علم الهی ، ای شادی دردمندان ، ای پناه بی پناهان ، ای فریاد رس بیچارگان ، ای كه زمین های خشك از تو آباد شد و ای كه دلهای رنجور و شكستة ما با عنایت تو امیدوار و با نورتو روشن و با درمان تو شفا یافت ، ای اصل و فرع و ابتدا و انتهای خوبی ها.

بر تو سلام ، سلام ما بر تو باد ، ای كه هیچ دستی را برنگردانی و هیچ سلامی را بی جواب نگذاری ، ما به تو پناه می بریم و از تو پناه می خواهیم.

السلام علیك یا امام الروؤف.

 

سلامبه اون آقا،که لقبش امام رئوفه

 

سلامبه امام هشتم که مرد و نامرد،رفیق و نارفیق دوستش دارن؛

به خاطر همینم،رضا صداش می کنند

 

سلام به امام رضا که حتی آهوهای صحرا و بیابون هم دوسش دارن.

 

سلام به امام رضا(علیه السلام)

 

خیلی فکر کردم که این چند سوالی که می خوام ازت بپرسم با چه حرفی

شروع کنم؛به هر جای مخم که سر زدم،دیدم نوشته یارضا(ع) به همین

خاطر یه چند تا سلام به آقا دادم تا هم زبون من باز بشه همدل شما روشن؛

بذارین خودمونی بگم؛

آی رفیق.....

اگه کسی که توی مردابه و می خواد بره یه جای خوب،اول باید از اون

مرداب،از اون کثیفی ها خودشو بیرون بکشه؛ اون لجن و کثافت ها رو

ازخودش دور کنه،بدنش رو تمیز کنه و......

داداش ببین؛لپ کلام کسی می تونه دنبال حال باشه که خودش با حال باشه......

باید دلشو  از گناه پاک کنه تا امام رضا بخرتش ؛ نه بخر،لااقل یه نگاه

 بهش بکنه که.......

بخدا یه دنیا؛حسرت و آرزوی یه اشاره ابرو از امام رضا رو دارن.

منم اگه امروز اسمم در نیومد نگم فلانی باعثش بود،باباجون یه ذره در بسته

دل رو باز کنم،ببینم که چی ریختم توش که نمی خرش؟!!!

بگذار که بگذریم که جاده طولانی است..................

از هر چه بگذریم امام رضا با صفاتره!

(فقط یه چیز دیگه: ...دیر نشه رفیق.........)

                   

                                   عاشقی را عاشقیت لازم است          

                                                             :: نوشته شده توسط پايگاه گنبدطلايي امام رضا  ::

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:56  توسط محمدرضا  | 

قنديل و شمعدان و چراغان

قنديل و شمعدان و چراغان

آئينه   و   بلور  و   كبوتر       

 

تا چشم كار مي كند اينجا

جمعيت است ونوروكبوتر

 

امشب كبوتر دل  تنگم

مهمان  آشيانه  آقاست

 

امشب تنم نشسته در آشوب

گويي  نقاره خانه  آقاست

 

چشم انتظار مرهم سبزي است

اين زخم؛ زخم كرب و بلايي

 

آقا  بگير دست  دلم  را

از پشت آن ضريح طلايي

 

امشب حرم چقدر شلوغ است

بوي  اذان رها  شده در باد

 

مثل هميشه مي شكند تلخ

بغضي كنار پنجره فولاد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 8:23  توسط محمدرضا  | 

نذر

كرامات رضوي

نذر


شيفت من تمام شده بود و براي استراحت به آسايشگاه مي رفتم، قبل از رفتن تصميم گرفتم قدمي در صحن ها بزنم. دختر کوچکي حدود 9 ساله را ديدم با چادر سفيدي بر سرش که براي کبوترها دانه مي ريخت.و هر مشت دانه اي که مي ريخت زير لب چيزي مي گفت.جلو رفتم و سلامي گفتم.جوابم را داد و دوباره مشغول کارش شد.پرسيدم: دخترم چه مي کني؟ گفت: دانه مي ريزم تا کبوترها گرسنه نمانند .پرسيدم: نذر داري؟ گفت: من نه! نذر مادرم است که آنجا نشسته است.سپس با دست خانمي را نشان داد و ادامه داد: او سالها پيش نذر کرده بود خدا مرا به او بدهد و من هم وقتي به سن تکليف رسيدم تا آخر عمرم هفته اي يکبار به اينجا بيايم و براي کبوترها دانه بپاشم . من هم اين کار را مي کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 23:40  توسط محمدرضا  | 

نحوه آمدن ( خدمت آقا)

كرامات رضوي

نحوه آمدن ( خدمت آقا)


نحوه آمدن من به اينجا ( خدمت آقا) خاطره اي است که همواره در ذهنم است و آن را فراموش نمي کنم. يکي از شرايط خادم حرم امام (ع) شدن، متاهل بودن است.آن سالي که من تقاضانامه را داده بودم، مجرد بودم و به همين دليل نمي توانستم خادم شوم.اين موضوع برايم بسيار ناراحت کننده بود ،در همان ايام بود که از طرف خانواده خاله ام که مدتها بود من خواستگار دخترشان بودم، پيغام رسيد که پدر دختر با ازدواج ما موافقت کرده است.آن روز خيلي گريه کردم و اين گريه از سر خوشحالي بود، البته نه تنها بدليل ازدواج با دختر خاله ام بلکه به اين دليل که آقا امام رضا(ع) نظر عنايت به بنده دارند.اکنون سالهاي سال است که در خدمت زوار آقا هستم و در کنار همسرم زندگي خوب و خوشي دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:39  توسط محمدرضا  | 

نامه حضرت

كرامات رضوي

نامه حضرت




( نامه حضرت )

عالم جليل شيخ مهدي يزدي واعظ ساكن ارض اقدس رضوي متوفاي در مشهد فرمود داماد من ملا عباس برايم نقل فرمود:
قريب بيست سي سال قبل هر وقت بحرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) جهت زيارت مي رفتم هميشه پيرمردي را مشغول تلاوت قرآن مي ديدم.
از حال او تعجب كردم كه هروقت صبح و عصر و شب وارد حرم مي شوم مشغول تلاوت قرآن است مگر اين پيرمرد كار ديگري بجز تلاوت كلام الله ندارد.
روزي نزديك او رفتم و بعد از سلام مطلب خود را باو اظهار نمودم.
گفتم مگر شما هيچ شغلي نداريد كه من پيوسته شما را دراين مكان شريف بقرآن خواندن مي بينم.
گفت مراحكايتي است و از آن جهت نمي خواهم از حضور قبر آنحضرت دور شوم. و آن قصه اين است.
من از وطن با پسر خود بزيارت اين بزرگوار حركت كردم در بين راه گروهي از تركمنان بما رسيدند و پسر جوان مرا گرفته وبردند و مرا بواسطه اينكه پير و از كار افتاده بودم نبردند. من با نهايت افسردگي بپابوس اين بزرگوار مشرف شدم و درد دل خود را به آن حضرت عرضكردم كه يابن رسول الله من پير و ناتوانم وبغير همان پسر جوان كسي را ندارم او را هم تركمنان از من گرفتند و بردند و حال من بيكس و بيچاره شده ام و من پسر خود را از شما مي خواهم.
از اين تضرع و زاري من اثري ظاهر نشد و نتيجه اي بدست نيامد تا شب جمعه اي نزديك ضريح مقدس بسيار گريه كردم وعرض نمودم كه يا مرگ مرا از خدا بخواه و يا پسرم را بمن برسان.
پس از شدت گريه و بي حالي مرا خواب ربود در علام رؤيا ديدم وجود مقدس حجت خدا حضرت رضا روحي فداه از ضريح مطهر بيرون آمد و بمن فرمود تو را چه مي شود من قضيه و حال خودم را بخدمتش بعرض رساندم.
ديدم آنحضرت كاغذي بمن داد و فرمود: اين كاغذ را بگير وصبح از شهر بيرون رو در خارج شهر قافله اي خواهي ديد كه بسمت بخارا (افغانستان فعلي) مي رود تو با اهل قافله همراه شو تا به بخارا برسي.
در آنجا اين كاغذ مرا بحاكم بخارا برسان و او پسر تو را بتو مي رساند چون ازخواب بيدار شدم ديدم كاغذ مرحمتي آن بزرگوار مهر شده در دست من است و در پشت آن نوشته شده بحاكم بخارا برسد.
خوشحال شده و صبح از دروازه بيرون آمدم قافله اي كه فرموده بود ديدم پس با آنها به راه افتادم زيرا اهل قافله از تجار بودند وچون سرگذشت خود را بآنها اظهار كردم آنها مرا مواظبت كردند تا به بخارا و بدر خانه حاكم رسانيدند.
من در آنجا به بعضي گفتم كه بحاكم بگوئيد كه يكنفر آمده و با شما كاري دارد و كاغذي از طرف حضرت امام رضا (عليه السلام) آورده است.
تا اين خبر را باو دادند ديدم خود حاكم با سر و پاي برهنه بيرون دويد و كاغذ امام صلوات الله عليه را گرفت و بوسيد و بر سر نهاد. آنوقت بخادم خود گفت فلان تاجر كجاست او را حاضر كنيد.
بامر حاكم رفتند و آن تاجر را حاضر نمودند سپس حاكم باو گفت كه حضرت رضا (عليه السلام) براي من مرقوم فرموده كه پسر اين پيرمرد را از تو به پنجاه تومان خريداري كنم و باو برگردانم و اگر اطاعت نكنم تا شب كار مرا تمام كند.
آنمرد تاجر براي فروش حاضر شد و حاكم چند نفر را با من همراه كرد و گفت برو نگاه كن و به ببين پسر تو همان است يا نه لذا من با آن چند نفر بخانه آن تاجر رسيدم چشمم به پسر خود افتاد. واو مرا ديد يكمرتبه دست بگردن يكديگر درآورده و معانقه كرديم و بسيار خوشوقت شديم و بعد بنزد حاكم رفتيم.
حاكم گفت: حضرت رضا (عليه السلام) براي من نوشته است كه خرج راه شما را هم بدهم اين بود كه امر كرد تا دو مركب براي ما آوردند ومخارج راه را نيز بما داد و هم خطي براي ما نوشت كه كسي متعرض ما نشود سپس با پسر خود حركت كرده و رو براه نهاديم تا باين ارض اقدس رسيديم و حالا پسر من روزها پي كاري مي رود ومن شغلي ندارم بجز خدمت قبر اين بزرگوار بنشينم و تلاوت قرآن كنم.
( - كرامات رضويه . )
دلا منال كه دلدار ما رضا است رضا
غمين مباش كه غمخوار ما رضا است رضا
ز فتنه هاي زمان و زشرّ مردم دون
مترس چونكه نگه دار ما رضا است رضا
بهر مرض كه شوي مبتلا بوي كن روي
طبيب درد و پرستار ما رضا است رضا
ز قاطعان ره دين نه خوف دار نه بيم
چرا كه قافله سالار ما رضا است رضا
بهر بليّه كه گشتي دچار باك مدار
يقين بدان كه مددكار ما رضا است رضا
ز جور روي زمين گر شوي چو شب تاريك
چراغ راه شب تار ما رضا است رضا
بود اميد بفرياد ما رسد در حشر
از آنكه در دو جهان يار ما رضا است رضا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 22:6  توسط محمدرضا  | 

نام من رضاست

كرامات رضوي

نام من رضاست


شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان
اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيمارى: لال
آندره ـ آندره!
شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد:
ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند.
پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن.
آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم.
صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.
آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .
آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.
نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!
بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!
خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.
نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.
حميدرضا سهيلى

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:37  توسط محمدرضا  | 

معجزه حضرت

كرامات رضوي

معجزه حضرت



( معجزه حضرت )

يك نفر از زارعين و كشاورزان قريه طرق گفت:
خانم بنده از دنيا رفت و طفل كوچك شيرخواري از او ماند. ومن از ناچاري چند روزي آن طفل را پيش زنهاي همسايگان قريه مي بردم و شير مي دادند تا اينكه خسته شدند و از شير دادن مضايقه كردند.
آن طفل زبان بسته از اول شب تا طليعه صبح گريه مي كرد و آرام نداشت و مرا نيز پريشان و بي قرار كرده بود بقسمي كه چند مرتبه خيال كردم كه او را بكشم و خود را ازشر او راحت نمايم لكن باز حوصله و صبر كردم.
صبح شد و خواستم براي كشاورزي خود بصحرا بروم طفل را هم با خود برداشتم بقصد اينكه چون بكنار چاهي برسم او را در چاه بيندازم. پس بكنار چاهي رسيدم در آنحال از همانجا چشمم بگنبد مطهر حضرت رضا (عليه السلام) افتاد بي اختيار، حال گريه بمن روي داد و توجه به آنحضرت نموده عرض كردم.
اي امام غريب و اي چاره ساز بي چاره گان رحمي بحال اين طفل بي گناه بفرما و مپسند كه من مرتكب قتل اين طفل شوم.
چون اين درد دل خود را به امام عرض كردم طفل را سر آنچاه گذاشته و رفتم مشغول كار خودم كه شيار كردن باشد شدم. پس از ساعتي ملتفت شدم كه سينه ام خارش زيادي دارد چون نگاه كردم ديدم شير از پستانم مي ريزد فوراً آمدم سرچاه و ديدم آن طفل از بسياري گريه و گرسنگي بحال ضعف افتاده و نزديك است تلف شود.
او را فوراً برداشته و پستان خود را بدهانش گذاشتم و او هم شروع بمكيدن كرد و شير خورد تا سير شد و بخواب رفت لذا او را همانجا گذاشتم و در پي شغل خود رفتم و آن طفل هروقت كه بيدار و گرسنه مي شد شير پستان من هيجان مي كرد و من او را شير مي دادم تا سير مي شد حال من چنين بودتا ايام رضاع طفل تمام شد و او را از شير بازداشتم آنوقت شير در پستان من خشك گرديد واين هم از عنايت و توجه آقا امام هشتم (عليه السلام) است.
( - دارالسلام محدث نوري . )

صد شكر حق ز مرحمت شاه دين رضا
در سايه رضايم و از لطف او رضا
اي خالق رضا برضا شو ز من رضا
جرمم بوي به بخش و عطا كن مرا رضا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:39  توسط محمدرضا  | 

مرحمت حضرت

كرامات رضوي

مرحمت حضرت



( مرحمت حضرت )

مرحوم سيد نعمةالله بن سيد عبدالله موسوي شوشتري جزائري صاحب كتاب انوار نعمانيه و مقامات النجاة و غيرهما دركتاب زهرالربيع خود فرموده:
زمانيكه من مشرف بزيارت حضرت علي بن موسي الرضا (عليه السلام) شدم هنگام مراجعت در سنه هزار و يكصد و هفت از راه استرآباد عبور كردم.
در استرآباد يكي از افاضل سادات و صلحاء براي من نقل كرد كه چند سال قبل در حدود سال هزار و هشتاد طائفه تركمن هجوم آوردند باسترآباد و اموال مردم را بردند و زنها را اسير كردند.
از جمله دختري را كه بردند، مادر بيچاره اش بغير از او فرزندي نداشت و چون آن پيرزن بچنين بليه اي گرفتار شد روز و شب در فراق دختر خود گريه مي كرد و آرام و قرار نداشت.
تا اينكه با خود گفت حضرت رضا صلوات الله عليه ضامن بهشت شده است براي كسي كه او را زيارت كند پس چگونه مي شود كه ضامن برگشتن دختر من بمن نشود. پس خوب است كه من بزيارت آن بزرگوار بروم و دختر خود را از آن حضرت بخواهم اين بود كه حركت كرد و بزيارت آنحضرت رسيد و دعا مي كرد ودختر خود را طلب مي نمود.
اما از آن طرف دختر را كه اسير كرده بودند بعنوان كنيزي بتاجر بخارائي فروختند و آن تاجر دختر را بشهر بخارا برد تا بفروشد ودر بخارار شخص مومن و صالحي از تجّار در عالم خواب ديد كه در درياي عظيمي دارد غرق مي شود و دست و پا مي زند تا اينكه خسته شد و نزديك بود هلاك شود ناگاه ديد دختري پيدا شد ودست دراز كرد و او را از آب بيرون كشيد و از دريا نجات يافت.
تاجر از آن دختراظهار تشكر كرد و از خواب بيدار شد لكن آنروز از آن خواب بسيار متفكر و حيران بود تإ؛ش سّّ اينكه جلوي حجره تجارتي خود بود كه ناگاه شخصي نزد وي آمد و گفت من كنيزي دارم و مي خواهم او را بفروشم و اگر تو بخواهي او را خريداري كن و سپس دختر را بر او عرضه داشت تا چشم آن مؤمن بدختر افتاد ديد همان دختري است كه ديشب درخواب ديده با خوشحالي وتعجب تمام او را خريد و بخانه آورد و از حال او و حسب ونسب او پرسيد.
آن دختر شرح حال خود را مفصلاً بيان كرد مرد مؤمن و تاجر از شنيدن قصه دختر غمگين و فهميد دختر مومنه و شيعه است پس بآن دختر گفت باكي بر تو نيست و ناراحت و غمگين نباش زيرا من چهار پسر دارم و تو هركدام از آنها را بخواهي براي خود بعنوان شوهري اختيار كن.
دختر گفت به يك شرط و آن اينكه مرا با خود بمشهد مقدس به زيارت حضرت رضا (عليه السلام) ببرد.
پس يكي از آن چهار پسر اين شرط را قبول كرد و دختر را بحباله نكاح خود درآورد آنگاه زوجه خود را برداشت و بعزم عتبه بوسي حضرت ثامن الائمه ارواحنا له الفداء حركت نمود.
لكن دختر در بين راه بيمار شد و شوهر بهر قسمي بود او را بحال مرض به مشهد مقدس رسانيد و جائي براي سكونت اختيار و اجاره نمود و خود مشغول پرستاري گرديد و لكن از عهده پرستاري او برنمي آمد در حرم مطهر حضرت رضا (عليه السلام) از خداي تعالي درخواست كرد كه زني پيدا شود تا توجه و پرستاري از زوجه بيمارش نمايد.
چون اين حاجت راازدرگاه خدا طلبيد و از حرم شريف بيرون آمد در دارالسياده كه يكي از رواق هاي حرم شريف رضوي است پيرزني را ديد كه روبجانب مسجد مي رود.
به آن پيرزن گفت ايي مادر، من شخصي غريبم و زني دارم بيمار شده و من خودم از پرستاري او عاجزم خواهش دارم اگر بتواني چند روزي نزد من بيائي و براي خدا پرستاري از مريضه من بنمائي.
آن زن هم درجواب گفت: منهم اهل اين شهر نيستم و بزيارت آمده ام و كسي را هم ندارم و حال محض خوشنودي اين امام مفترض الطاعه مي آيم. سپس با هم بمنزل رفتند در حاليكه مريضه در بستر افتاده بود و ناله مي كرد و روي خود را پوشيده بود.
پيرزن نزديك بستر رفت و روي او را باز كرد ديد آن مريضه دختر خود اوست كه از فراقش مي سوخت. پيرزن تا دختر را ديد از شوق فرياد زد كه بخدا قسم اين دختر من است.
دختر تا چشم باز كرد مادر خود را ببالين خود ديد بگريه درآمد كه اين مادر من است آنگاه مادر و دختر يكديگر را در آغوش گرفتند و از مرحمتهاي امام هشتم صلوات الله عليه اظهار مسرت وخوشحالي نمودند.
( - رياض الابرار . )
وادي سينا ستي يا روضه خلد برين
بارگاه قبله هفتم امام هشتمين
حبّذا اين بارگاه بهتر از وادي طور
فرّحا اين پايگاه برتر از عرش برين
يا لها من روضة واللّه روض من جنان
بابي ثاويه طبتم فادخلوها خالدين
هركه خواهد گو بيا و هركه خواهدگو برو
هذه جنّات عدن ازلفت للمتّقين

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:35  توسط محمدرضا  | 

مادر ! مشهد كجاس؟

كرامات رضوي

مادر ! مشهد كجاس؟


نام شفا يافته: زهره رضائيان
سن 6 ساله – از بندر امام خميني
نوع بيماري: سرطان خون
ALL

دختر، بر بالاي امواج دستها به پرواز درآمده بود، گويي مثل مرغكي بر امواج بر تلاطم درياه زنان هلهله ميكشيدند و مردان با چشمان بارانيشان، دختر را در نگاه داشتند، آسمان آبيتر از هميشه بود، آبيتر از دريا.
پرنده از بالاي سرش گذشت و خود را آرام به دريا زد. خورشياد در امواجي دورتر فرو ميرفت، و خونش سينه صاف دريا را سرخ كرده بود. پرنده با ماهي كوچكي به منقار، از موج بالا آمد، و در سرخي غروب پركشيد و دختر نشسته بر ساحل همه اين تصاوير را ديد. موجي تا زانوانش را به آغوش برد؛ به خود آمد و از جا برخاست. خورشيد در دريا غرق شده بود كه او شتابان به سوي منزل دويد. زن چاي را جلوي مرد گذاشت و پرسيد:
دكترا چي گفتن؟
مرد نگاه خستهاش را به زن دوخت و گفت:
بايد ببريمش آزمايش.
زن، گوشههاي روسرياش را به صورت كشيد و گريست:
چي به سر دخترم اومده؟
مرد، چاي را در نعلبكي ريخت، و در حالي كه حبهاي قند به دهان ميگذاشت، گفت:
دل با خدادار، زن.
دختر در چارچوب در ايستاد و سلام كرد. مرد آخرين جرعه چايش را سركشيد و به صورت دختر، خنديد:
سلام دخترم كجا بودي تا اين موقع؟
دختر خودش را به آغوش خسته او انداخت و موهاي بلندش همچون خرمني مواج بر بازوي پدر ريخت.
رفته بودم ساحل.
پدر موهاي دختر را نوازش كرد و بر آن بوسه زد. قطرهاي اشك در چشمانش روييد و آرام بر شيب صورتش لغزيد، و در درياي مواج دختر، گم شد.
خيلي دير شده. ديگه كاريش نميشه كرد. از ما هم كاري ساخته نيس.
دكتر، پس از آن كه تمام برگههاي معاينه و آزمايش دخترك را به دقت مرور كرد، اين را گفت و سر فرو افكند.
مرد ناليد، زن هوار زد و گريست، دكتر سعي كرد آنان را آرام كند:
خدا بزرگه. بيتابي فايده نداره. توكّلتون به او باشه مرد بغضش را فرو خورد و نالان گفت:
اگه ببريمش تهرون چي؟
دكتر، دستي بر شانه مرد گذاشت و گفت:
بيثمر نيس. شايد خدا كمكي كنه و اونا بتونن كاري بكنن.
زن بر زمين فرو افتاده بود و بلند بلند ضجه ميزد. مرد، زير بازوانش را گرفت و او را بلند كرد.
صبور باش زن، صبوري كن.
اما خودش هم ميدانست كه صبوري سخت است. چگونه صبوري تواند به اين مصيبت؟ پس بايد گريست.
بر نيمكت اتاق انتظار كه غنودند، زن سر بر شانه مرد گذاشت و هر دو گريستند، زار زار، بلند بلند. دكتر در را بست. زير پرونده بيمار نوشت ؟؟؟ قطرهاي اشك بر روي پرونده چكيد ... و در بيرون، آسمان هم ميگريست.
نسيمي، پرده اتاق را به بازي گرفته بود. پنجره باز بود و بوي نم و باران، فضا را آكنده بود. دختر، زرد و لاغر، در بستر خوابيده بود. لبخندي كمرنگ بر لبان خشك و كبودش، نقش داشت. گويي با نگاهش كسي را دنبال ميكرد و لبخند ميزد. نسيم، پرده را به كناري زد و اشعه زرين خورشيد، از پس ابري سياه، به صورت زرد دختر، نور پاشيد. چشمانش را بست. دستهايش را به آسمان بلند كرد و از ته دل فرياد كشيد. مادر سراسيمه به درون آمد. دختر، خود را به آغوش مادر انداخت.
مشهد. مادر، مشهد كجاست؟
صداي صلوات كه در اتوبوس پيچيد، دختر چشمانش را گشود. پدر با اشاره دست، نقطهاي را به او نشان داد.
اونجاست دخترم، اون گنبد و گلدسته.
دختر، سر بر سينه پدر گذاشت و آرام ناليد.
يعني خوب ميشم بابا؟
پدر، آهي كشيد و زمزمه كرد:
ان شاءالله ... ان شاءالله ... دخترم.
مادر، دستهايش را به سينه گذاشت و از همانجا به امام سلام داد، و زير لب صدا زد:
يا امام رضا، يا امام رضا ادركني.
دختر هيچ وقت اين همه جمعيت را در يك جا نديده بود. همه لب به دعا دست به آسمان پر هيبت، با وقار، نوراني و روحاني.
مادر طنابي به گردن دختر بست و ديگر سر طناب را به پنجره فولاد و خود در كنارش نشست به زمزمه و دعا. دختر نگاهش را بر چهر پردرد خيل خيل بستگان، ساييد و اشك امانش نداد. يعني ميشه آقا منو شفا بدن؟ خود آقا در خواب از او خواسته بود كه بيايد به پابوسي. پس حتما اميدي هست به اين دخيل بندي.
دختر گريست تا خوابش برد. مادر، سر دختر را به زانو گرفت و نگاهش را از ميان پنجره فولاد به ضريح دوخت و در دل توسل به او جست.
يا اباالحسن يا علي ابن موسي، ايها الرضا، يا ابن رسول ا... يا حجه ا... علي خلقه، يا سيدنا و مولينا انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي ا... و قدمناك بين يدي حاجتنا يا وجيها عند ا... اشفع لنا عند ا...
دختر كه چشم از خواب گشود، مادر به خواب رفته بود. پدر آن سوتر زيارتنامه ميخواند. دختر طنابش را به آرامي به دست گرفت و كشيد. طناب به شبكه ضريح لغزيد و فرو افتاد. دختر حيرتزده به طناب خيره شد. چه ميديد؟ گره طناب باز شده بود. آيا حاجت گرفته بود؟ بياختيار فرياد زد. مادر از خواب پريد. پدر سر از زيارتنامه برداشت، زنان هلهله كشيدند. رهگذران گام از راه گرفتند. سيلي از جمعيت دور دختر را گرفت. دختر بر دستها بالا رفت. اشكها از ديدهها باريد، پدر سراسيمه به جمعيت زد. مادر در كنار ديوار، از حال رفت. پدر دختر را از فراز دستها گرفت و به آغوش انداخت، بياختيار دويد به حرم رفت، و رو به رو با حضرت نشست. دختر را بر زمين نهاد، سر به سجده شكر، بر مهر گذاشت. آوايي روحاني فضا را انباشته بود.
اللهمّ صل علي علي ابن موسي الرضا المرتضي عبدك و ولي دينك القائم بعدلك والداعي الا دينك و دين ابائه الصادقين، صلوه لايقوي علي احصائها غيرك.
مادر كه ديده گشود، دختر رو به رو با نگاهش ميخنديد. كبوتران بر آسمان حرم به پرواز آمده بودند. آسمان آبيتر از هميشه بود، آبيتر از دريا. آبي آبي.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:33  توسط محمدرضا  | 

گرسنگي و عنايت

كرامات رضوي

گرسنگي و عنايت



( گرسنگي و عنايت )

كفش دار حضرت رضا (عليه السلام) گفت:
من شبي بعد از فراغ از خدمت كفشداري روبخانه نهادم و چون چيزي نخورده و گرسنه بودم ببازار رفتم كه خوراكي خريداري كنم براي سد جوع خود لكن هرچه گشتم ديدم دكانها بسته اند و چيزي از ماكولات فراهم نشد.
باز بصحن مقدس برگشتم و آنوقت درب حرم مطهر را بسته بودند و من چون بصحن مقدس رسيدم با حال گرسنگي توجه بحضرت رضا (عليه السلام) كردم و عرضه داشتم اي مولاي من، من گرسنه ام و چيزي مي خواهم ناگاه صدائي از در نقره بگوشم رسيد متوجه آنجا شدم ديدم طبقي است كه در آن نان و حلواي گرم گذاشته شده پس بشوق تمام آنرا خوردم و شكر الهي را بجاي آوردم.
( - روضات الزاهرات . )

حاجات خلق از كرمش مي شود روا
حلال مشكلات بود بهر ماسوا



( تربت مقدس رضوي (ع) )

مولانا محمد معصوم يزدي ساكن مشهد مقدس كه يكي از صلحاي ارض اقدس رضوي بود نقل نمود.
من مبتلا به تب نوبه شدم و هرچند مداوا كردم بهبودي حاصل نشد تا روزي در عالم خواب شخصي نوراني با شمائل روحاني بمن فرمود چرا از آنچه در فلان حجره و در صندوقچه مي باشد بر بدن خود نمي مالي چون از خواب بيدار شدم از شدت مرض خواب خود را فراموش كرده و از بسياري درد و حرارت تب ناله مي كردم.
ناگاه مادرم در آنوقت آمد و چون مرا بآن شدت مرض ديد كه ناله مي كنم گفت اي فرزند از لطف الهي نااميد مباش و تو چرا در اين مدت مرض از غبار ضريح مطهر حضرت رضا (عليه السلام) بر بدن خود نماليده اي.
گفتم اي مادر آن غبار شريف كجاست و چرا نمي آوري تا من از اين سختي و شدت مرض خلاص شوم. مادرم فوراً رفت و صندوقچه اي آورد و باز كرد و قدري غبار ضريح مطهر بيرون آورد و بمن داد پس من گرفتم و بر سر و رو و سينه خود ماليدم و بخواب رفتم و چون پس از ساعتي بيدار شدم عرق بسياري كرده بودم وخود را سبك يافتم و ملتفت شدم كه ببركت آن غبار مطهر شفا يافته ام پس برخاستم و همان وقت بزيارت آن بزرگوار مشرف شدم و شكر الهي را بجاي آوردم. و نيز گفته است.
وقتي چشمم بنحوي شد كه هيچ جائي و چيزي را نمي ديدم وهرقدر معالجه نمودم فائده اي حاصل نشد و از علاج مايوس شدم تا شبي در عالم خواب ديدم بزيارت حضرت رضا (عليه السلام) مشرف شده ام لكن ضريح مبارك نبود و قبر شريف آشكار بود وديدم خاك بسياري روي قبر مبارك است در همان عالم خواب بخاطرم رسيد كه خوب است قدري از اين ترتب پاك بقصد تبرك بردارم و برچشم خود بكشم.
پيش رفتم قدري خاك بردارم ناگاه گوينده اي گفت اي بي ادب مابين ضريح و قبر مبارك حريم است تا اين ندا را شنيدم دور شدم و با ادب نشستم لكن يكدست خود را بر زمين بنهاده و خم شدم وبا دست ديگر قدري خاك برداشتم و بهر دو چشم خود كشيدم وچون بيدار شدم در اندك وقتي بهبودي حاصل گرديد و حال قريب يك سال كه ديگر بدرد چشم مبتلا نشده ام.
( - روضات الزاهرات . )
خاك رهش ز بهر مريضان بود شفا
هر دردي بي علاج ز لطفش شود دوا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:49  توسط محمدرضا  | 

کفشداري

كرامات رضوي

کفشداري


آمدن من به اين مکان براي خدمت به آقا و زوارش برايم خاطره اي بسيار خوشايند است.برادر بزرگتر من براي کفشداري تقاضانامه داده و تقريبا همه کارهايش را انجام داده بود.در نهايت به من هم گفت که براي کفشداري جذب نيرو مي کنند برو وثبت نام کن.من هم تشکيل پرونده دادم و ثبت نام کردم. بعد از 2 ماه به من اطلاع دادند که اسمت براي کفشداري درآمده است.من هم طبق گفته آنها بقيه مدارکم را بردم.در آنجا سوال کردم آيا اسم برادرم هم درآمده است يا خير؟ که گفتند برادر شما ثبت نام نکرده است؛ خلاصه پس از انجام بررسي هاي مربوطه مشخص شد که پرونده من و برادرم يکي شده و در واقع اسم برادرم به عنوان کفشدار درآمده بود، و اسم مرا خط زده بودند.دلم شکست خدمت آقا آمدم و گريه کردم.مدتي از اين ماجرا گذشت شخصي از طرف آستان قدس به اداره ما آمد تا کار همسرش را که دچار مشکل شده بود، درست کند.همکارم به آن مرد گفت که : اين دوست ما علاقه زيادي دارد تا خادم آقا باشد و ماجرائي را که برايم پيش آمده بود براي او تعريف کرد.آن آقا هم که متوجه علاقه شديد من شد قول مساعدت داد.بالاخره پرونده من از يک معاونت به معاونت ديگري منتقل شد و پس از 7 روز کارگزيني مرا خواست و با لطف خدا و عنايت امام (ع) سالهاست که به عنوان کفشدار هفته اي يک شب در خدمت آقا و زوارش هستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:32  توسط محمدرضا  | 

کربلايي رضا

كرامات رضوي

کربلايي رضا


در روز هشتم جمادي الاول 1334 ق پاي خشكيدة‌ مردي عافيت داده شد.کربلايي رضا مي گويد: من از كربلا براي زيارت امام رضا راهي شدم تا رسيدم به ايوان كيف كه منزل اول از تهران به مشهد بود پس در آنجا مبتلا به تب لرز شدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاي چپ خود را خشكيده يافتم پس ناچار 2 ماه در آنجا توقف كردم شايد بهبودي حاصل شود اما نشد از علاج مأيوس شدم برخاستم با دو چوب كه زير بغل ميگرفتم به زيارت امام هشتم (ع) رفتم. در مشهد نزديك بيت امام به حمام رفتم غسل كردم و روانة‌صحن عتيق شدم. در كفشداري چوب زير بغلم لرزيد و افتاد ناليدم و عرض كردم اي امام رضا مرادم را بده آنگاه خود را بر زمين كشيدم تا به حرم مشرف شدم و گردن خود را با شال به ضريح بستم پس بي حال شدم و خوابم برد در خواب فهميدم كه كسي سه مرتبه دست به پاي خشكيدة‌ من كشيد نگاه كردم سيد بزرگواري را ديدم كه نزد سر من ايستاده و گفت برخيز كربلايي رضا پايت را شفا دادم. از خواب بيدار شدم قدرت تكلم نداشتم صلوات فرستادم و ملتفت شدم كه پاي خشكيدهام شفا داده شده در حالي كه از هنگام ورود به حرم تا آن وقت تقريباً نيم ساعت گذشته بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 10:1  توسط محمدرضا  | 

كرامات رضويه

كرامات رضوي

كرامات رضويه


نويسنده: حميدرضا سهيلي
شفا يافته: امير (هوشنگ) طاهري
اهل: مشهد – مقيم تهران
نوع بيماري: سكته، فلج بدن
تاريخ شفا: 11/10/1371

پدر، از اتاق بيرون دويد و فرياد كشيد:
نور، نور... يه نور سبز.
در حياط، همه جمع بودند. خان دايي به پشتي تكيه زده بود و قليان ميكشيد مادر بزرگ كنار سماور نشسته بود و چاي ميريخت، بچههاي دور حياط ميدويدند و بازي ميكردند. رضا باغچهها را آب ميداد. مادر كنار حياط اجاقي زده بود و آش نذري ميپخت. فاطمه به كودكش شير ميداد. از صداي فرياد پدر، همه متحير، خشكشان زد مادر فريادي كشيد و از هوش رفت، فاطمه كودكش را رها كرد و به سوي مادر دويد كودك ونگ زد، مادر بزرگ او را بغل زد و لي لي كرد كودك آرام شد و به روي مادر بزرگ خنديد. رضا شيلنگ آب را در باغچه رها كرد و به طرف پدر دويد خان دايي قليانش را كناري گذاشت و متعجب به پدر خيره شد. مادر بزرگ كودك را روي تخت خواباند و سجده شكر به جا آورد. شانههايش ميلرزيد، وقتي سر از سجده برداشت چشمانش باراني و خيس شده بود مادر به هوش آمد، فاطمه او را بلند كرد و تكيهاش را به ديوار داد، پدر همچنان مبهوت ايستاده بود و به جمع، خيره نگاه ميكرد، مادر خطاب به فاطمه گفت:
شنيدي فاطمه؟ او حرف زد، پدرت حرف زد.
فاطمه، سر تكان داد و گفت:
ها، مادر شنيدم.
نگاهش را به سمت پدر چرخاند و گفت:
تو حرف زدي پدر ! حرف زدي !
رضا پدر را در آغوش گرفت و فرياد زد:
باورم نميشه پدر. تو نه تنها حرف زدي، كه رو پاهاي خودت ايستادي با پاهاي خودت راه رفتي.
خان دايي كه تا آن زمان ساكت نشسته بود، تكيهاش را از پشتي كند، از جا برخاست، پدر را به آغوش كشيد. او را بوسيد و گفت:
اين معجزس، معجزه.
فاطمه زير بغلهاي مادر را گرفت، او را از جا بلند كرد و كمك كرد تا روي تخت كنار مادر بزرگ بنشيند. بچهها دور پدر را گرفتند. پدر يكي يكي آنها را بغل كرد و بوسيد. بعد به طرف مادر بزرگ كه همچنان ساكت نشسته بود و ميگريست، آمد و كنار او نشست. مادر بزرگ دستهايش را به آسمان بلند نمود و دعا كرد. پدر دستهاي او را گرفت، بوسيد و گفت:
هر چي هس، از دعاي خير مادره، دعاي مادر؛ رد خور نداره.
مادر بزرگ دوباره به سجده رفت و گريست، بعد برخاست، فرزندش را به آغوش گرفت، بوسيد و گفت:
وقتي شنيدم دكترا جوابت كردن، به حرم رفتم و به جاي تو زيارت به جا آوردم و از آقا شفاي تورو طلب كردم. دلم شكست و گريستم، اون قدر كه همون جا از هوش رفتم، امام رو ديدم كه به سويم آمدن. از من پرسيدن چرا امير به ديدن ما نميياد؟ گفتم امير اين جا نيس آقا از مشهد رفته. ده ساله كه مقيم تهران شده.
آقا گفتن به او بگو بياد، درگاه ما درگاه نااميدي نيس.
از خواب بيدار شدم. موضوع را به هيچ كس نگفتم، فقط به رضا زنگ زدم و از او خواستم تا ترا به مشهد بياره، به زيارت آقا، امام غريب.
پدر گريست و گفت:
آه ... چقدر بيوفا بودم من.
بعد براي مادر بزرگ تعريف كرد:
به نماز ايستاده بودم كه سرم گيج رفت، خانه دور سرم چرخيد. همه چيز جلو چشام تيره و تار شد. به زمين افتادم و ديگه چيزي نفهميدم، وقتي به هوش آمدم دكتري بالاي سرم بود، شنيدم كه ميگفت:
احتمال گسترش درد و از كار افتادن قواي حسي بدن هست. اين نوعي سكته خطرناكه. بهتره قبل از بروز اتفاقات بعدي و خداي نكرده خطرات جدي و احتمالي، او رو به بيمارستان منتقل كنين، تا تحت عمل جراحي قرار بگيره.
رضا جلو آمد، كنار مادر بزرگ نشست و گفت:
من به دكتر قول دادم. مقدمات كار رو فراهم كردم، اما وقتي موضوع رو با پدر در ميون گذاشم، دو پاش رو تو يه كفش كرد كه الا و بلا به بيمارستان نميام. از ما اصرار بود و از پدر انكار، كه ميگفت: تو خونه بميرم، بهتره از تخت بيمارستان، چند روز بعد كم كم حالش بهتر و ما هم خاطرمون جمع شد كه حتما تشخيص دكتر اشتباه بوده، مادر دنباله حرف رضا را گرفت و گفت:
اما تشخيص اشتباه نبود، يك هفته بعد، دوباره سرگيجه و درد به سراغش آمد و اين بار خيلي زود او رو از پا انداخت. زبونش قفل شد، بدنش به كلي فلج گرديد، گلويش آن قدر ورم كرد كه نفس كشيدن هم برايش مشكل شد.
پدر نگاهش را از روي مادر بزرگ به روي مادر چرخاند با گوشه آستين اشك از چشمان خيسش پاك كرد و گفت:
تو خيلي زحمت كشيدي زهرا.
مادر گفت:
تو درد ميكشيدي امير. من طاقت رنج كشيدن تو رو نداشتم.
پدر گفت:
تو بيشتر از من رنج كشيدي مثل يك بچه تر و خشكم كردي.
مادر سرش را پاييين گرفت، نگاهش را به گل قاليچه زير پايش انداخت و آرام زمزمه كرد:
من فقط وظيفهام رو انجام دادم.
پدر گفت:
تو بيمارستان مدام بالا سرم بودي و پرستاريم كردي.
مادر گفت:
تو نميتونستي نفس بكشي، خرناسه ميكشيدي، با گريه به دكترا التماس كردم.
گفتند: براي تنفس بهتر، بايدگلويش سوراخ بشه و گرنه با مسدود شدن كامل مجاري تنفسي، مرگش حتمي يه. اما من قبول نكردم، هر چه اصرار كردن نپذيرفتم. بعد مادر زندگ زد و گفت خواب ديده كه تو رو به مشهد ببريم، چون اين جا هم طبيبي هس.
وقتي شنيدم، گريهام گرفت، چه طور من كه سالها مجاور آقا بودم، طبيب حقيقي رو از ياد برده بودم.
خان دايي كه ساكت به پشتي تكيه زده و در فكر فرو رفته بود، سكوتش را شكست و پرسيد:
اون نور چه بود؟ نوري رو كه ديدي، تعريف كن.
يك نور سبز بود، وارد اتاق شد، به اطراف گلاب ميپاشيد و پيش ميآمد. همه اتاق را بوي گلاب پر كرده بود به سوي من آمد، به روي من هم گلاب پاشيد، صدايي شنيدم كه گفت: برخيز، همه نگرانتن. گفتم: نميتونم، دستم رو گرفت، من رو به روي تخت نشوند. به صورتش خيره شدم جز نوز چيزي نديدم دوباره صداش رو شنيدم كه گفت: برخيز همه منتظرتن. برخاستم، خداي من ! خواب ميديدم. از نور خبري نبود. اما اتاق پر از بوي خوش گلاب بود. با تحير دستي به گلوم كشيدم، هيچ ورمي نداشت. پاهام رو تكون دادم، سالم بودن، با ناباوري از جا برخاستم، رو پاهاي خودم ايستاده بودم، بعد حيران، به بيرون دويدم با پاهايي كه مدتها چون چوبي خشك بودن و فرياد ميكشيدم با زباني كه ماهها قفل شده بود.
خان دايي گفت:
معجزس.
مادر گفت: - معجزه دل شكسته مادر بزرگ.
معجزه دل شكسته مادر بزرگ.
پدر دست مادر بزرگ را بوسيد و گفت:
قربون دل شكستهات، مادر.
مادر بزرگ فقط گريست، لبهايش تكان خورد، اما چيزي نگفت، خان دايي گفت:
دل شكسته محاله كه پاسخ نگيره، آقاي جواب دلهاي شكسته رو خيلي زود ميده.
بعد تعريف كرد:
خدا بيامرزه پدرم رو، او ميگفت كه در زمان سلطنت نادر، مرد نابينايي براش شفاي جشمانش به زيارت امام رضا (ع) ميياد. مدتها در حرم امام دخيل ميشينه اما شفا پيدا نميكننه، يه روز كه نادر به قصد زيارت به حرم ميياد، اونو ميبيه و ميپرسه:
چرا اين جا نشستي؟ مرد ميگويد: - دخيل نشستم.
دخيل؟ دخيل كي؟ براي چي؟ - دخيل امام، براي شفاي چشمام.
نادر تأملي ميكند، بعد از مرد كور ميپرسد: - آيا منو ميشناسي؟ مرد ميگويد: - چگونه بشناسمت كه از بينايي محرومم؟
نادر ميگويد: - من نادر شاه افشارم، دارم به زيارت مشرف ميشم. اگر تا بر گردم شفاي چشمات رو نگرفته باشي، من جونت رو خواهم گرفت. اين را ميگويد و وارد حرم ميشود. پيرمرد بيچاره بر خاك ميافتد و زار ميزند، ساعتي بعد كه نادر از زيارت برميگردد، مرد را شفا يافته و بينا مييابد، ميپرسد:
چگونه شفا يافتي مرد؟ - ميگويد: با دل شكسته. نادر ميگويد: دل شكسته؟
آري، پس از تهديد تو، دلم شكست و امام پاسخ دل شكسته را خيلي زود ميده، در اين مدت كه اين جا دخيل نشسته بودم فقط يك چيز كم داشتم، اون هم دل شكسته بود.
خان دايي قصه را كه تمام كرد، دوباره بر پشتي تكيه زد و به مادر بزرگ گفت: - با دل شكستهات براي ما هم دعا كن خواهر.
پدر كنار حوض نشست و مشغول وضو گرفتن شد؛ در حالي كه هنز رايحه خوش گلاب در فضاي خانه جاري بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط محمدرضا  | 

كرامات رضوي

كرامات رضوي

كرامات رضوي


نام شفا يافته: زهرا منصوري
ساكن: خرمآباد تنكابن
نوع بيماري: فلج تمام بدن
تاريخ شفا: 13 مرداد 1366

نه كار يك روز و دو روز است، و نه يك ماه و دو ماه، و نه حتي يك سال و دو سال. صحبت يك عمر است. يعني ميشود انتظار داشت كه او يك عمر اين وضعيت را تحمل كند و دم برنياورد؟
نه توقع بزرگي است، من نبايستي چنين انتظاري از او داشته باشم، او هنوز جوان است و همسري سالم و خوب ميخواهد. زني كه وقتي او از كار روزانهاش بر ميگردد، تمام اتاقها را تميز كرده باشد، چاي دم كرده و ناهارش آماده باشد وقتي در زد، به استقبالش برود و با خوشرويي در به رويش بگشايد. برايش چا بريزد و تا او چايش را بنوشد، سفره را انداخته و بساط ناهار را مهيا كرده باشد و هنگامي كه شوهر از او ميپرسد:
ناهار چي داريم؟ زن به رويش لبخند بزند و بگويد: همون غذايي رو كه دوس داري و شوهر دو دستش را محكم به هم بكوبد و با خوشحالي بگويد:
آفرين به همسر خوب و باوفايم. اما حالا چي؟
با كدام پا، همراهش بشوم؟ با كدام دست، هميارش باشم؟ با كدام كلام، همزبانش گردم؟
با كدام ...؟!
نه من نبايد از وي متوقع باشم كه به پايم بماند تا پير شود. آخر تا كي تحمل خواهد كرد؟ يك سال؟ ده سال ... بالاخره خسته خواهد شد و م بايد قبل از آن تكليفم را با او روشن كنم. بايد حرف دلم را برايش بگويم. او نبايد به درد من بسوزد خرد شود و بميرد. من نبايد انتظار داشته باشم كه او يك عمر تر و خشكم كند، اين سو و آن سويم ببرد، زندگياش را به پايم تباه كند و من حتي زبان تشكر از او را هم نداشته باشم. بايد از او بخواهم رهايم كند، طلاقم بدهد و هودش را از زير بار مسؤوليت من خلاص كند.
من به او خواهم گفت همين امروز، وقتي از اداره برگردد. همه حرفهايم را به او خواهم زد. اما با كدام زبان؟ من كه تكه گوشتي بيش نيستم، به هيچ تكان و حركت، بي هيچ ثمر و اثر. نه حتي دستي كه بنويسم. تنها، بار سنگيني هستم كه بر دوش او آويزان و بس ... بيچاره شوهرم.
چرا بايد درد لاعلاج مرا تحمل كند؟ چرا بايد به پاي من بسوزد و ذوب شود؟ آه چگونه برايش بگويم؟ چطور آگاهش سازم كه ديگر نميخوام باري بر دوشش باشم؟ آه، اگر زبان ميداشتم ...! همه چيز به يكباره اتفاق افتاد. عباس در تراس خانه نشسته بود و انوار غروب را به چشم ميكشيد كه ناگهان دردي به پهلو راستم خزيد تنم به رعشه افتاد و بياختيار جيغ كشيدم، عباس به سرعت به سويم دويد، و من شنيدم كه فرياد زد:
... يا امام رضا ...
بعد تنها تصويري از چهره نگران او ديدم كه به سويم خم شد و دستان مردانهاش مرا از زمين بلند كرد. وقتي به هوش آمدم در بيمارستان بودم. خواستم برخيزم، اما گويي مرا به تخت دوخته بودند. عباس با همان چره نگران و آشفته جلو دويد و تا مرا به هوش ديدي فرياد زد:
خانم پرستار ... خانم پرستار ... به هوش آمد.
پرستاري به درون آمد و دنبال او پدر و مادر پيرم با چشماني پر از گريه. خواستم سلام كنم، ولي زبانم در دهانم قفل شده بود. تنها گريه بود كه به كمكم آمد و اشك، مرحم درد و رنجم شد. گريستم. شوهرم دستان بيرمق و بي حسم را درون دستانش گرفت و آرام همراه من گريست و بعد گفت:
غصه نخور ! خوب ميشي.
و من هم همين تصور را داشتم، هرگز به باورم نميآمد كه فلج شده باشم و ديگر هيچ وقت قادر به حرف زدن و تكان خوردن نباشم.
روزها گذشت، و من نه توان حركت يافتم و نه قدرت كلام. از بيمارستان مرخصم كردند، به خانه آمدم، بي آنكه تغييري در حالتم حاصل شده باشد. همان گونه لس و بيحس و بيزبان. همه دورم را گرفتند. پدر، مادر، برادرها، خواهرها و همه قوم و خويشها. مادر يكريز ميگريست. چشمه اشكش هنوز خشك نشده بود. مدام از امام، طلب حاجت داشت، حاجتش شفاي من بود، بيچاره مادر، نميدانست كه دخترش مرده است، مردهاي كه فقط نف ميكشد، اي كاش آن را هم نميكشيد. كم كم دور و برم خالي شد. برادرها و خواهرها رفتند، قوم و خويشها طلب شفا كردند و مرا به خدا واگذاشتند.
پدرم رفت و تنها مادرم بود كه هنوز بر بالينم ميگريست. بيچاره مادرم تا كي ميتوانست تحمل كند؟ تا كي ميتوانست بر بالينم بگريد؟ آيا ميتوانست همه زندگي خودش را رها كند و به من بپردازد؟ نه، نه او ميتوانست و نه من چنين انتظاري از او داشتم. چند روز بعد شوهرم ضمن تشكر از او خواهش كرد تنهايمان بگذارد و مادر كه ميرفت هنوز ميگريست.
بازم ميام دخترم هر روز بهت سر ميزنم.
تنها كه شديم، عباس كنار نشست، نگاهش را به نگاهم دوخت و آرام زمزمه كرد: معالجت ميكنم. زهرا؛ حتي اگه شده همه زندگيمو خرجت كنم.
با تنها سرمايهام با نگاه از او تشكر كردم و با اشاره عكسي را كه در اوايل ازدواجمان در مشهد گرفته بوديم نشانش دادم. ميخواستم به اين وسيله به او بفهمانم كه مرا به زيارت آقا ببرد تا شفايم را از آن حضرت تمنا كنم. نگاهش را از من به عكس برگرداند و من بستري اشك را در خانه چشمانش ديدم. باريكهاي از آن بر شيار صورتش راه گرفت و در سياهي ريش انبوهش گم شد و من صدايش را شنيدم كه از زمزمه به دعا برخاست.
يا اباالحسن، يا علي ابن موسي الرضا، يابن رسول ا... يا سيدنا و مولانا، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك اله ا... و قدمناك بين يدي حاجاتنا. يا وجيها عند ا... اشفع لنا عند ا ...
من نيز با او، در دل، هم دعا شدم، و توسل به حضرت جستم.
صداي چرخش كليد در قفل تفكراتم را شكست در، بر پاشنه چرخيد و عباس ميان دو لنگه آن هويدا شد. تبسمي به صورتش نشست و آرام گفت: فردا عازميم. ان شاءا... كه دست خالي برنميگرديم.
بعد بليتي از جيبش درآورد و جلوي صورتم گرفت و گفت:
به هر زحمتي بود بليت مشهد رو گرفتم. از اداره هم دوازده روز مرخصي گرفتم؛ دو روز براي رفت و برگشت، ده روز هم قصد زيارت آقا، خوبه؟ با سر جواب مثبت دادم و با اشك ديده از او تشكر كردم. باران اشك چشمانم را پر كرد، و تصوير عباس در امواج نگاهم گم شد زيرا جز با زبان اشك و نگاه، نميتوانستم با او حرف بزنم.
در نگاهم، پرواز كبوتران حرم است، و بر گوشهايم نجوايي عاشقانه و دردمند. عباس دخيل بسته و خود به حاجتمندي به حرم رفته است. تشنهام، عطش به جانم افتاده و داغ آن بر لبهايم و من عاجزم از واگويي نياز. نگاهم را به اطراف ميسايم.
آن سوتر، سقاخانه، رو به رو با نگاهم، ايستاده است، پايدار و لب تشنگان، عطش به آب گوارايش ميسپارندو سير كام دور ميشوند. آه اگر ميتوانستم و بر پاهايم تواني بود. تا آن سو، ميدويدم و ظرف سقاخانه را لبالب آب ميكرد، يك نفس سر ميكشيدم و عطشم را به سردي گوارايش ميسپردم. بعد ظرفها را يكايك پر از آب ميكردم و به هر دخيل بسته عاجزي كه ياراي حركتش نبود آب ميدادم. اما افسوس ... افسوس كه خود نيز حلقهاي از همان سلسلهام.
در كنار سقاخانه، نگاهم به روي آقايي ميايستد كه گويي با اشاره با من سخن ميگويد. اما چه ميگويد؟ نميدانم، راه دور است من از اشارهاش چيزي نميفهمم. نزديكتر ميآيد. حالا با وضوح او را ميبينم. چهرهاش متبسم و نوراني است.
شالي سبز بر شانه انداخته و كاسهاي در دست دارد. كاسهاي لبالب آب، آن را به سوي من دراز ميكند و لبانش به آرامي تكان ميخورد.
آب ...
دستهايم را به سويش دراز ميكنم. او فاصله دارد و دست من كوتاه، تبسمي بر لبانش مينشيند صدايش به گوشم ميرسد كه ميگويد:
برخيز! آب را براي تو آوردهام بگير.
و من بر ميخيزم به طرفلش ميروم رو به رويش ميايستم و آب را از دستش گرفته با عجله و لاجرعه سر ميكشم و سيراب ميگويم:
سلام بر حسين شهيد.
به رويم لبخند ميزند و دور ميشود و من يكباره در خود خيره و مات ميمانم كه ايستادهام. بر روي پاهاي خودم و باز زبانم كه تكان نميخورد سخن ميگويم:
يا امام رضا ...
فرياد ميكشم و به سوي حرمش ميدوم. او را پيدا نميكنم. بر ميگردم. عباس را ميبينم كه از حرم بيرون آمده و نگران به جاي خالي من در كنار پنجره فولاد خيره مانده است.
كبوتران حرم از فراز گنبد امام بال ميگيرند و در آبي بيكران آسمان، رها ميشوند. من نيز بسان آنها، بال گرفته و پرواز ميكنم. سبكبال و رها.
نقاره خانه همنوا با سرور من به صدا در ميآيد ... و شادي بيپايان مرا به گوش همگان ميرساند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 22:3  توسط محمدرضا  | 

قدمى از ميان نور

كرامات رضوي

قدمى از ميان نور


شفايافته: راضيه يعقوبى
12 ساله ، اهل بروجرد
تاريخ شفا: خرداد 1368
بيمارى: سرطان

هى دخترها! برين تو! هوا سرده... سرما مى خورين!
پنجره اى باز مى شد. زنى لچك به سر، ميان قاب آن هويدا مى گرديد و همين حرف را مى زد. اما ما گوشمان هم بدهكار اين حرفها نبود. بى توجه دست در دست هم داده، دايره اى ساخته بوديم و سرود مى خوانديم، تن به خيسى باران سپرده بوديم و صداى شاديمان تمامى كوچه را پر كرده بود.
باران ميايد جرجر
پشت خونه هاجر
هاجر عروسى داره
دمب خروسى داره.
بارون كه شديدتر مى شد، لچ آب كه مى شديم هلهله كنان به همان خانه اى مى رفتيم كه زن لچك به سر از قاب پنجره اش ما را صدا زده بود. فرقى نمى كرد چه مادر من چه مادر ديگران چه خانه من، چه خانه ديگران.
زير كرسى يا كنار بخارى گرم، تنهاى خيس خود را مى خشكانديم و با چاى داغ پذيرايى مى شديم هميشه همين طور بود و هر روز كه باران مى باريد ما همين آش را داشتيم و همين كاسه. باران مى بارد دانه هاى ريز و درشت آن با ضرباتى هماهنگ به شيشه مى خورد، و قاطى با صداى يكنواخت ناودان آهنگ دل نوازى را مى سازد.
تنها و رنجو، روى تخت بيمارستان دراز كشيده ام، در نگاهم باران است و انديشه ام به دورها راه مى گيرد، به آن روزهاى شاد، بارانهاى تند بهارى و تن به خيسى آن سپردن، سرود خواندن هاى با هم و در بارن دويدن ها.
حالا چه مانده برايم از آن روزهاى خوب؟ جز خاطره اى گنگ و شبهى از همسن و سالانم كه حالا به حتم قد كشيده اند و بزرگ شده اند چقدر دلم برايشان تنگ شده است. چشمانم را روى هم مى گذارم و سعى مى كنم تا به ياد بياورم. سعى مى كنم تصوير يكى يكى شان را در ذهنم نقش كنم صداهايشان را مى شنوم. با آهنگ ناودان و باران سرود مى خوانند. چقدر شادند و رها:
بارون مياد جرجر
...
گوشهايم را تيز مى كنم سعى مى كنم تا صداها را بشناسم،
پشت خونه هاجر،
بارون مياد جرجر
...
صديقه است، طاهره، حكيمه، هما و من.
صداى دست زدنهايشان در گوشم مى پيچد، قاطى با صداى زنى كه صدايمان مى زند، هى دخترها! بياين تو، هوا سرده سرما مى خورين، هى راضيه! راضيه! صدا صداى مادرم است. چشمانم را باز مى كنم. هموست كه بالاى سرم نشسته و به صورتم خيره مانده، هنوز نخوابيدى ؟ نه مادر، دست مهربانش را روى پيشانى ام مى گذارد خم مى شود و صورتم را مى بوسد: امروز مرخصى ، دكتر مى گفت: حالت خيلى بهتر شده مى بريمت خونه بعد هم يه مسافرت، كجا؟ من مى پرسم و مادر لبخندى مى زند و مى گويد: دوست دارى كجا بريم؟ بى اختيار فرياد مى زنم: خب معلومه، مشهد ...
تمامى حواسم به او بود از خواب كه برخاست با تعجب و هراس به اين سو و آن سو نگريست، عرق بر سر و رويش نشسته بود مى لرزيد. دست بر طنابى را كه به گردن بسته بود كشيد. طناب باز شد. هراسان از جا برخاست. نگاهش بى هدف به هر سو چرخيد. مراكه ديد كمى آرامش يافت. لبخندى بر لبهايش نشست و خنديد. خنده اش، به هق هق گريه مبدل شد، جلو آمد و كنارم نشست: مادرم كجاست؟ او را به آغوش كشيدم و پرسيدم: شفا گرفتى ، نه؟ سرش را تكانى داد و گفت: خواب ديدم يه خواب عجيب.
هفت روز است كه دخيل بسته ام در طول اين مدت دو نفر شفا گرفته اند: يكى همان دختر و ديگرى زنى كه ديشب شفا گرفت، مى گفت سرطان دارد، مثل من اما شفا گرفت و رفت، او هم خواب ديده بود.
پس چرا امام به خواب من نمى آيد؟ اگر به خوابم بيايد دامنش را خواهم گرفت به پايش خواهم افتاد، به او خواهم گفت كه سرطان چه بلايى به سرم آورده است. يكى از كليه هايم را از كار انداخته و ديگرى را هم خراب كرده است.
به او خواهم گفت كه هر بار زير دستگاه تصفيه خون ( دياليز ) مى روم، چقدر زجر مى كشم مى ميرم و دوباره زنده مى شوم آرى به او خواهم گفت و با التماس خواهم خواست كه مرا هم شفا دهد.
دسته اى كبوتر در بالاى سرم اوج مى گيرند و در آن سوى گلدسته هاى حرم از نگاهم پنهان مى شوند. نسيمى ملايم وزيدن مى گيرد نگاهم به مادر مى افتد كه از سقاخانه برايم آب مى آورد در ظرفى كوچك و زيبا اما من كه تشنه نيستم. بگير، آب شفاست.
صداى كه بود؟ مادرم؟ اما او كه چيزى نگفت. فقط ظرف آب را جلوى رويم گرفت و در نگاهم خنديد. حتى لبهايش هم تكانى نخورد ظرف آب را از دستش گرفتم. بنوش آب شفاست. دوباره صدا آمد اين بار نزديكتر.
صداى مردى بود. رو چرخاندم نورى چشمانم را زد نور از آن سوى ضريح مى آمد، قدحى از ميان نور، آب به رويم پاشيد، يك بار، دوبار، چند بار، خيس خيس شدم مادر با تحيرتكانم مى داد.
هى راضيه! چه شده؟ بيدار شو دخترم، بيدار شدم. باز باران بود كه مى باريد و من خيس خيس شده بودم، مادرم پتويى را به دورم پيچيد، مرا بغل كرد و با خود به داخل حرم برد. چت شده بود راضيه؟ خواب مى ديدى ؟ ها مادر، خواب مى ديدم، يه خواب عجيب، چقدر دلم مى خواست بازهم بخوابم و خواب ببينم. باز آن دست نورانى از آن قدح نور برويم آب بپاشد. دوباره پلكهايم را روى هم مى گذارم و آرام زمزمه مى كنم كاش بيدارم نكرده بودى مادر! باران مياد جر جر پشت خونه هاجر هاجر عروسى داره دمب خروسى داده با هم هستيم همان هم بازى هاى قديمى. دست در دست هم داده، شاد مى خوانيم.
سرود باران، و باز هم پنجره اى باز مى شود و زنى لچك به سر ميان قاب آن هويدا مى گردد:
هى دخترها، بياين تو ...
صداى مادر است، چشمانم را باز مى كنم مادر رو به روى نگاهم ايستاده است همراه با تمامى هم بازيهاى قديمى ام زيارتت قبول راضيه! گلها را مى گيرم و به رويشان مى خندم مادر شاخه هاى گل را در گلدانى كنار پنجره مى چيند.
در بيرون باران مى بارد. برخورد دانه هاى باران بر شيشه پنجره، قاطى با صداى ناودان آهنگ زيبايى را ساخته است.
نوشته: حميدرضا سهيلى

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:30  توسط محمدرضا  | 

قدمهاى زمان در ديار عشق آوران

كرامات رضوي

قدمهاى زمان در ديار عشق آوران


سالهاى سرنوشت در چهره آفتاب خورده اش قدم مى زد.
چين و چروك ايام به روى دستهايش، گذر جوانى اش را فرياد مى كرد.
شكوفه هاى سپيد روى چادرش، خبر از بهار عبادتش مى داد.
حجابش را به دور كمرش گره زده بود.
از كنار چارقدش، چند تار موى قرمز، سبزى حنا را به تماشا نشسته بود.
مردمك چشمش در غبار مبهمى غوطه مى خورد.
پلكهاى پلاسيده اش تحمل پرتوافشانى خورشيد را نداشت و متناوباً به هم مى خورد.
حركات صادقانه اش توجهم را جلب كرد. جلو رفتم.
ـ سلام مادر جان! زيارت قبول، حالت چطوره؟
ـ الحمد الله ننه جون، خدمت آقا كه هستم خيلى خوبم.
ـ از كجا براى زيارت مشرف شده اى ؟
ـ ننه جون! به جاى اين حرفها دستمو بگير، ببرم جلو ضريح زيارت كنم. به اين كارها چكار دارى ؟
ـ اى به چشم، مادرجان! زيارتنامه خواندى ؟ نه من كه سواد ندارم. بيا زيارتنامه را برام بخوان.
ـ بازم به چشم، هر كارى بگى با جون و دل انجام مى دهم.
بعد شما هم به چند سؤال من جواب مى دى ؟
ـ خوب حوصله ام را سر بردى سؤالتو بگو. راحتم كن.
ـ اهل كدام شهرى ؟
ـ از غرب كشور آمده ام، شهر ...
_ چند سالته؟
ـ اى بابا، دخترم! به اين كارها چكار دارى ، مى خواى حاج عباس بشنود. از او دنيا بياد طلاقم بده؟
صورت مهربانش را بوسيدم و با لبخندى گفتم:
ـ مادر از خير اين سؤال گذشتم. يادته چندمين باره كه به زيارت مى آيى ؟
ـ والله راستش را بخواى نه، ولى مى دونم زياد اومدم.
ـ از اين سفرها خاطره اى دارى برام تعريف كنى ؟
ـ آها حالا شد يه حرفى . آره يه بزرگوارى از آقا ديدم كه هيچ وقت فراموش نمى كنم و به خاطر همون تا مى تونم به زيارت و پابوسش ميام ... تا مداد و كاغذ را آماده كردم، با تعجب نگاهى كرد و گفت: وايسا! وايسا! اول بگو ببينم تو خودت كى هستى كه اين قدر سؤال پيچ مى كنى ؟ تو چكاره اى كه مثل مأموراى شب اول قبر منو سين جيم مى كنى ؟ حالا دفتر و مداد تو برداشتى ازم مدرك بگيرى .
دستهايش را در دستم فشردم و گفتم من خدمتگزار ناچيز آقا هستم و براى مجله حرم هر وقت توفيقى حاصل شد، مطلب مى نويسم. سرگذشت آدمهايى را كه هنوز از جويبار صدق و صفا آب مى نوشند و در جاده آينه اى صراط مستقيم قدم بر مى دارند، آدمهايى كه در دستهايشان بركت خدا سبز مى شود و انديشه دلهايشان خرمن خرمن گندم است، ريا نمى فروشند، و زلال زلالند، مثل گنبد آقا. قلبشان در تاريكى و روشنايى مى درخشد. آرامش آخرتشونو به تشويش و نامردمى اين دنيا نفروختند. مثل سپيده صبح صافند و چون عشق داغ.
دور و برش را نگاهى انداخت و گفت: واى ، خاك بر سرم. خدا مرگم بده. مى خواى وقتى برگشتم به ولايت، هم ولايتى هام بگن ننه جعفر براى زيارت نرفته. با روزنامه چيا اختلاط كرده. حالام برگشته با فيس و افاده، كه من آدم مهمى شدم.
ـ ببين مادر جون! قربونت برم معذرت مى خوام ، هيچ سؤالى نمى كنم. خوبه؟ راضى شدى ؟ فقط خاطراتتو تعريف كن.
ـ باشه مى گم ولى اسممو نمى گم.
ـ پس بيا بريم يك جاى خلوتى بنشينيم.
دل دل مى زدم و دعا مى كردم پشيمون نشه و از اين كه موفق شده بودم اين پير زن شهرستانى با صفا را به حرف بيارم خوشحال بودم.
ـ بفرما مادر! همين جا خوب و مناسبه، ياا... قربون قدمت.
ـ مى دونى دخترم. سالهاى گذشته، خدا بيامرز كربلايى عباس، يه روز به خانه آمد و گفت: ننه جعفر، خانوم خانوما! يه مژده برات دارم. هاج و واج به دهنش نگاه كردم ببينم چى مى خواد بگه. بعد از كمى صغرى كبرى چيدن، گفت: بار و بنديل رو ببند و كارها تو انجام بده تا كفش و كلاه كنيم و بريم پابوس آقا امام رضا(ع)، گفتم: چى ؟ زيارت، فرياد ناگهانى كربلايى مرا به خود آورد: چى شده زن مى خواى خونه خرابم كنى ؟ وقتى به خود آمدم ديدم از خوشحالى قدح سفالين بزرگى را كه پر از دوغ بود به روى زمين انداختم و مثل جگر زليخا تكه تكه شده.
خيلى خجالت كشيدم زير چشمى نگاهى بهش كردم ديدم اخماش تو هم رفته، كمى ترسيدم. به من و من افتادم و نشستم زمين را تميز كنم، كه جلو آمد با محبت دستى به سرم كشيد و گفت: ناراحت نباش فداى سرت.
شوق زيارت آقا بود پاشو، پاشو به كارهات برس، من جمع مى كنم. رو كردم به امام رضا: آقا جون! قربونت برم. آفتاب از كدوم طرف در اومده كه كربلايى ميخواد كار خونه انجام بده. فهميدم همه از شوق زيارت آقاست. خلاصه چه سرتو درد ميارم. دو روز بعد پس از خداحافظى از قوم و خويشها، با سلام و صلوات ما را از زير قرآن و آينه گذراندند و راهى سفر آروزها شديم.
يادم نمياد چند روز طول كشيد تا به دروازه شهر مشهد رسيديم. البته، نه كه ما مشتاق ديدن قبر آقا بوديم و من هم اولين سفرم بود، خيلى در راه سخت گذشت و زمان خيلى طولانى به نظر رسيد. هر چى مى آمديم مثل اين كه جاده كش بر مى داشت و درازتر مى شد. تا اين كه يه روز دم دماى غروب به نزديكى شهرى رسيديم كه دو تا آفتاب داشت.
يكى اون ته هاى آسمونش بود و يكى هم عين خورشيد ظهر، بين زمين و آسمون مى درخشيد. به كربلايى گفتم اين جا كجاست كه دو تا آفتاب داره؟ كربلايى قيافه اى گرفت و قاه قاه خنديد، حالا نخند و كى بخند، من از خجالت سرم را پايين انداختم و حرفى نزدم و او بعد از مدتى غش و ريسه رفتن، ناگهان با قيافه اى مودبانه دست بر سينه، گفت:
السلام عليك يا على بن موسى الرضا! و...
برخود لرزيدم و اشك از چشمانم جارى شد. پس اين جا خراسونه؟ اين گنبد و گلدسته هاى آقامونه؟ زبانم بند آمده بود، نمى دانستم چيكار بايد بكنم. دست و پام رو جمع كردم و رو به حضرت گفتم: سلام آقا جان، سرو جونم فدات. و زار زار تمام غروب را گريه كردم.
از اول شهر تا نزديك حرم، نفهميدم چطورى اومدم و چى به من گذشت كه بالاخره رسيديم. به كربلايى گفتم: تو رو خدا همين نزديكى ها يه خونه بگير كه پنجرش رو به حرم آقا واشه و اين ده روز هيچ از آقا جدا نشيم. گفت: اى به چشم، خانوم خانوما! ديگه چى ، سرم را پايين انداختم و گفتم: خدا عمرت بده مرد، كه منو براى زيارت آوردى .
جونم برات بگه، همون طور كه دلم مى خواست آقا كمك كرد و يك اتاق خوب گرفتيم و شديم همسايه آقا. پسرم و كربلايى رفتند وضو بگيرند. منم رفتم چادر نماز بردارم و آماده براى زيارت بشم كه تا دولا شدم چادرم را بردارم، درد شديدى در كمرم احساس كردم، طورى كه دولا ماندم. چه سرت را درد مى يارم، با هزار زحمت مرا خواباندند و گفتند: تو استراحت كن. خسته راه هستى . فردا ان شاءالله مى بريمت زيارت.
تمام غصه هاى دنيا بغضى شد و در گلوم ماندگار شد. شوهرم و پسرم جعفر به زيارت رفتند من ماندم و اشك و التماس به درگاه آقا. درد ساكت نشد كه نشد. فردا رفتند داروى گياهى برام آوردند. هيچ اثر نمى كرد و هى مشكلى بر مشكل اضافه مى شد. تا يه شب كه شوهر و پسرم به زيارت رفتند. دلم خيلى گرفت. داشتم به حرم آقا با حسرت نگاه مى كردم و اشك مى ريختم.
يعنى آقاجون! من گنهكارم كه تا اين جا آمدم ولى داخل خونه ات راهم نمى دى ؟ اين رسم مهمان داريه؟ خودت مى دونى چقدر راه اومدم. تو را به جان جوادت! از سر تقصيراتم بگذر. آخه مى شه آدم تا اين جا بياد، شما رو نبينه؟ كه ناگهان در بين هق هق گريه ام در اتاق باز شد و يه آقايى اومد تو با يك بشقاب انگور. من دست و پامو گم كردم. گفتم حاج آقا! ببخشيد. ما نمى دونستيم! اين خونه شماست. اين جا را به ما هم اجاره دادن، كربلايى بياد از اين جا مى ريم. آقا بشقاب انگور را زمين گذاشتند و گفتند: بخور، خوب مى شى ، من اومدم دو ركعت نماز بخونم و برم، در گوشه اتاق به نماز ايستادند. دست و پام مى لرزيد. صورتم را محكم پوشوندم و سرم را روى بالش به سمت ديوار برگردوندم. دعا مى كردم زودتر جعفر و كربلايى برگردن.
با شنيدن صداى در، فرياد زدم جون خودتون اومدين زيارت! خونه مردم را غصب كردين و توش نماز مى خونين، حتماً قبول مى شه؟ عبادتتون خيلى درسته و زدم زير گريه، برگشتم ديدم آنها متحير مانده اند، فكر كردن ديوانه شدم با احتياط جلو اومدن. گفتن چى ! ما خونه را اجاره كرديم و در اختيار خودمونه.
با دست گوشه اتاق را نشان دادم و گفتم پس اين آقا چى مى گن؟ و هر سه نفر برگشتيم، نه آقايى بود و نه بشقاب انگورى . ناخود آگاه از جا بلند شدم. دردى در خود احساس نكردم ولى هنوز شيرينى همان يك دونه انگور را در دهنم مزه مزه مى كردم. آره جونم! بعد از كلى بهت و حيرت، متوجه شديم كه آن آقا، آقا امام رضا(ع) بودند كه به ديدار دل شكسته من اومدن و منو شفا دادن.
بعدش هم خودت بهتر مى دونى كه چه احساسى داشتم. از اون سال تا حالا در هر شرايطى به ديدن آقا ميام، حالا بيا زيارتنومه برام بخون.
ـ رو چشمم، مادر جان!
السلام عليك ايها الامام الغريب ...!!
تو گرامى ترين مقصود هستى !
اى خداى من!
تقرب مى جويم به سويت به وسيله فرزند دختر پيغمبرت محمد(ص) كه رحمت تو بر او و آلش باد!
نوشته سكينه آرزومانى

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط محمدرضا  | 

غبار روبي

كرامات رضوي

غبار روبي


هر 6 ماه يکبار درب ضريح را براي غبار روبي باز مي کنند و پولها و کاغذهاي عريضه را جمع آوري مي کنند.يکي از دوستان بسيار ثروتمند و نزديک يکي از خدام خاص حرم، پسري داشت که در آمريکا بود و حاضر به بازگشت به ايران نبود و او از دوست خادمش خواسته بود که براي بازگشت پسرش به ايران دعا کند و نذر کرده بود پسرش را به مشهد بياورد.به خواست خدا پسر روزي به ايران آمد که فرداي آن روز مراسم غبار روبي ضريح بود و خادم براي دوستش و پسر او نيز دعوتنامه فرستاد تا آنها هم در اين مراسم شرکت کنند.اتفاقاً مقداري از غبار ضريح را درون کاغذ عريضه اي ريختند که از ضريح آورده بودند و به پسر دادند.شب پسر کاغذ را باز کرده بود و عريضه را خوانده بود عريضه متعلق به دختر جوان دانشجويي بود که به دليل وضع نامناسب مالي نتوانسته بود ازدواج کند و از امام رضا(ع) کمک خواسته بود.
پسر پس از خواندن عريضه به پدرش گفت اگر مي خواهي من در ايران بمانم بايد فردا همراه من به خواستگاري بيايي! پدر هم قبول کرده وفردا به درب خانه دختر رفتند.با عنايت امام(ع) آن دو در حرم به عقد هم درآمدند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:28  توسط محمدرضا  | 

طلبه جوان

كرامات رضوي

طلبه جوان


طلبه اي به تازگي ازدواج کرده بود و حقوق بسيار کمي دريافت مي کرد که براي گذران زندگي کافي نبود.روزي که از خانه خارج مي شد همسرش به او گفت که براي امروز هيچ چيز در خانه نداريم تا آماده کنم.مرد براي دريافت مساعده رفت، اما هنوز نيمه ماه نبود و مساعده اي پرداخت نمي شد.او که به تازگي ازدواج کرده بود و نزد همسرش آبروئي داشت دلش شکست به حرم آقا رفت و رو به گنبد نشست و گريه کرد و از امام خواست تا آبرويش را پيش همسرش حفظ کند.دقايقي نگذشت که مردي به شانه او زد و گفت: آقا شما مشکلي داريد که اينچنين گريه مي کنيد؟ مرد جوان علت گريه اش را به او گفت.آن مرد به مرد جوان گفت: من به حالي که شما اکنون داريد و چنين رو به اين گنبد گريه مي کنيد و راه حل مشکلتان را از امام مي خواهيد، غبطه مي خورم.سپس دست داخل جيبش کرد مقدار قابل توجهي پول درآورد و به مرد جوان داد و گفت : اين پول را از من بگيريد فقط در عوض، هر زمان که از جلوي اين گنبد رد شديد سلامي هم از طرف من به آقا عرض کنيد.مرد خوشحال و خندان از اين هديه به موقع، نزد همسرش بازگشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 20:20  توسط محمدرضا  | 

ضريح مقدس

كرامات رضوي

ضريح مقدس


شفايافته: كلثوم رضايى
23 ساله اهل و ساكن بهشهر
تاريخ شفا: اول خرداد 1372
نوع بيمارى: غده بدخيم سرطانى در سينه
كلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختيار شروع به گريه كرد.
لحظه اى بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جويا شد او ناحيه اى را كه درد مى كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بيش از 22 بهار از عمرش نمى گذشت. براى مادر و پدرش كه مرد زحمتكشى بود، غير قابل تصور بود كه در اين سن او دچار بيمارى مرموز و كشنده اى شود.
كلثوم ديگر تحمل درد را نداشت، سراسيمه از جايش بلند شد و در حالى كه دستش را به طرف قفسه چپ سينه اش مى آورد ناله مى كرد و نم نم اشك از چشمانش فرو مى ريخت.
او تا ديروز سالم بود، همين ديروز بود كه در يك مهمانى شركت كرده بود و سالم و خوش مجلس را به پايان رسانيده بود. اما امروز ... او بى تأمل، به اين سو و آن سوى اتاق مى رفت، تاب و قرار از او سلب شده بود و امانى برايش نمانده بود. به هر ترتيب بود درد را تحمل كرد تا اين كه بعد از ظهر آن روز به آقاى دكتر اسدالله پور مراجعه كرد.
دكتر دستور راديولژى و آزمايش از سينه سمت چپ او داد. انگار غده اى درون سينه تشكيل شده بود. غده اى بدخيم و سرطانى . مدتى به همين منوال تحت درمان قرار گرفت. از آن روز وحشتناك ماهها مى گذشت و هر روز غده بزرگتر و دردناكتر مى شد.
يك هفته در بيمارستان امام خمينى بهشهر بسترى گرديد و مورد عمل جراحى قرار گرفت، قسمتى از غده را برداشتند و پزشكان معالج آن روز غده را براى تشخيص بيشتر و بهتر به آمل فرستادند.
او مدتى هم در گرگان زير نظر دكتر پيرغيبى به معالجه پرداخت، اما ديگر براى همه محرز شده بود كه غده، غده سرطانى و علاج ناپذير است و تنها توصيه پزشكان اين بود كه او بايد هميشه تحت درمان باشد، ضمناً از كلثوم خواستند كه به تهران برود. كلثوم كوله بار سفر را بست و در شب ماتم زده حرمان به سوى تهران حركت كردند. هر كجا مى رفت مادرش با او و همراه او بود.
همهمه و خيابانهاى شلوغ تهران غمش را دو چندان مى ساخت و عوالم درونى اش را آشفته تر مى نمود. اما آن چيزى كه او را مقاوم مى كرد ايمان به خدا و ائمه اطهار(ع) بود كه مى توانست اين درد طاقت فرسا را تحمل كند.
پس از سفرهاى مكرر به اين سو و آن سو، به شهر و ديارش بازگشت و با غم بى انتهاى خود سر مى كرد. غمى كه تار و پودش را يكباره مى سوزاند. اما جز صبر چاره اى نداشت. هواى نمناك و مرطوب شمال، جنگلهاى سرسبز و دشتهاى پر گل، ديگر برايش زيبايى چندانى نداشت.
شبها تا ديروقت در كنار پنجره مى ايستاد و به دور دستها نگاه مى كرد. سه سال درد و رنج، مدت كمى به نظر نمى رسيد، انگار رفته رفته تمامى دفتر اميدها و آرزوهايش برگ برگ مى شد و به هوا مى رفت.
بهارها و پاييزهاى بسيارى گذشت، و تنها اميد كلثوم، مادر و پدرش بودند كه در غم او شريك بودند و همراه او مى سوختند و مى ساختند و جز شكر در درگاه خداوند كريم و سبحان، كار ديگرى از دستشان بر نمى آمد.
دم دماى غروب، يك روز از روزهاى بهارى بود و آفتاب هم رفته رفته در پشت كوههاى سرفراز زمردين شمال فرو مى رنشست. كلثوم براى لحظه اى آرزو كرد كاش به جاى اين همه رنج و درد روحش آزاد مى شد و به آسمانها صعود مى كرد تا آن همه شاهد بيچارگى خود و پدر و مادر دردمندش نباشد.
ديگر داشتن يك خانه بزرگ و مجلل و اتومبيل شيك و مدرن و لوازم منزل آنچنانى برايش آرزو محسوب نمى شد، بلكه تنها آرزويش بازگشت سلامتى اش بود. سلامتى كه شايد هرگز باز نمى گشت. در گير و دار ماهها و سالها سرگردانى و تحمل درد و مرض، هواى زيارت امام رضا(ع) در دلش شوقى وصف ناپذير پديد آورد.
امام رضا(ع) ضامن غريبان، اميد محرومان، منجى دردمندان، و خلاصه آخرين مرهم دل ريش غم زدگانى كه نااميد از درگاه ملائك پاسبانش نمى رفتند. كلثوم موضوع را با مادرش در ميان گذاشت و آنها تصميم گرفتند سفرى به مشهد بيايند تا شايد امام هشتم(ع) يارى شان نمايد.
كلثوم به همراه مادر و خواهرش و با بدرقه پدر دردمندش به سوى مشهد روانه شدند و روز 29 ارديبهشت 1372 به مشهد رسيدند. پرسان پرسان سراغ مسافرخانه اى را گرفتند. بالاخره اتاقى در يكى از مسافرخانه هاى بالاخيابان كوچه ملاهاشم در اختيارشان قرار گرفت.
سر سودا زده شان هواى كوى رحمت كرده بود و تن تب دارشان در لهيب شعلهاى عشق و اميدشان امام ابوالحسن(ع) مى سوخت. كلثوم پس از رفع خستگى ، همان روز به حرم مطهر مشرف مى شود. در مجوز شماره 387 دفتر نگهبانى صحن مطهر انقلاب آمده است:
خواهر كلثوم رضائى كه از ناحيه سينه سمت چپ دچار بيمارى مى باشد حسب تقاضاى خودش مجاز است روزهاى 1 و 2/3/1372 از ساعت 18 الى 7 صبح روز بعد در پشت پنجره فولاد، جهت گرفتن شفا، متوسل به باب الحوائج حضرت على بن موسى الرضا(ع) گردد.
مسؤول دفتر شفا يافتگان مى گويد: آن شب او با هزار اميد به امام بزرگوار(ع) متوسل شده، و خود را از همه چيز و همه كس بريده بود. اما در اين ميان دست تقدير دريچه اى دوباره به زندگى اش مى گشايد! ناگهان گل اميد در قلب جوانش شكوفا شد و نهال آرزو در باغ حيات او مجدداً به ثمر رسيد.
او شفايش را از امام(ع) گرفته بود. در گواهى نگهبانى به سرپرستى نوشته شده است: مقارن ساعت 24 ( نيمه شب ) اول خرداد 1372 خواهرى به نام كلثوم رضائى در پشت پنجره فولاد صحن انقلاب دخيل نموده، كه از ناحيه سمت چپ مريض بوده است، امام رضا(ع) را در خواب زيارت كرده و شفاى خود را گرفته است.
همچنين در نامه بخش تسهيلات زائران به رياست رفاه درج شده است: در ساعت 10 صبح روز 2/3/1372 خواهر كلثوم رضائى 22 ساله ساكن بهشهر به همراه بستگانش به دفتر شفا يافتگان مراجعه كردند و اظهار داشت كه مورد عنايت آقا امام رضا(ع) قرار گرفته و شفا يافته است و اثرى از غده اى كه در سمت چپ سينه داشته است نيست.
او ضمن سؤال و جواب، شرح چگونگى بيمارى و معالجات خود را بيان كرد. بر حسب سوابق پس از تحقيقات لازم مشاراليه را به دارالشفاى امام(ع) اعزام داشتيم كه مورد معاينات پزشك معتمد آستان قدس رضوى قرار گرفت. نتيجه معاينات انجام شده كه حاكى از بهبودى و شفاى نامبرده مى باشد توسط پزشك كتبا گواهى بدين شرح گواهى شد.
« شماره دفتر رفاه زائران 1034/560 تاريخ 4/3/1372 » در تأييد دكتر نصرتى پزشك معتمد دارالشفاى امام(ع) به تاريخ 2/3/1372 شرح داده شده است:
از خانم كلثوم رضائى معاينه به عمل آمد، در سينه سمت چپ هيچ گونه غده اى وجود ندارد و هر دو سينه نامبرده سالم مى باشد.« شماره نظام پزشكى 19410»
وقتى كه از كلثوم سؤوال كرديم چطور شد كه شفا يافتى ؟ گفت:
روز اول كه براى شفا گرفتن در كنار پنجره فولاد به آقا امام رضا(ع) متوسل شدم حدود ساعت يازده شب در خواب ديدم كه شخص بزرگوارى كه لباس بلند سبز رنگى پوشيده بود و شال سبزى هم به كمرش داشت به طرفم آمد و به من گفت: بلند شو! عجله كن! در خانه دو نفر منتظرت هستند و يك خوشحالى در انتظارت است و گوشه شال كمرش را به من داد فرمود آن گل بنفش را بگير، من گوشه ضريح مطهر را نگاه كردم. گل بنفشى در آن جا بود.
ناگهان از خواب پريدم، مجدد به خواب رفتم در خواب ديدم دو گوسفند در علفزارى مشغول چرا بودند، يك گوسفند به طرف من آمد. دوباره آقاى بزرگوارى به خوابم آمد و گفت: آن گوسفند را بگير، به ايشان گفتم: آقا من نمى توانم، ناراحت هستم! آقاى بزرگوار فرمودند: من هم ناراحت هستم!
وقتى كه بيدار شدم خادمى در كنارم بود انگار او را قبلاً ديده بودم ناگهان متوجه شدم دردى ديگر در سينه ام احساس نمى شود. با خوشحالى و تعجب دستانم را به طرف سينه ام بردم ديگر دردى وجود نداشت و غده اى هم لمس نمى شد.
من سراسيمه و اشك ريزان به بخش نگهبانى رفتم و موضوع را گفتم و آنها اقدامات لازم را انجام دادند و مرا صبح روز بعد به پزشك معالج نشان دادند تا صحت گفته هايم ثابت شود. كلثوم چند روز بعد با دستى پر از اميد به بهشهر باز مى گشت تا پرده از رمز و راز عاشقانه با خدا و امام بزرگوارش على بن موسى الرضا(ع) بردارد.
او وقتى كه به پزشك معالجش دكتر اسدالله پور مراجعه مى نمايد مى گويد: پزشك از سلامتى جسمى و روحى من غرق در تعجب بود و در حالى كه باور كردنش برايش مشكل بود گفت:
شما را امام رضا(ع) شفا داده است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:26  توسط محمدرضا  | 

صدائي مرا مي خواند

كرامات رضوي

صدائي مرا مي خواند


نويسنده: علي براتي کجوان

از سنگر بيرون ميآيم، صداي انفجار خمپاره يك آن قطع نميشود. باد به آرامي ميوزد و به لابهلاي موهايم ميرود. لبهايم خشك شده با زبانم خيسشان ميكنم. به اطرافم نگاه ميكنم كمتر كسي در محوطه ديده ميشود نميدانم چرا باز دشمن خط را زير بمباران گرفته، صدائي مرا به سوي خودش ميكشاند، بر ميگردم در سمت راست سنگر حاجي رو خاكريز ولو شده، ميخندد با اشاره مرا به سوي خودش ميكشاند، وقتي به نزديكياش ميرسم خودم را روي خاكريز پهن ميكنم. ميپرسد: چطوري؟ ميگويم: خوبم. ادامه ميدهد: بچهها رو خبر كن مثل اين كه خيالاتي دارند. تا از جايم نيم خيز ميشوم با صداي سوتي دوباره زمين گير ميشوم و چند متر آن طرفتر خمپارهاي توي خاكريز مينشيند و خاك روي ما ميپاشد، سريعتر از جايم بلند ميشوم و به طرف سنگرها به راه ميافتم و ...
حاجي با دوربين به آن طرف خاكريز خيره شده است. خمپاره پشت خمپاره در اطراف ما ميخوابد و از انفجارش زمين ميلرزد.
از ميان گرد و غبار رو به رويمان تانكها سر بر ميآورند. زمين ميلرزد، اسلحهام را آماده ميكنم، كمي آن طرفتر بچهها خودشان را آماده ميكنند. تانكها نزديكتر ميشوند كه صداي شيميائي زدن از هر طرف بلند ميشود. به فانوسقهام نگاه ميكنم اما از ماسك خبري نيست: چفيهام را روي دهانم ميبندم، صداي حاجي توي گوشم ميپيچد، بچهها شروع كنيد و تيراندازي شروع ميشود، نفس كشيدن برايم مشكل و كم كم همه چيز جلو چشمانم تار ميشود صدائي توي گوشم ميپيچد و مثل اين كه چيز سنگين رويم افتاده باشد، مچاله ميشوم و ديگر چيزي نميفهمم.
روي تختخواب دراز كشيدهام، به دست راستم سرمي وصل شده است صداي خس خس نفسهايم را ميشنوم و هر چند لحظه با سرفهاي نيم خيز ميشوم. وقتي سرفهام ميگيرد تمامي بدنم ميلرزد. سمت چپ بدنم كاملا بيحس است و نميتوانم تكانش بدهم. هر صدائي كه ميشنوم اذيتم ميكند، مثل اين كه كسي با چيز سنگيني به سرم ميكوبد به طرف پنجره خيره ميچرخم، باد شاخهاي سبز درخت را تكان ميدهد، و صداي به هم خوردن برگها به من آرامش ميدهد، به ياد مادر با صداي گرمش و پدرم با چهره چروكيدهاش ميافتم كه در نبود من روي زمين كار ميكنند. با سرفهاي رشته افكارم بريد ميشود. نيم خيز ميشوم، دست چپم مثل تكهاي گوشت بيحس به من آويزان است و پاي چپم كم تكان ميخورد، خودم را دلداري ميدهم اما يأس به جانم ميافتد و در من ريشه ميدواند.
در گوشه اتاق روي يك زيرانداز نازك دراز كشيدهام، مادر همين چند لحظه پيش برايم چاي ريخت و از پيشم رفت. او بايد به سر زمين برود تا به پدر پيرم كمك كند. من در اين گوشه افتادهام بيحس و بيحال، چند روزي است كه به كمك عصا راه ميروم اما سمت چپ بدنم مثل تكهاي گوشت به من آويزان شده و هيچ حسي ندارد. دكترها ميگويند كه مواد شيميائي روي عصبهايم اثر گذاشته و بيحسشان كرده. به بيرون نگاه ميكنم. دشت سرسبز در جلوي چشمانم كشيده شده و اشكهايم ناخودآگاه ميريزد. با خودم حرف ميزنم، اي كاش خدايا شهيدم كرده بودي و باز حرفم را ميخورم و استغفار ميكنم: اشكهايم از روي گونههايم و به ميان ريشهايم ميدود.
صدائي مرا ميخواند و من آرام به سوي حرم در حركتم ، وارد حرم ميشوم صداي همهمه مردم همه جا را پر كرده است. از پلهها سرازير ميشوم، به گوشهاي ميروم مينشينم، عصايم را به گوشهاي ميگذارم، مينشينم. صدا بلندتر شده است لبهايم زمزمه ميكنند: السلام عليك يا علي الن موسي الرضا، اشكهايم جاري ميشود. صدائي لبيك ميگويد در ميان خواب و بيداري كسي ميگويد شفا گرفتهاي، اما حرفهايش برايم كاملا مفهوم نيست. چيزي در بدنم متولد شده است. احساس عجيبي دارم. از جايم بدون عصا بلند ميشوم، سمت چپ بدنم كاملا خوب شده است. سر به ديوار ميگذارم و با صداي بلند هق هق گريهام را سر ميدهم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:25  توسط محمدرضا  | 

صحن انقلاب

كرامات رضوي

صحن انقلاب


همانطور که مي دانيد افراد مختلف با مذاهب و مليتهاي متفاوت به حرم امام رضا(ع) مي آيند.روزي در صحن انقلاب دو نفر خانم را ديديم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا(ص) است و شما در چنين مکان مقدسي قرار داريد،لطفاً حجابتان را رعايت کنيد.آنها گفتند: ما مسلمان نيستيم مريضي در تهران داريم که همه دکترها از او قطع اميد کرده اند، يکي به ما گفت اگر بتوانيد امشب که شب ميلاد حضرت زهرا (ص) است خودتان را به حرم امام رضا(ع) در مشهد برسانيد، اميدوار باشيد اگر خدا بخواهد شفاي بيمارتان را از آقا مي گيريد.ما هم به سختي بليط هواپيما تهيه کرديم و به اينجا آمديم.همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گريه مي کردند.مدتي گذشت تا تلفن همراه يکي از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مريض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روي تختش نشسته است.بيمار گفته بود: شخصي نوراني را ديدم که به سويم آمد و گفت بلند شو که تو شفا گرفته اي!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:18  توسط محمدرضا  | 

شفاي چشم

كرامات رضوي

شفاي چشم


( شفاي چشم )

مرحوم شيخ عبدالخالق بخارائي پيشنماز نقل فرمود كه پسري نابينا از اهل بخارا در اول شب 29 رجب سنه 1358 شفا يافت كه از حالات او مطلع بود فرمود:
پدر اين پسر در بخارا وفات نمود مادرش او را برداشت از بخارا به مشهد آورد و بحضرت علي ابن موسي الرضا (عليه السلام) پناهنده گرديد. چند وقتي نگذشت كه مادرش هم از دنيا رفت و آن پسر بيكس وتنها ماند. و در حجره اي از سراي بخارائيها بتنهائي بسر مي برد.
شبي در حجره تنها بود ترسي به او روي داد و در اثر آن ترس چشمهايش آب آورد و نابينا شد.
چون كسي را نداشت من ترحماً او را بردم نزد دكتر فاصل كه در مشهد مقدس معروف بود به تخصص در معالجه چشم. چون دكتر چشم او را ديد به بهانه اي گفت دو روز ديگر او را بياوريد. پس از دو روز ديگر خود پسر رفته بود. دكتر بهانه ديگر آورده بود كه شيشه معاينه شكسته.
لذا پسر مأيوسانه بجاي خود برمي گردد و در آن سراي بخارائيها يكنفر يهودي بوده از كسانيكه در مشهد معروفند به جديدالاسلام. چون از بيكسي و نابينائي آن پسر خبر داشته گفته بود: كه من حاضرم تا صد تومان براي معالجه چشم اين پسر بدهم.
پسر اين سخن را كه شنيد گفت من پول جديد را نمي خواهم بلكه شفاي خود را از حضرت رضا (عليه السلام) مي خواهم. سپس بقصد شفا گرفتن به دارالسياده مباركه رضويه مي رود و پشت پنجره نقره متوسل بامام هشتم ارواحناه فداه مي شود.
خودش گفت در آن وقت مرا خواب ربود، ناگاه ديدم سيد بزرگواري از ضريح مطهر بيرون آمد لباس سفيد در بر و شال سبزي بر كمر داشت و سر مقدسش برهنه بود بمن فرمود:
چه مي خواهي؟ عرض كردم چشمهاي خود را مي خواهم!
حضرت يكدست پشت سر من گذاشت و دست ديگر را بچشمهاي من كشيد و من از خواب بيدار شدم در حالتيكه چشمهاي خود را روشن و همه جا و همه چيز را مي ديدم ومي بينم.
( - كرامات رضويه . )

در پناهت آمدم من يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
بر عطايت آمدم من يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
كوي تو صد طور موسي نور تو نور خدا
گيتي از نور تو روشن يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
شد تجلّي نور تو در طور از بهر كليم
موسي در طور تو مأمن يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
كسب انوار از شعاع قبه ات گردون كند
جان تو و گردون بود تن يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
آستانت به ز رضوانست و جنات لقاست
دربر عشاقت احسن يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
كي برابر آستانت را بود خلد برين
لغو باشد اين چنين ظن يا علي موسي الرضا (عليه السلام)
مستمندان درت شاهند و شاهانند حقير
بر درت هستم سگي من، يا علي موسي الرضا (عليه السلام)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:29  توسط محمدرضا  | 

شفاي پا

كرامات رضوي

شفاي پا



( شفاي پا )

كربلائي رضا پسر حاج ملك تبريزي الاصل و كربلائي المسكن فرمود:
من از كربلا به عزم زيارت حضرت علي ابن موسي الرضا (عليه السلام) براه افتادم (در روز هشتم ماه جمادي الاولي سنه 1334) تا رسيدم بايوان كيف و آن اسم منزل اول بود.
از تهران به جانب مشهد رضوي پس در آن منزل مبتلا به تب ولرز گرديدم و چون خوابيدم و بيدار شدم پاي چپ خود را خشك يافتم از اين جهت در همان ايوان كيف دو ماه توقف نمودم كه شايد بهبودي حاصل شود و نشد و هرچه از نقد و غيره داشتم تمام شد و از علاج نيز مأيوس شدم.
پس با همان حالتي كه داشتم برخواستم و دو عدد چوبي را كه براي زير بغلهاي خود فراهم كرده بودم و بدان وسيله حركت مي كردم زير بغلهاي خود گرفته و براه افتادم.
گاهي بعضي از مسافرين كه مي ديدند من با آن حال به زيارت امام هشتم (عليه السلام) مي روم ترحم نموده مقداري از راه مرا سوار مي كردند تا پس از شش ماه روز هفتم جمادي الاولي قريب بغروب وارد مشهد مقدس شدم و شب را در بالاخيابان بسر بردم. روزش با همان چوبهاي زيربغل رو به آستان قدس رضوي نهادم و نزديك بست امام بحمام رفتم و عمله جات حمام مهرباني كرده و مواظبت از حالم نمودند تا غسل نموده و بيرون آمده روانه شدم تا بصحن عتيق رسيدم و در كفشداري چوب زير بغلم لرزيد و بزمين افتادم.
پس با دل سوزان و چشم گريان ناليدم و عرض كردم اي امام رضا مرادم را بده آنگاه بزحمت برخواسته چوبها را در كفشداري گذاردم و خود را بر زمين كشيدم تا بحرم مطهر مشرف گرديدم وطرف بالا سر شريف، گردن خود را با شال خود بضريح مقدس بسته و ناليدم كه اي امام رضا مرادم را بده.
پس بقدري ناله كردم كه بي حال شدم خوابم ربود در خواب فهميدم كسي سه مرتبه دست به پاي خشكيده من كشيد نگاه كردم سيد بزرگواري را ديدم كه نزد سر من ايستاده است و مي فرمايد برخيز كربلائي رضا پايت را شفا داديم.
من اعتنائي نكردم مثل اينكه من سخن تو را نشنيدم. ديدم آن شخص رفت و برگشت و باز فرمود: برخيز كربلائي رضا كه پاي تو را شفا داديم، عرض كردم چرا مرا اذيت مي كني مرا بحال خود بگذار و پي كار خود برو.
پس تشريف برد بار سوم آمد و فرمود: برخيز كربلائي رضا كه پاي تو را شفا داديم، در اين مرتبه عرض كردم تو را بحق خدا وبحق پيغمبر و بحق موسي بن جعفر كيستي.
فرمود: منم امام رضا تا اين سخن را فرمود من دست را دراز كردم تا دامن آن حضرت را بگيرم بيدار شدم در حالتي كه قدرت بر تكلم نداشتم با خود گفتم صلوات بفرست تا زبانت باز شود. پس شروع كردم به صلوات فرستادن و ملتفت شدم كه پاي خشكيده ام شفا داده شده و از هنگام ورود بحرم تا آنوقت تقريباً نيم ساعت بيش نگذشته بود.
- ثچه شود زراه وفا اگر نظري به جانب ما كني
كه به كيمياي نظر مگر مس قلب تيره طلا كني
يمن از عقيق تو آيتي چمن از روح تو روايتي
شكر از لب تو حكايتي اگرش چو غنچه تو واكني
بنما از پسته تبسمي، بنما، زغنچه تكلمي
به تبسمي و تكلمي همه دردها تو دوا كني
توشه سرير ولايتي تو مه منير هدايتي
چو شود شها بعنايتي نگهي بسوي گدا كني

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:21  توسط محمدرضا  | 

شفاي اعضاء

كرامات رضوي

شفاي اعضاء


( شفاي اعضاء )

هنگام فجر جمعه بيست و سوم ذي الحجه سنه 1345 قمري كربلائي غلامحسين شفا يافت و چون از حال او جماعتي از مردم با خبر بودند شفاي او مانند آفتاب روشن شد كه سيد مذكور (جناب صديق محترم و ثقه معظم حاج سيد اسماعيل معروف به حميري كه اين يازده تا داستان را از كتاب آيات الرضويه اين مرحوم نوشته) اين قصه را از زبان ايشان مي گويد:
اصليت من از بجنورد است ولي در نيشابور ساكن بودم تا دردي بپاي چپم عارض شد و لَمس گرديد پس من خود را به پابوس حضرت ثامن الائمه (عليه السلام) رساندم و در كاروانسرائي منزل كرده ومريض شدم و چون فقير و پريشان بودم سراي دار مرا بصحن عتيق آورد و من بيست روز در گوشه صحن امام بحالت مرض افتاده بودم تا دربانان امام (عليه السلام) مرا به دارالشفاي حضرتي بردند و سه ماه مرا در آنجا معالجه مي نمودند و فايده اي نبخشيد. بلكه آن مرض تمام بدنم را فرا گرفت كه بجز سر و گردن عضو ديگر را نمي توانستم حركت دهم لذا باز مرا در صحن آورده گذاردند. پس از پانزده روز دربانان مرا بمسجد كوچكي كه در كوچه مدرسه معروف به دودر بود بردند.
پس از يكماه محله بواسطه كثافت مرا بمحل ديگري بردند وبعد از دو ماه اهل آنجا مرا بمسجد اولي حمل كردند و بعد از يكماه تقريباً باز بصحن عتيق گذاردند و پس از چهار پنج روز بدارالشفاء بردند و بعد از بيست روز مرا بيرون آورده در خيابان نهادند و از آنجا ثالثاً به مسجد اولي كه در كوچه مدرسه معروف به دودر بود بردند.
كار اينقدر بر من سخت شد كه مقداري ترياك تحصيل كرده خوردم تا بميرم و مردم از شرّ و زحمت من راحت شوند اتّفاقاً بعضي فهميدند و در مقام علاج برآمدند. و مرا از مردن نجات دادند.
من پيوسته متوسل بحضرت رضا (عليه السلام) بودم خصوصاً در اين شب جمعه كه از اول شب بهمان نحوه كه افتاده بودم حالي داشتم وتا نزديك صبح درد دل بآنحضرت مي نمودم.
ناگاه ديدم سيد بزرگواري پائي بمن زد كه برخيز عرض كردم آقاي من منكه از سينه تا بقدم شل مي باشم و قدرت برخاستن ندارم.
فرمود برخيز كه شفا يافتي آيا مرا مي شناسي؟ همين سخن را فرمود و از نظر غائب شد و من بوي خوشي استشمام كردم و با خود گفتم: خود را امتحان كنم كه آيا مي توانم برخيزم يا نه؟!
برخاستم و ملتفت شدم كه تمامي اعضاي من به فرمان من است و از نظر مرحمت امام هشتم (عليه السلام) روح تازه اي بهمه جوارحم دميده شده پس بجانب چپ و راست نگاه مي كردم و چشمهاي خود را مي ماليدم كه من بيدارم يا خواب و شروع كردم براه رفتن آنگاه بدويدن آنوقت يقين كردم كه حضرت رضا (عليه السلام) مرا شفاء بخشيده.
بدر خانه تاجري كه در آن نزديكي بود رفتم و ترحماً كفالت از من مي كرد خبر دادم كه امام هشتم (عليه السلام) مرا شفا داده و من اينك بحمام مي روم تا خود را تطهير و غسل زيارت كنم. شما براي من لباس بياوريد.
وقتي كه بحمام رفتم حمامي تعجب كرد و گفت چگونه آمده اي؟ گفتم بپاي خود آمده ام زيرا حضرت رضا (عليه السلام) مرا شفا داده است.
( - آيات الرضويه . )

اي دل حرم رضا حريم شاه است
برج شرف و سپهر عزّ و جاه است
حق كرده تجلّي از در و ديوارش
هرجا نگري (فثم وجه الله) است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 21:20  توسط محمدرضا  | 

در حريم خلوت يار

كرامات رضوي

در حريم خلوت يار


شفايافته: على رضا حسينى
متولد 1357 ساكن: شهرستان نكا، روستاى سليكه
تاريخ شفا: چهاردهم تيرماه 1374
بيمارى: فلج پا
آمده بود تا كبوتر دل خسته و مجروحش را در حرم با صفاى مولايش به پرواز در آورد.
آمده بود تا چهره به غم نشسته اش را كه حاكى از رنج و درد درونى اش بود، با اشك ديدگان معصومش به ضريح سيمين و زرين امام غريبان پيوند بزند.
آمده بود تا سر بر آستان بى نياز دوست بسايد و دل را مقيم كوى يار نموده و مهمان نور باشد.
آمده بود تا چشمان بى فروغش را در روشناى حريم حرم منور سازد.
آمده بود با يك دنيا اميد و انتظارـيك دنيا عشق و ارادت و اخلاص، يك دنيا بى قرارى ، تا بگويد: اى امام! دوستت دارم.
آمده بود تا همچون موجى ، تن رنجورش را به اقيانوس عظمت، كرامت، وجود و سخا بسپارد و دريادل اين اقيانوس بى كران باشد.
آمده بود تا به مراد دل آسمانى اش بگويد:
اى قرار ديده بى تاب من!
اى مهربان امام كه غوث الامه اى !
و ضامن آهوى رميده اى !
به آستان امنت چونان غزالى گريزپاى پناهنده شده ام، تا به بلنداى سلامت و تندرستى ام برسانى و از حميع بليات ارضى و سماوى برهانى ام.
آمده بود تا از طبيب طبيبان بخواهد تا خار وجودش را در بوستان سرسبز و پرطراوات رضوى ، به گل عافيت مبدل نمايد.
در يكى از روزهاى تابستان قرار بود به همراه هيأتى از شهرش روز 28 صفر عازم مشهد شوند. اما جزيره متلاطم دلش تاب تحمل زمان را نداشت. به اتفاق شوهرخواهرش زودتر از موعد، سفر به سرزمين نور را آغاز كرد. او همچون رودى به بحر خروشان حريم پيوست.
به سرزمينى آمد كه سر تا پا معنويت بود. به اقليمى پاگذاشت كه عرشيان و خاكيان، چاكران درگه آن سر تا پا نورند. ديدن گنبد و بارگاه حضرت، چشمان بى فروغش را جلا بخشيد.
فضاى روحانى و معنوى حرم را از نزديك لمس نمود.
در برابر امام، سلامى و تعظيمى كرد كه لبخند فرشتگان را در پى داشت. ادخلـوها بسـلام آمنين حرم مملو از جمعيت بود: در ميان سيل مشتاقان و ارادتمندان و حاجتمندان بارگاه ملكوتى و حجت بالغه پروردگار، خود را همچون قطره اى مى ديد. پشت پنجره فولاد دخيل شد.
ضمن ارتباط قلبى ، با طنابى كه او را به پنجره متصل مى نمود ارتباطى ظاهرى را هم برقرار نمود. طناب، رشته الفت او گشت تا دل و جانش به هم پيوند خورد و ضميرش از انوار امام بهره مند گردد. فضاى معنوى حرم دل هر عاشق و شيدايى را متحول مى ساخت. پير و جوان، زن و مرد، كودك و نوجوان، از هر قشر و طايفه اى ، شهرى و روستايى ، فقير و غنى ، در ميان دخيل شدگان ديده مى شد.
ايوان طلا، راز و نياز عارفانه، اشكهاى جارى شده، دلهاى سوخته، بى پناهان خسته دل، نااميدان وادى سرگردانى ، صداى پاى زائران، صداى ملكوتى مناجات، صداى بال بال زدن كبوتران در آسمان مهتابى و پرستاره، فضاى معطر، پارچه هاى سبز رنگ، طنابهاى رنگارنگ، قفلهاى بسته شده بر پنجره...
خدايا چه محيطى است اين جا كه اين چنين دل آدمى را مى برد!
پژواك اميددهنده و سوزناك زيارتنامه خوان كه در جوار پنجره فولاد دلها را مى سوزاند و اشك از ديدگان جارى مى ساخت:
اين جاست طبيبى كه ندارد نوبت
نوبت هر دل كه شكسته تر بود، پيشتر است!
فقير و خسته به درگهت آمدم
رحمى ! كه جز ولاى توام، نيست هيچ دستاويز
به نا اميدى از اين در مرو، اميد اين جاست!
فزونتر از همه قفلها، كليد اين جاست!
عليرضا در جمع دلسوختگان و دردمندان، بيماران لاعلاج كه از دكترها قطع اميد كرده اند قرار گرفت. با چشمان به اشك نشسته اش با مولا به راز و نياز پرداخت:
يا ضامن آهو!
بر جوانى ام رحمى كن
تو را به پهلوى شكسته مادرت زهرا نااميدم مكن!
لحظاتى بعد در تفكرى عميق فرو رفت.
خاطره هاى دوران بيمارى جلوى چشمانش نمايان گشت.
از يادش نمى رفت آن روزى كه مادرش را صدا مى زد: مادر! درد پا امانم را بريده! و مادرش چونان شمعى در اين مدت سوخت و از هيچ كوششى دريغ نكرد. به ياد محروم شدن از تحصيلاتش افتاد، به ياد عاجز شدن از كارها و فعاليتهاى روزانه اش به ياد دارو و درمانهايى كه برايش كرده بودند و تأثيرى نداشت، به ياد دستهاى پينه بسته پدرش كه كارگر نكاچوب بود، به ياد دل سوزى هاى خانواده صميمى اش، به ياد دو برادر و يك خواهرش كه از غم او پژمرده و ملول شده بودند، به ياد جوابهاى مأيوس كننده پزشكان، و خسته از اين همه تفكر، پلكهايش به سنگينى گراييد و آرام آرام به خواب رفت ...
ناگهان بيدار مى شود، طناب را بازشده مى بيند، روى پاهايش مى ايستد، شروع به راه رفتن مى كند ... آن شب شادمانى عليرضا ديدنى بود و همه زائران در شادمانى اش شريك!
نوشته محمدتقى داروگر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:41  توسط محمدرضا  | 

مطالب قدیمی‌تر